سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

شریعتی
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

از معلم شهید علی شریعتی – گزیده ای از کتاب ارزشمند گفتگوهای تنهایی از صفحه 665

از تو به خاطر آن کارهای بدی که کرده ام و تو را خیلی اذیت کرده ام از ته دل عذر خواهی کنم ... میدان مرا می بخشی ، بخشیده ای ، تو خیلی زودتر از من می بخشی ، تو خیلی صبور و بزرگوار و مهربانی از تو ممنونم ولی به هر حال دلم می خواهد از تو عذر خواهی کنم ، یعنی به خاطر اینکه بدانی ، به تو بفهمانم که از آن کار ها پشیمانم ، یعنی حالا میفهمم که آن کارها خوب نبوده ، نباید آن حرف ها را به تو میزدم ، آن فکر های بد را نسبت به تو در مغزم راه می دادم ، حالا میفهمم هر دلواپسی و نا امیدی و هر اضطراب و ناراحتی و هر ناله ای که داشتم یک کار بدی بوده است که نسبت به تو مرتکب می شده ام ، یک گناهی بوده است و حال میفهمم که آن ها چقدر تو را رنج می داده است و تو چقدر مهربان بودی و مرا دوست داشتی که تحمل کردی ! از تو متشکرم ، تو چقدر خوبی ومن حال قدر تو را میدانم و حال میفهمم که اینکه میگفتی خوب بودن از زیبا بودن گاه زیباتر است و خوب بودن در حد بسیار متعالی و بلندش با زیبائی بلند و عالی یکی میشود یعنی چه حالا میفهمم که چرا تو دلت میخواست من بیشتر به تو ایمان داشته باشم تا عشق ، بیشتر دوستت داشته باشم تا عشق ...

حال بدان که همان جور شده ام که تو می خواستی ، باور کن ، تعارف نمی کنم ، احساس میکنم ، دارم خودم را از این جوری می بینم ، به تو ایمان دارم ، و میدانم ایمان چیست و میدانم که از عشق بالاتر است . از همه چیز عالی تر است ، زیباتر است . اینکه از ان طوفان ها و سختی ها و خطر ها و پرتگاه ها و نا امیدی ها و رنج های هولناک و دشوار هر دو جان سالم بدر بردیم و هر دو برای هم ماندیم و آن ودیعه آسمانی را نگه داشتیم و نجات دادیم و پس از آن همه ماجرا ها خود را تا این جا کشاندیم و زندگی را و خوشبختی را و عشق را و خودمان را فتح کردیم همه به خاطر آن بود که تو خوب بودی و من ... من چی بودم ؟ بالاخره من هم یک سهمی داشتم نه ؟!

- و تو هم مرا دوست داشتی ، عشق داشتی و آنچه از من در تو بود یک هوس نبود ، یک بازی نبود ، یک ماجرا نبود ، یک خودخواهی نبود ، یک ایمان راستین نیرومند و پر از صداقت و حقیقت بود و به خاطر همین هم بود که قدرت صبر داشتی و توانائی تحمل و ... تنهائی کشیدی و رنج بردی ، و شلئغ نکردی و طغیان نکردی و نومید نشدی و فراموش نکردی و بازی نکردی و ریاضت کشیدی و روزه گرفتی و عبادت کردی و انزوا گرفتی و در خود فرو رفتی و سال های سخت شب اندر شب را به تنهائی گذراندی و بار سنگین و کمر شکن و خفقان آور سکوت و تحمل و شکیبائی را کشیدی و به زانو درنیامدی و آن را هم از دوشت نیفکندی و من نمیدانی ، نمی دانی که هرگاه به تو می اندیشم و تو را می بینم چه احساسی از تو و کار دشوار و سرنوشت و سرگذشت سختت دارم ! چه احساسی ! چگونه این شانه های ظریف تو آن بار سنگین خرد کننده را که شانه های نیرومند و مردانه و سخت مرا به درد آورد ، این همه راه کشید و تا اینجا ، تا اطاق من رساند ؟! چگونه این اندام شکننده تو که به ساقه صبح مانند است در برابر آن ضربه های وحشی تندباد های سیاه ایستاد و نشکست ! چگونه ان چهره نازک و لطیفی که همچون گلبرگ لطیف خاطره ای است که در باغ خیال پرنده عاشقی میشکفد و من چنین میپندارم که ردپای نگاهی بر آن خط می اندازد و با آهی کدر میشود           آن همه سیلی های بی رحم زندگی بی عاطفخ و کینه آمیز و خشن را همه خورد و تحمل کرد و به خاطر من ماند و صبر کرد ! ان دل کوچک و مصومی که اعصابش همچون سیم های نازک چنگی باید با اشاره نرم سر انگشت کوچک اخمی یا لبخندی به ناله آید چگونه آن همه دردهای وحشی و خشن را و آن همه حرف های ابلهانه سنگین و زشتی را که از غار های سیاه و متعفن دهن های آن آدم های بد