سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

آب و روشنایی
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: وبگردی

بزرگ شدن درد دارد. چشم­هایت می­سوزند، انگشت­هایت کرخت می­شوند، گوش­ها از بس خوب می شنوند سوت می­کشند، پاها به جلو کشیده می­شوند بی اختیار؛ بزرگ شدن درد دارد.

قلبت هم باید بزرگ شود، دلت را می گویم!

من باید درد را تجربه می­کردم تا بزرگ شوم و قلبم از زور درد تیر می­کشید. باید می­رفتم به جلو، آن قدر جلو تا از بقیه دور بمانم، تا درد را مزه کنم، تنهایی هم.

کسی را به اندازه­ات حقیقی ندانستم که بی تعارف در خانه­ات را بزنم ، بکوبم و آرام فریاد کنم بغض فرو نخورده م را ؛ بغضی را که گذاشتم لبریز شود، بریزد و  چشم ها را سیراب کند.

آرام زمزمه کردم در گوشت:

تا حالا دل ت شکسته،من همین حالا دل م شکست.

و تو آن قدر آرام فریاد کردی که دیگر دلی ندارم که این بار بغضم را خوردم، تا خودِ صبح تا سپیده.

بزرگ شدن درد دارد،می دانم.

می خواهم در آب در  روشنایی زندگی کنم،اما ماهی نباشم.

نگاهت می­کنم .

گفتی:

نگفتی چرا دلت شکست؟

 چشم ها را می بندم:

دیگر دلی ندارم،مثل تو!

 

 نقل از اینجا