سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

شریعتی
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
  بیست و نهم خرداد ماه سالروز بزرگداشت معلم شهید دکتر علی شریعتی مزینانی ( شمع ) گرامی باد .- چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی ؟ هرجور دلت میخواهد می گویی و می نالی و می گریی ؟ هرگز فکر نمی کنی که دل دیگری هم مبتلا است ، و شاید درد او سخت تر است ، هرگز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ، به خاطر او تحمل کنی ، به خاطر آنکه او با رنج خود بماند با بی تابی و رنجوری خود رنج او را دو چندان نسازی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است درهم نشکنی ؟ چرا الان فکر نکردی که من نیز چنین پریشانیِ طغیانیِ دشواری را در خود سنگین تر و تند تر از تو حس می کنم ، مگر من چوبم ؟ مگر تو نمی فهمی که رنج تو و ناله تو با من چه می کند ؟! عزیز من ، به من تکیه کن ، من تمام هستیم را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسائی ، تمام نیروئی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند ، تمام « بودنِ » خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی ، خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی ، هرگونه بخواهی ، باشم .از این لحظه مرا داشته باش ! اگر باز هم سیر نیستی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم ؟ جز افسوس و غم که مرا چرا به اندازه ای که تو می خواهی نمیابی ؟ اما این افسوس و غمی که تحملش بر من محال است ، می ترسم مرا وادارد که بگریزم ، من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم احساس کنم اگر در نزد تو ، چهره تو خود را آن چنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو ، نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ، باید حتما خود را از نزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهایی خویش به خاطر آورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ، من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن و آنگاه تو می مانی و آرزوی من بدرقه ات که ... ؟ خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه تو که در آن بگنجی ، بیارامی ... -بس کن ، بس کن ، تو داری تسلیتم می دهی یا رنجم ؟ من خود را ماهی یی می یابم که در تو شنا می کنم ، افسوس که الان قادر نیستم تصویری را که از تو دارم در کلماتی که شایسته آن است پیش تو رسم کنم ... تو نخواستی بفهمی که من الان به چه حالتی دچار شدم ، یک حالت شگفتی بود ، خوب تر شد ، ناگهان در من بیدار شد ، نمی دانم چه بود ؟ نمی دانم چه می خواستم ؟ فکر می کردم پس چرا پرواز نمی کنم ؟ پس چرا به جای کلمه از زبان هامان آتش ، گلوله های آتش بیرون نمی آید ؟ پس چرا باز هم مثل دو « نفر » کنار هم نشسته ایم و داریم عادی و منطقی مثل همه انسان ها حرف می زنیم ؟ پس چرا ؟ « یک نفر » نمی شویم ؟در هم محو نمی شویم ؟ یکیمان در دیگری نمی میرد ؟ چرا باز هم داریم به هم نگاه می کنیم ؟ چرا آسمان و شب و شهر و هوا و ماشین و رنگ ها و چراغها غیبشان نمی زند و به جای آن ، چیزهای دیگری ظاهر نمی شود ؟ پس کو آن دنیای دیگر ؟ پس کو روح ها ، فرشته ها ، خیال ها ، رویاها ، افسانه هایی که همه راست شده است ؟ نمی دانم ، به هر حال خوب تر شدم اما تو نفهمیدی ... نمی دانم ، شاید هم فهمیدی ، شاید هم دستی از این حرف ها زدی این جور جوابم را گفتی ، شاید از همین حرف های تو بود که بهتر شدم ... مرسی ، خوب شدم ... اما ... باز هم مضطربم ... باز هم تلاطم دارم ، کمی وضع عوض شود ، چیزهایی تازه ببینم ، کمی سرم را گرم کن ، چیزی مثل جنون دارد هی در من سر بر میدارد ، هی مرا پر میکند ، تا کمی غفلت می کنم چیزی مثل دودِ دماغ در مغزم ، مغز سرم می پیچید و نفسم بند می آید ... معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه   636