سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

شریعتی
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

اصلاً نمیدانم چه احساسی می کنم ؟ نمی دانم چرا ؟ ... راحت نیستم ... مثل این که باید حرفهای دیگری بزنیم ... مثل این که حرفهایی هست که به یادمان نمی آید و آن ها را باید گفت ! نمی دانم ، مثل این که باید یک جور دیگری باشیم ... نمی دانم چی بگم ؟ من کم کم دارم دیوانه میشم ! خیلی عجیب است مثل این که هنوز هم مصنوعی با همیم ، مثل این که هنوز ادای خودمان را در می آریم ، مثل این که باید جور دیگری باشیم ، این باور کردنی نیست که من الان خودم را ، تو را ، آسمان را ، چراغ ها را ، شب را ... همه چیز را مثل همیشه می بینم فقط خوب تر ، آزاد تر ، خوشبخت ! راحت ! نه ، این ها کافی نیست ، باید همه چیز دگرگون باشد ، اصلاً امشب نباید تاریک باشد ، اصلاً چراغ ها باید جور دیگری روشن شوند ، تو قیافه ات باید جور دیگری باشد ... باید مثل روحی باشیم که بعد از مرگ از تن بیرون می آید و وارد عالم ارواح میشود ، تو حرف بزن ، یک کاری بکن ، زود حرف بزن ، من نمی توانم روی این صندلی ، توی این اطاقک طاقت بیاورم ! خواهش می کنم ، حالم خیلی بد است ... حالم بد شد ، کمکم کن ، حرف بزن !

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  633