سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

رهرو عشق
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی

باز در خاطره ها یاد تو ای رهرو عشق

شعله ی سرکش آزادگی افروخته است...

 

شفیعی کدکنی


 
گدا و ادیب
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی

از استاد فروزانفر شنیدم:

شیخ الرئیس میرزایِ قاجار در مَشهدْ بر مَنبرْ مَشغولِ سخنرانی بود یا در حالِ تدریس، مردی گدا و بیچاره از سرِ درماندگی و درد به او پناه آورد و چنین عرضه داشت که:

ای شاهزاده! کمکی به من کُن که از گرسنگی، خودم و خانواده ام، در آستانۀ مرگیم و این نیازمندیِ خود را به گونه ای عرضه داشت که دل همۀ حاضران بر آن مردِ بینوا، سوخت و بعضی به حال گریه درآمدند، و حضرت شاهزاده از همان بالای منبر به آن مردِ گرسنۀ گدا، فرمود:

«این طور که نمی شود، راهَکی برو، آهَکی بِکِش، قَدَمَکی برو، دِرَمَکی بِگیر!»

این شاهزادۀ اَدیب و سُخَنْوَر، کاری به این نداشت که آن مردِ بی نوا از گرسنگی دارد می میرد، فقط به این می اندیشید که چه گونه حسِّ شیفتگی خود را نسبت به جادوی مجاورت، ارضا کند.

محمدرضا شفیعی کدکنی