سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

« دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد ، آدمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو می کشاند ، خدا ، آزادی ، هنر و دوست در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه خالی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد . »

« هوشیارترین و آشنا ترین مردم ، احساس هر کسی را تنها در سخنش می جویند و این یک غفلت شگفتی است . چه ، میان آنکه با نیرومند ترین کلمات ایمان خویش را به کسی یا امری بیان کرده است و در بیان آن نیز اصرار دارد و برای اظهار آن از همه استعدادهای روح و لفظ کمک گرفته است با آنکه نیرومندی ایمانش به کسی یا امری در کلماتش پیداست اما به کتمان آن اصرار دارد و برای پنهان کردن و انکار کردن آن از همه استعداد هایی که در اراده و تصمیم و گذشت و صبر خویش دارد کمک گرفته است فاصله ای است که حتی کسانی که با زبان و دل آدمی آشنایند نیز از آن غافلند ! و کسیکه شگفت ترین و باورنکردنی ترین و تندترین دوست داشتن ها را خطاب  به خویش احساس می کند و در برابر آن یا سراسیمه و پریشان می شود و یا غزل ها و سروده ها و قصه ها را از زبان کسی می شنود که در نگفتن و نسرودن آن رنج های بسیار دردآور برده و در کتمان کردن آن جهادهای خونین با خویش کرده است و نتوانسته است !

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 580

... صمیمانه آن است که نخواستن را با نتوانستن در احساست از یکدیگر جدا کنی .

... نگفتم تو با من صمیمانه ، این چه خواستن بی معنایی است در آن جا و میان آنان که جز صمیمانه هیچ نیست . بودن ما ، دم زدن ما ، اندیشیدن ما و غم ما و شادی  ما و انتظارهای ما و خواستن های ما و نیازهای ما و رنج های ما و حتی ناگواری ها و دشنام های ما صمیمانه است ، چه میگویم ؟ صمیمانه ! نه ، صمیمیت ، ... نه ، صمیم دل. صمیم راستی . صمیم صدق است . گفتم صمیمانه بگو ، نه میان من و تو ، میان تو و تو ، با خود صمیمی باش ! مگذار در تو ، بودا سر دکارت را کلاه بگذارد . مگر نخوانده ای که : در درون هریک از ما دو تن خانه دارند ، هریک از ما دو نفریم . هر اروپائی عبارت است از یک دکارت و پاسکال ، هر شرقی شامل یک بودا است و یک کنفسیوس ، هر مسلمان یک بوعلی و یک بوسعید را داراست و بالاخره ، در هر دانته ای ویرژیل و بئاتریس زندگی می کنند .

 زندگی ؟ نه ، جنگ ،

 و انسان عبارت است از یک تردید  هر کسی یک چه باید کرد است . حقیقت راستین انسان جز این نیست . جز این تردید ، اضطراب ها ، غم ها ، طغیان ها و تلخی ها ، تاریکی های بی رحم و سنگینی که جان ما را بستوه می آورد از این جا است . از عمق فطرت ما ، از مغز نهاد ما و بطن مجهول هستی ما سر می زند و می بینی که من این کلمات را که در فلسفه ها و عرفان ها و مذهب ها و علم ها و ادب ها و زبان های رایج بکار می برند به چه معنایی با تو می گویم ، که فلسفه ما و عرفان ما و مذهب ما و ادبیات ما و زبان رایج میان ما = من + تو + او – کائنات با آنچه در این آدمزار احمق ، این کلوخ تیپا خورده کثیفی که زمین خوانند سخت بیگانه است و دین ما ، ادب ما و حکمت و دانش و هنر و مکتب و آرمان ما از آنِ آن دو نخلستان خاموش و اسرار آمیز و پر غوغایی است که همه جمعیت ساکن آن یک تن است و بس ، یک تن ، یک تنهای دردمند غریب که بیمناک از شتاب دیوانه ای که روزها و شب ها از پی هم بی امید و بیهوده می گذرند و بیزار از خلقی که آرام و رام در بستر های پلید خوشبختی بی درد خویش در این مدینه منفور خفته اند و دل پر از کینه از این شهر که برج هایش همچون قامت صلیب که مریم و روح القدس را که اسیر جهودان پست نهادند می جویند تا قربانی رومیان آدم خوار و قیصر نابکار گردند و حصارهایش باروی باستیل است و کوچه هایش ، خیابان هایش و هر گذرگاهش همه زاده دیوارهایی زشت و بی انتها یکسره از نبایستن و خانه ها همه سلول ها ، تنگ و تاریک در بسته و  ساکنانش همه یا گرگ یا روباه و یا گوسفند و بزرگانش شتر و پاکانش قاطر و دانشمندانش بل هم اضل ... و غمگین از این حسرت که جنازه نیم سوخته و خشک شده آن سال هایش را در پیش چشم میبیند که بر این کویر آتشناک و بی ثمر گذشته که سکوت گورستان ها را دارد گذر کردند و دور از آب و آبادی لب تشنه و تنها شهید شدند و خاموش و بی حاصل جان سپردند و گریان بر نعش این کودک معصوم و زیبا و شیرین و پر استعداد و پر آینده ای که هنوز دو سال بیش نداشت و قد و بالای جوانی رعنا و پر از شور و شعله و زندگی را یافته بود هر لحظه به روزی و هر شب به سالی می بالید و اکنون ... چه بگویم ؟ از این اسماعیل که خداوند به اعجاز خویش چنین فرزندی را در پیری به ابراهیم بخشید بپاس آن آتشی که از نمرودیان به جان خرید و در نومیدی به هاجر بخشید به پاداش آتشی که از عشق به ابراهیم ، خلیل خداوند ، در جانش افتاد و رنج ها که دلیرانه کشید و صبر کرد از کینه ها و خطر ها و آوارگی ها و غربت ها و هجرت ها و ... اکنون ، نعش این شهید عزیز ، بر روی دست پدر و مادرش ، مانده است ، نه می توانند با آتشی سوزانی که دیوارهای دلشان را به حریق کشانده است و دودش به سر بالا می آید و اشک در چشم می گرداند تن سرد طفلشان را گرم کنند ، چنان به جنونی که از این ازدواج ناکام در پرده های مغزشان گرفته است لبهای دیوانه شان را بر لب های یخ بسته و افسرده کودکشان نهند و چندان دیوانه وار و پریشان و پر از التماس ببوسند که مرگ را از درون او بمکند و زندگی خویش را در حلقوم خاموش عزیز جان سپرده شان بدمند و نه هم می توانند این ... نعش این عزیز شهیدشان را به خاک بسپارند ، و وحشت زده از این دنیا که به صحرای بیکرانه هراس انگیز و خلوتی میماند که در آن پرنده ای پر نمیزند و جز نفیر مرگ و جز صدای پای فرار عمو و جز اشباح دور و مبهم و انتقامجو در آن هیچ نیست در پهنه مخملین این نخلستان های سر سبز بهشتی که رنگش با جان او حرف میزند و چه خوب حرف میزند ! و هر برگ سبزش معرفت عشق را دفتری است سبز که او می خواند هوایش سرشار از عطر گل های شاداب و امیدوار و عاشق مریمی که روح القدس خویش را در کنارشان می بیند و از بخار داغ نفس های تپشدار او طراوت گرفته اند و بر پنج برگشان قطره ای از شبنم اشک های این روح القدس محزونی که در چنگ جهودان گرفتار است نشسته است می گردد و می خواند و می نالد و می گرید و می اندیشد و می خوابد و می زید و می میرد !

و در این جا که ما زندگی می کنیم و در این مذهب که ما پیرو آنیم و با این زبان که ما گفتگو داریم صمیمانه را می دانی که به چه معنایی می گویم . من هرگز نمی گویم تو با من صمیمانه سخن بگو ، که من آن تازه مسلمان نیستم که به امام مذهب خویش بگوید : حقیقت را بگو ، آنچه هست بگو ، به مصلحت حرف مزن ، با همکیشانت تعارف مکن ، ایمانت را از مومنت پوشیده مدار ، اگر آنچه در دلت آمده است کفر است ، اگر روحت به گناه آلوده شده است ، اگر در دینت سست شده ای ، اگر یاد آخرت و اعتقاد به بهشت و نبوت و هجرت و اخلاص و پیوند با مسجد و محراب فراموش کرده ای ، اگر از قیود مذهبی و تکالیف مشکل شرعی و سنگینی و دشواری ریاضت و عبادت بستوه آمده ای اقرار کن ، اعتراف کن ، به صدای بلند آواز ده ، کفرت را بر ملا کن !

 

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  606