سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

باران
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: ادبیات

باران بر جسم عریانم می بارد ... تپش قلبم شفاف تر به گوش میرسد


چشم هایم را نمی خواهم ... احساس کافیست!


همچنان باران می بارد...


نوازش قطرات باران ، روحم را جلا میدهد



کم کم تاریکی همه جارا پرمیکند ... آسمان یخ میزند!


دیگر لطافت باران لمس نمی شود


تمام وجودم همراه با آسمان می شود


کالبدم یخ زده ... اما ... قلبم همچنان می تپد!

نقل از اینجا