سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

بیماری زل زدن
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: وبگردی

بیماری هر روز بیشتر در من ریشه می‌دواند.

هر روز.

بیماریِ «میل به کاری نکردن و یک جا نشستن و زل زدن به رو به رو و غرق شدن در خود.»

گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم، زندگی در آسایشگاه روانی باید جالب باشد، آدم یک جا بنشیند و به رو به رو زل بزند و مجبور نباشد نگران دو هزار تا کاری باشد که روی هم تل‌انبار شدند و حوصله ندارد سراغشان برود.

بیماری رو به روز بیشتر در من رشد می‌کند.

دیگر فقط برنامه نیست که دوست ندارم بنویسم، از گوگل ریدر هم بیزارم، از مقالاتی که قرار است بخوانم و ترجمه کنم، از داستان‌های نخوانده، از درست کردن صفحه‌ی ثابت برای مسابقه‌ی آکادمی فانتزی، از پست زدن…از همه چیز!

من حالا دیگر فقط دوست دارم بنشینم و به یک جا خیره شوم.

نمی‌دانم چرا هیچ‌کس باور نمی‌کند اینی که ازش می‌نویسم، راست راستی یک بیماری است. که من راست راستی از فکر کردن و کار کردن عاجز شدم، که صبح‌ها این پشت می‌نشینم و هیچ‌کاری نمی‌کنم و منتظر می‌شوم روز تمام شود.

هیچ‌کس باورش نمی‌شود حال من وخیم است و من جدن بیمارم و از انجام کارهایم عاجز شده‌ام.!

 

نقل از اینجا