سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

سکوت فرهاد
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: گیتار و موسیقی

 

 

جمعه‌ها ، بانگ او در گوش‌ نسل جوان طنین انداز می‌ماندفرهاد مهراد، خواننده‌ایکه در دو دهه چهل و پنجاه صدا و ترانه‌هایش بانگ اعتراض یک نسل برای رهائی از استبداد بود ، ورود به صحنه را با نواختن پیانو آغاز کرد ، تا پایان نیز از نواختن پیانو باز نایستاد . در آغاز دهه  40، با کت و شلواری سیاه و رنگ رفته در باشگاه پست و تلگراف تهران نواختن پیانو را آغاز کرد و تا مدت‌ها یگانه نوازنده لباس سیاه این باشگاه بود. بعدها در همین باشگاه، شب‌های جمعه با چندتنی که به او پیوسته‌ بودند گروه جاز بلاک کتس ، گربه سیاه را بنیان گذارد و خود همراه پیانو خواندن را شروع کرد. بسیاری از ترانه‌های روز معروف‌ترین خوانندگان دهه 60 انگلستان و امریکا را در این دوران بازخوانی کرد. از درون استقبالی که نسل جوان دهه 40 از این گروه و صدای خسته و صمیمی فرهاد کرد، نخستین دیسکوی تهران بیرون آمد: گوچینی در تقاطع عباس آباد-تخت طاووس. شهرام شب‌پره در این گروه جاز می‌نواخت و جمال غفاری( یگانه فرزند باقی مانده از یکی مصطفی زاغی، یکی از پهلوان‌های دهه 30 تهران ) گیتارباس. رهبری و شهرت این گروه، با آنکه چند‌تنی نیز بعدها به آن اضافه شدند تا وقتی فرهاد در کنار آنها قرار داشت با او بود. بلاک کتس برای چند سال و تا وقتی فرهاد در آن می‌خواند و می‌نواخت موفق‌ترین گروه جاز ایران بود.پرواز بلند فرهاد در حصار کوچینی و گروه بلاک کتس ممکن نبود و او همراه پیانوئی که همیشه همراه خود اینسو و آنسو می‌کشید، بتدریج از گروه فاصله گرفت. نیمه دوم دهه 40 فصل نوین خوانندگی فرهاد بود. آنچه در سیاهکل روی داد، تنها در شعر سیاوش کسرائی ، احمد شاملو ، سلطانپور ، گلسرخی ، میرزاده و کوش‌آبادی بازتاب نیافت. شتک اختناق و خون ناحقی که ابتدا در سیاهکل و بعدها در شهرها ریخته شد و به تیرباران خسروگلسرخی و کرامت دانشیان انجامید ترانه جمعه را بر دهان فرهاد جاری کرد. ترانه نبود فریاد شهیار بود! بانگ اعتراض یک نسل در سیاهی دل شب‌های تیرباران بود، مراببوس نسل بعد از کودتای 28 مرداد بود و خانه به خانه برده شد.آنها که در گروه گربه‌سیاه مانده بودند به راه خود رفتند و فرهاد به همراه پیانوی سیاه خویش به راه خود. پایداری او در سبکی که بنیان گذارده بود دیگرانی را هم به میدان ترانه‌های سیاسی دهه 50 فراخواند: فروغی، داریوش و ... درکنار آنها که در آستانه جشن‌های تاجگذاری ممنوع‌القلم و نفس شده بودند و نام‌هائی که به این لیست تا اعلام حزب رستاخیز اضافه شد، سرانجام نام  فرهاد  نیز اضافه شد و او ممنوع‌الصدا شد ! به این لیست نیز بعدها فریدون فروغی ، داریوش اقبالی اضافه شدند. بوی گندم که در کوچه‌ها بلند شد و مردگان یک نسل را کوچه به کوچه بردند نه تنها درهای رادیو و تلویزیون به روی آنها بسته ماند، بلکه خواندن آنها در کاباره‌ها و باشگاه‌های تهران هم ممنوع شد! فرهاد به لندن رفت و در یکی از رستوران‌های این شهر پیانیست شبانه شد. دوران مهاجرت او اینگونه سپری شد. در آستانه انقلاب 57 شعر زیبای وحدت سیاوش کسرائی را همراه با پیانوی خود خواند و به صف انقلابیون پیوست. شاید همین شعر و ترانه، که یادگار دیدار سیاوش کسرائی و آیت‌الله خمینی در سال‌های پیش از خرداد 42 در شهر قم و در خانه آیت‌الله خمینی بود، تضمینی شد برای جانش در حوادث خونین دهه 60 جمهوری اسلامی. گرچه، سراینده شعر سیاوش کسرائی ناچار به مهاجرت شد و دور از میهنی که به آن عشق می‌ورزید چشم بر جهان فرو بست. بعد از انقلاب، با آن کاروانی که خود را به لس‌آنجلس رسانده بودند و استعداد خویش را در آنجا به خاک سپردند همراه نشد؛ از آن تبار نبود. گربه سیاهی بود که در دل شب‌های سیاه اختناق می‌توانست بخواند. فرهاد ماند و خواند، و نه آنگونه که گوگوش ماند و خواند، گرچه سال‌ها در خفا زیست. ترانه‌های تازه‌اش، سرانجام در ایران روی سی‌دی ضبط و تکثیر شد: برف که نامی بود تداعی کننده موهای یکدست سفید شده‌اش ، حاصل این دوران است. آنچنان خسته خوانده بود که ضرب کلماتش به گفتمانی دردآلود و معترض میان نت‌های پیانو می‌ماند و نه آواز. او نه تنها بعنوان بنیانگذار یک سبک نوین در موسیقی جاز ایران، نه تنها بعنوان آوازه‌خوانی پیانیست، بلکه در قامت فریاد نسل جوان و معترض ایران در خاطره‌ها خواهد ماند. در شب‌های سیاه اختناق، گربه سیاه راه عبور را گم نمی‌کند! برای آنکه همراه دو نسل محروم از آزادی خواند و شعر شاملو و کسرائی را ترانه اعتراض کرد، لحظه‌ای سکوت کنیم و نسل جوان امروز ایران را بیاد آوریم! نسلی که آوازه خوان شهر خود را می‌خواهد!