سکوت سنگین

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

تکرار مکرر
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

زندگی، حرکتی دوری، دوری باطل، آمد و رفتی تکراری و بیهوده؛ کار اصلی؟ پیر شدن؛ نتیجه واقعی؟ پوسیدن. نوسانی یکنواخت و ابلهانه. شکنجه‌ای سیزیف‌وار.

روز مقدمه‌ای بر شب، شب، مقدمه‌ای بر روز و سرگرم بازی خنک و مکرر این دو موش سیاه و سفید که ریسمان عمر را می‌جوند و کوتاه می‌کنند تا مرگ!

 

کتاب حج – معلم شهید شریعتی


 
بازگشت به سوی اوست
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

و بازگشت به سوی او، یعنی حرکت به سوی کمال مطلق، خیر مطلق، زیبایی مطلق، قدرت، علم، ارزش و حقیقت مطلق، یعنی حرکت به سوی مطلق،‌ حرکت مطلق به سوی کمال مطلق، یعنی حرکت ابدی.

یعنی تو، یک شدن ابدی‌ای، یک حرکت لایتناهی‌ای.

و خدا سرمنزل تو نیست، مقصدِ تو است، مقصدی که همواره مقصد می‌ماند. خدا، آخرین نقطه‌ی خط سیر سفر تو نیست، سفر تو هجرت ابدی تو، به روی جاده‌ای است، صراطی است که نقطه‌ی آخرین ندارد. راهی است که هرگز ختم نمی‌شود. رفتن مطلق است، خدا در این حرکت تو در هستی جهان و در هستی خویش:

صیرورت و هجرت ابدی، نشان دهنده جهت است، نه منزل!

نه تصوف! : مردن در خدا، ماندن در خدا،

که اسلام!‌ : رفتن به سوی خدا!

انا لله و انا الیه راجعون (سوره بقره، آیه 156)

الا الی الله تصیر الامور (سوره شوری، آیه 53)

نه فنا، که حرکت،

نه فیه،‌که الیه!

که خدا از تو دور نیست تا به او برسی.

خدا از تو نزدیک‌تر است،

به کی؟ به تو!

و دورتر از آن است که بتوان به او رسید.

کی؟ هر که، هر چه!

کتاب حج – معلم شهید شریعتی


 
بازگشت به سوی اوست
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

و بازگشت به سوی او، یعنی حرکت به سوی کمال مطلق، خیر مطلق، زیبایی مطلق، قدرت، علم، ارزش و حقیقت مطلق، یعنی حرکت به سوی مطلق،‌ حرکت مطلق به سوی کمال مطلق، یعنی حرکت ابدی.

یعنی تو، یک شدن ابدی‌ای، یک حرکت لایتناهی‌ای.

و خدا سرمنزل تو نیست، مقصدِ تو است، مقصدی که همواره مقصد می‌ماند. خدا، آخرین نقطه‌ی خط سیر سفر تو نیست، سفر تو هجرت ابدی تو، به روی جاده‌ای است، صراطی است که نقطه‌ی آخرین ندارد. راهی است که هرگز ختم نمی‌شود. رفتن مطلق است، خدا در این حرکت تو در هستی جهان و در هستی خویش:

صیرورت و هجرت ابدی، نشان دهنده جهت است، نه منزل!

نه تصوف! : مردن در خدا، ماندن در خدا،

که اسلام!‌ : رفتن به سوی خدا!

انا لله و انا الیه راجعون (سوره بقره، آیه 156)

الا الی الله تصیر الامور (سوره شوری، آیه 53)

نه فنا، که حرکت،

نه فیه،‌که الیه!

که خدا از تو دور نیست تا به او برسی.

خدا از تو نزدیک‌تر است،

به کی؟ به تو!

و دورتر از آن است که بتوان به او رسید.

کی؟ هر که، هر چه!

کتاب حج – معلم شهید شریعتی


 
پوستین وارونه
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 تا آن جا که من می‌فهمم، مترقی‌ترین ابعاد اعتقادی یا علمی اسلام – که آگاهی، آزادی، حرکت و عزّت پیروان خویش را تضمین می‌کند و بیش از همه، قدرت و مسئولیت اجتماعی ایجاد می‌کند – عبارتند از :

توحید، جهاد و حج.

و می‌بینیم که آموزش توحید، در مکتب‌خانه‌ها پایان می‌یابد و از آن پس، اگر از آن سخنی هست، تنها در جمع حکمای الهی و عرفای ربانی است و آن هم به صورت مباحثی کلامی و فلسفی و ذهنیات پرت از زندگی و بیگانه با مردم و بیشتر، اثبات وجود خدا و نه توحید، و عملاً، توحید یعنی هیچ! مسئله‌ای است حل شده!

و بیشتر، به فرمان دشمن و دست کم، به سود او!

و جهاد، کلمه‌ای فراموش شده که به تاریخ سپرده شده است و امر به معروف و نهی از منکر که فلسفه‌ی جها است، چماق تکفیری، نه بر سر دشمن، که بر سر دوست!

و حج، زشت‌ترین و بی‌منطق‌ترین عملی که در میان مسلمانان، هر سال، تکرار می‌شود!

و مترقی‌ترین ابعاد اعتقادی یا عملی خاص تشیع، که رهبری انسانی، روح آزادی‌خواهی و مسئولیت انقلابی را به مسلمانان علی‌وار الهام می‌دهد:

امامت، عاشورا و انتظار.

و می‌بینیم که اولی شده است، ابزار توسل در برابر تکلیف، دومی، مکتب مصیبت! و سومی، فلسفه‌ی تسلیم و توجیه ستم و جبر فساد، و محکومیت قبلیِ هر گامی در راه اصلاح و هر قیامی در راه عدالت!

کتاب حج – معلم شهید شریعتی


 
مسخ
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

زندگی، جامعه، تاریخ، تو را گرگ کرده است، یا روباه، یا موش و یا میش!


 
تنها
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: علی شریعتی

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد 
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است 
مثل تنها مردن

علی شریعتی


 
دنیا و آخرت
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: علی شریعتی

دنیای من خود منم،

همین که اکنون هستم!

و آخرتم، بهشتم،

آن که باید باشم!

 

و میان این دو راهی است به درازای ابدیت،

چه می گویم؟

ابدیت، لایتناهی،

راهی است که هرچه می رویم طولانی تر می شود

و هرچه نزدیک تر می شوم دورتر!

 

از کتاب هبوط در کویر


 
شهید مظلوم
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 آیت‌الله خامنه‌ای:

به نظر من شریعتی به‌خلاف آنچه که همگان تصور می‌کنند،

چهره‌ای همچنان مظلوم است.

مصاحبه با روزنامه کیهان در 30 خرداد 1360


 
ای علی!
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: مصطفی چمران ،علی شریعتی ،تاریخ

دکتر چمران بر مزار شریعتی:

ای علی همیشه فکر می کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !

...

ای علی گفتی که هر کس گفتنی هایی دارد و شخصیت هر انسانی به اندازه ناگفتنی های اوست. و من اضافه می کنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی دیگر، به اندازه ناگفتنی هایی است که می توانم با او در میان بگذارم و از این ناگفتنی ها که می خواستم با تو بگویم، بی نهایت داشتم...

ای علی وقتی تو را شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق روحت و قلبت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در آن یافتم ...

ای علی همراه تو به کویر می روم ، کویر تنهایی ، زیر آتش سوزان عشق، در طوفان سهمگین تاریخ، که امواج ظلم و ستم، در دریای بی انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات و وجود ما می سازد و می تازد.

...

ای علی همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم و راه و رسم عشقبازی را می آموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق می ورزم که از سر تا به پا می سوزم .

ای علی همراه تو به نخلستان های کنار فرات می روم و علی دردمند را در دل شب می یابم که سر به چاه کرده و سینه پردردش را خالی می کند...

ای علی، تو دست مرا گرفتی و به ازلیت بردی و فراز و نشیب تاریخ را نشان دادی  قدم به قدم تخته سنگ های مانع تکامل را به من نمودی، مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و اهرام مصر را نمودی و زیر تخته سنگ های آن، استخوان های خرد شده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به آسمان بلند است. تو مرا به دیدار فرعون بردی که ادعای خدایی داشت و ستمگری های او را نمودی، تو مرا به دیدار گنج های قارون بردی و عاقبت خدایان زر و سیم را نشان دادی، تو مرا به خانه بلعم بردی و عاقبت خدعه و تزویر مدعیان دین را روشن کردی که چگونه خدای آسمان را فدای مائده های زمینی می کنند.

...

ای علی با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر می خیزم و همراه تو تاریخ را می شکافم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنم.

...

ای علی دینداران متعصب و جاهل تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ روشنفکر می نامیدند ترا به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت ها کردند و رژیم شاه نیز که نمی توانست وجود تو را تحمل کند، روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، ترا به زنجیر می کشید و بالاخره شهید کرد.

یکی از مارکسیست های انقلابی نما در جمع دوستانش در اروپا می گفت که شریعتی انقلاب کمونیستی در ایران را 70 سال به تاخیر انداخت و من می گویم که دکتر علی شریعتی، سیر تکاملی مبارزه را در راه حق و عدالت 70 سال به جلو برد...

ای علی، تو مفهوم واقعی اسلام را در معرکه حیات نشان دادی و برتری بی چون و چرای آن را بر مکاتب فکری دیگر ثابت کردی ، تو اصالت انقلابی اسلام را از زیر پرده های جهل و وسواس و تقیه بیرون کشیدی و ضرورت مبارزه و التزام ایمانی، و مسئولیت اجتماعی را معرفی کردی و اعجاز شهادت را نشان دادی و انسان را از زیر بار جبر و ذلت تسلیم آزادی کردی، تو پرچم رسالت بزرگی را به دوش کشیدی، رسالت انسانیت، حق و عدالت، مبارزه با ظلم و ستم، اسلام واقعی و تشیع حسینی و هزاران مومن ملتزم مسئول گرد پرچم تو جمع آمدند. و دست به مبارزه ای بی امان زدند، عده ای شربت شهادت نوشیدند و عده ای دیگر در انتظار شهادت و فداکاری و جانبازی می کنند...

ای علی، در تاریخ معاصر ایران، تو مصدق بزرگ را با خمینی عالی قدر پیوند دادی و بینش سیاسی را با روح خداپرستی در آمیختی، فرهنگ ملی و غنی تاریخی ما را با علم جدید و شیوه های نوین مجهز کردی، خدا را از تجرد خشک آزاد نمودی و او را از آسمان های سرد و دور به قلب گرم و پر تب تاب اجتماع وارد کردی و دین را از زاویه مسجد بیرون کشیدی و در صحنه حیات در خدمت مردم به کار انداختی و هیج گاه حقیقت را فدای مصلحت نکردی.


 
ای علی !
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: علی شریعتی

دکتر چمران بر مزار شریعتی:

ای علی همیشه فکر می کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثیه می خوانم !

...

ای علی گفتی که هر کس گفتنی هایی دارد و شخصیت هر انسانی به اندازه ناگفتنی های اوست. و من اضافه می کنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی دیگر، به اندازه ناگفتنی هایی است که می توانم با او در میان بگذارم و از این ناگفتنی ها که می خواستم با تو بگویم، بی نهایت داشتم...

ای علی وقتی تو را شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق روحت و قلبت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته خود را در آن یافتم ...

ای علی همراه تو به کویر می روم ، کویر تنهایی ، زیر آتش سوزان عشق، در طوفان سهمگین تاریخ، که امواج ظلم و ستم، در دریای بی انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات و وجود ما می سازد و می تازد.

...

ای علی همراه تو به قلب تاریخ فرو می روم و راه و رسم عشقبازی را می آموزم و به علی بزرگ آنقدر عشق می ورزم که از سر تا به پا می سوزم .

ای علی همراه تو به نخلستان های کنار فرات می روم و علی دردمند را در دل شب می یابم که سر به چاه کرده و سینه پردردش را خالی می کند...

ای علی، تو دست مرا گرفتی و به ازلیت بردی و فراز و نشیب تاریخ را نشان دادی  قدم به قدم تخته سنگ های مانع تکامل را به من نمودی، مرا به دیدار طاق شکسته کسری بردی و اهرام مصر را نمودی و زیر تخته سنگ های آن، استخوان های خرد شده محرومین را دیدم که هنوز فریادشان به آسمان بلند است. تو مرا به دیدار فرعون بردی که ادعای خدایی داشت و ستمگری های او را نمودی، تو مرا به دیدار گنج های قارون بردی و عاقبت خدایان زر و سیم را نشان دادی، تو مرا به خانه بلعم بردی و عاقبت خدعه و تزویر مدعیان دین را روشن کردی که چگونه خدای آسمان را فدای مائده های زمینی می کنند.

...

ای علی با خروش تو به جنگ استعمار و استبداد و استحمار بر می خیزم و همراه تو تاریخ را می شکافم و فرعون ها و قارون ها و بلعم ها را لعنت می کنم.

...

ای علی دینداران متعصب و جاهل تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ روشنفکر می نامیدند ترا به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت ها کردند و رژیم شاه نیز که نمی توانست وجود تو را تحمل کند، روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، ترا به زنجیر می کشید و بالاخره شهید کرد.

یکی از مارکسیست های انقلابی نما در جمع دوستانش در اروپا می گفت که شریعتی انقلاب کمونیستی در ایران را 70 سال به تاخیر انداخت و من می گویم که دکتر علی شریعتی، سیر تکاملی مبارزه را در راه حق و عدالت 70 سال به جلو برد...

ای علی، تو مفهوم واقعی اسلام را در معرکه حیات نشان دادی و برتری بی چون و چرای آن را بر مکاتب فکری دیگر ثابت کردی ، تو اصالت انقلابی اسلام را از زیر پرده های جهل و وسواس و تقیه بیرون کشیدی و ضرورت مبارزه و التزام ایمانی، و مسئولیت اجتماعی را معرفی کردی و اعجاز شهادت را نشان دادی و انسان را از زیر بار جبر و ذلت تسلیم آزادی کردی، تو پرچم رسالت بزرگی را به دوش کشیدی، رسالت انسانیت، حق و عدالت، مبارزه با ظلم و ستم، اسلام واقعی و تشیع حسینی و هزاران مومن ملتزم مسئول گرد پرچم تو جمع آمدند. و دست به مبارزه ای بی امان زدند، عده ای شربت شهادت نوشیدند و عده ای دیگر در انتظار شهادت و فداکاری و جانبازی می کنند...

ای علی، در تاریخ معاصر ایران، تو مصدق بزرگ را با خمینی عالی قدر پیوند دادی و بینش سیاسی را با روح خداپرستی در آمیختی، فرهنگ ملی و غنی تاریخی ما را با علم جدید و شیوه های نوین مجهز کردی، خدا را از تجرد خشک آزاد نمودی و او را از آسمان های سرد و دور به قلب گرم و پر تب تاب اجتماع وارد کردی و دین را از زاویه مسجد بیرون کشیدی و در صحنه حیات در خدمت مردم به کار انداختی و هیج گاه حقیقت را فدای مصلحت نکردی.


 
خدا و مردم
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: علی شریعتی

مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند,ولی آنان را ببخش .

 اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند, ولی مهربان باش .

 اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت, ولی موفق باش.

 اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند, ولی شادمان باش .

...

 و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم

 دکتر علی شریعتی

به نقل از وبلاگ اوج آسمان


 
جامعه توحیدی
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

در جامعه بی­طبقه توحیدی تمام ذرات و همه حرکات و پدیده­های وجود با یک آهنگ و به یک جهت در حرکت­اند و هر چه به آن سوی روی ندارد نابودشدنی است.

جامعه­ای که در همه جا جوٌ فکری مشابه بوجود می­آید در فضائی تنفس می­کنیم که همه جایش از یک نور و یک گرما و یک اکسیژن سرشار است؛ جامعه­ای که در همه جای آن بتوانیم اکسیژن اسلام را تنفس کنیم؛ جامعه­ای که  مذهب به عنوان یک استراتژی و اسلام به عنوان یک ایدئولوژی همه عرصه­های فکری؛ فرهنگی؛ ارزشی؛ اخلاقی؛ سیاسی و اجتماعی انسان را در بر می­گیرد.

کتاب اسلام­شناسی جلد اول

معلم شهید دکتر شریعتی 


 
امام و امت
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

 هدف اساسی و رسالت غایی امام پرورش و ایجاد یک امت است یعنی ایجاد یک  جامعه مبتنی بر یک  ایدئولوژی .

بنابراین امت یک جامعه اعتقادی است و امام رهبر عملی و عینی امت است. یعنی زمامداری که این جامعه اعتقادی را بسوی تحقٌق هدف هائی که مکتب و مذهب آن را تعیین کرده هدایت می­کند و رسالت امت سازی پیامبری را ادامه می­دهد. اگر ملٌت در تنوٌع آراء و عقاید و در گوناگونی مناسبات اجتماعی واقعیت مییابد ؛ امت اما تنها و تنها بر اساس وحدت کامٌه ؛ یگانگی عقیده یا توحید فکری بوجود می آید .

 افراد یک امت از هر خون و خاک و نژاد یک گونه می اندیشند ؛ ایمانی یکسان دارند و در یک رهبری مشترک اجتماعی تعهد دارند که بسوی تکامل حرکت کنند ؛ جامعه را به کمال  ببرند نه به سعادت

امت و امامت

 دکتر علی شریعتی

 


 
تسلیم محض
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

اختلاف من با آخوند سنتی اختلاف پسر و پدری است در داخل یک خانواده... بنابراین کماکان انتقاد و پیشنهاد می­کنم؛

اما در برابر بیگانه یعنی غیر­اسلامی­ها؛ غیرمذهبی ها؛ کافرها و کمونیست­ها تسلیم محض آن ملاها هستم...

 ...من در طول این مدتی که می­توانستم، در هر سطحی، چه در اروپا و چه در اینجا؛ کار کنم؛ حرف بزنم و خدمتی انجام دهم؛ همیشه قوی­ترین؛ مؤمنانه­ترین و متعصبانه­ترین دفاع را از روحانیت­راستین و مترقی کرده­ام؛

نگاهبانی و جانبداری از این جامعه علمی یعنی حوزه علمیه قم وظیفه هر مسلمان مؤمن است... بزرگترین پایگاهی که می­توان امیدوار آن بود که توده­های ما را آگاه کند؛  اسلام راستین را به آنان ارائه دهد و در احیاء روح اسلام عامل نیرومند و مقتدری باشد همین پایگاه طلبه و حوزه و حجره های تنگ و تاریک است.

معلم شهید علی شریعتی

کتاب اسلام شناسی جلد سوم

و کتاب قاسطین ، مارقین ، ناکثین

 


 
راه توده
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

 

تاریخ تکامل ،

 مال کسانی است که خودشان راه را تازه انتخاب کرده اند ،

یا راه هایی برگزیدند که هنوز انسان ها و توده ی عوام که همیشه دنباله رو هستند ،

و همیشه دیگران برایشان فکر می کنند و تصمیم می گیرند ،

از آن راه ها نمی روند .

 

از کتاب علی ، حقیقتی بر گونه اساطیر

...


 
شناخت بد
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

 

علی ،

این امام راستین ،

شیر پیروز روزهای مدینه

و روح تنها و دردمند شب های نخلستان ،

که رسالت خاصی در تاریخ دارد ،

اکنون از همه وقت ناشناخته تر است و کاش ناشناخته می بود ،

که بدشناخته تر است .

 

معلم شهید علی شریعتی

 

علی حقیقتی بر گونه اساطیر

 


 
سکوت
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکسی

به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

 

علی شریعتی

 


 
هراس از مرگ یا عشق به آزادی
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

من هرگز از مرگ نمی هراسیدم

عشق به آزادی ، سختی جان دادن را

بر من هموار می سازد .

 

معلم شهید علی شریعتی


 
احمق نیستم
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

پر بودم و سیر بودم و سیراب

و لذتم تنها این که ...

آری کارم سخت است و دردم سخت

و از هر چه شیرینی و شادی و بازی محروم

اما ...

این بس که می فهمم !

خوب است ...

احمق نیستم .

 

 

معلم شهید شریعتی

 


 
غصب آزادی
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

آزادی  ،

در دامن اسارت می زاید ،

در زنجیر رشد می کند ،

از ستم تغذیه می کند ،

با غصب بیدار می شود ...

 

های ، این سرنوشت آزادی است !

 

معلم شهید علی شریعتی

 


 
سکوت
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

نه ، من هرگز نمی نالم .

قرن ها نالیدن بس است .

می خواهم فریاد کنم .

اگر نتوانستم ، سکوت می کنم .

خاموش مردن بهتر از نالیدن است .

 

معلم شهید علی شریعتی

 


 
جای خالی معلم شهید
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی: علی شریعتی

به نام خدا

 

بیست و نهمین روز ماه آخر بهار سی و دو سال پیش متفکر و اندیشمند بزرگ معلم شهید علی شریعتی به مرگ مشکوکی رحلت کرد . مرگی که شهادت گونه بود و به همراه مرگ مشکوک پسر آیت الله خمینی ، شهید سید مصطفی خمینی آغازگر روز های منجر به پیروزی انقلاب اسلامی مردم ایران در برابر حکومت استبداد شد .

 

این روز ها جای خالی اندیشمندانی همچون شریعتی بیشتر احساس می شود . آزاد مردانی همچون بهشتی ، مطهری و چمران که با روشنگری هاشان بینش سیاسی مردم را به قدری بالا بردند که دیگر نفس کشیدن در فضای اختناق برایشان بسیار دشوار گشت و سلطه ی ظالم را بر نتافتند و قیام کردند و نتیجه قیام آگاهانه خویش را با پیروزی حق بر باطل و حق تعیین سرنوشت خویش یافتند .

 

 

جمله زیر از سخنان آن شهید بزرگوار است در صفحه ی 110 کتاب نیایش :

 

دوستان ! در فصل بدی هستیم ، و من تمام امیدم و همه ی ایمانم به شما جوان های آزاد اندیش و آگاه است .

... شاید بتوانید برای نجات تمام آنچه از دست می رود ، و آنچه که فراموش می شود ، کاری بکنید .

 


 
من و شریعتی
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

نوشته ی زیر به نام من و شریعتی که توسط مینو مرتاضی لنگرودی نگاشته شده است :

شریعتی زمانی در زندگی ام ظهور کرد که دختر نوجوان شانزده ساله ای بودم که در دبیرستان خوارزمی تهران درس میخواندم. پدر و مادر سنتی با انصافی داشتم که عاشق فرزندانشان بودند و مثل همه عاشقان دیگر طبعاً نگران آنها بودند. در فضای اجتماعی که در آن به سر می بردم، آشفته بازاری از کهنه و نو به چشم می خورد. در خیابان هم زنان مینی ژوپ پوش را می توانستی ببینی و هم زنان چادری را، در مدرسه هم همینطور، با این تفاوت که معلم چادری نبود.


 
شریعتی و مطهری و ... مصباح
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: سیاست ،تاریخ ،علی شریعتی

 

در اتاق شهید مطهری در دانشگاه نشسته بودم که آقای سید هادی خسروشاهی هم آمد . استاد شهید مطهری در اتاق کارش در دانشگاه یک تخت خواب گذاشته بود و تمام روز درآن جا زندگی می کرد و ظهرها هم برخی اوقات همان جا می خوابید . سر صحبت باز شد .

آقای خسروشاهی گفت : آقای مصباح رفته منبر و علیه دکتر شریعتی صحبت کرده ، طلبه ها گفته اند تو را چه به دکتر شریعتی ؟

آقای مطهری خندیدند و گفت : بله ، آقای شریعتی اشتباه دارد ، اما نه چیزی که آقای مصباح متوجه شود.

نقل از کتاب بار دیگر شریعتی نوشته ی دکتر محمد مهدی جعفری

 

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: علی شریعتی

به نام خدا

 

 

دکتر شریعتی :کلاس پنجم که بودم پسر قوی هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود.آن هم به سه دلیل اول آنکه کچل بود دوم اینکه سیگار می کشید و سوم آنکه در آن سن وسال زن داشت.چند سال بعد پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه با همسرم از خیابان می گذشتم و سیگار می کشیدم و کچل شده بودم .فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته از چیز های بد دیگران که  در خودش وجود دارد ابراز انزجار می کند.

نقل از اینجا

 


 
شریعتی
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: علی شریعتی ،سیاست ،تاریخ

نقش دکتر علی شریعتی در میان جریانات مخالف مذهبی مقارن با شروع انقلاب ، در قالب موج فکری ای بود که با شروع فعالیتش در حسینیه ی ارشاد در نیمه دوم دهه ی 1340 به وجود آمد . موجی که در سال های مقارن با انقلاب در دهه ی 1350 و بالاخص با دستگیری شریعتی در سال 1352 به اوج خود رسید . سخنرانی های جذاب و ادبیات گفتاری تاثیر گذاردکتر شریعتی ، در کنار نوآوری وی در هماهنگ نمودن مفاهیم و تعالیم اسلامی با شرایط روز جامعه باعث شد تعداد زیادی از جوانان بویژه قشر دانش جو و اقشار تحصیل کرده ی مذهبی ضمن علاقه مندی به تعالیم اسلامی ، طرف دار جدی دکتر شریعتی شوند . فعالیت های دکتر شریعتی جدا از مخالفت رژیم با فعالیت های وی ، مخالفت بخشی از بدنه ی روحانیت را به دنبال داشت .

رواج اندیشه های دکتر شریعتی تعدادی از دانشجویان و اساتید مدرسه ی حقانی را نیز تحت تاثیر قرار داد . در این میان جبهه گیری ای که در این باره بین طلاب مدرسه ایجاد شد باعث شد تا بحرانی جدی در مدرسه ایجاد شود و این روند تا بدان جا پیش رفت که حتی جواب سلام یکدیگر را نیز نمی دادند . البته این مساله محدود به طلبه های نمی شد و حتی در بین تعدادی از اساتید نیز باعث شد تا بحث و اختلاف نظر هایی به وجود آید . بارز ترین اختلافی که در این زمینه بین اساتید مدرسه به وجود آمد ، اختلاف مرحوم شهید بهشتی و آیت الله مصباح بود . آیت الله مصباح به شدت دیدگاهی ضد شریعتی داشت و معتقد بود که حرکت دکتر شریعتی باعث بروز انحرافاتی در جریان انقلاب خواهد شد و برخی از دیدگاه های دکتر شریعتی را درباره ی تعدادی از تعالیم و مفاهیم اسلامی ، بدعت می دانست . در مقابل مرحوم شهید بهشتی ، با دید مثبتی به فعالیت های دکتر شریعتی می نگریست و معتقد بود اگر چه اشکالاتی در بخشی از دیدگاه های دکتر شریعتی وجود دارد ، ولی این به معنای طرد کل عملکرد دی نمی شود و برای ارزیابی عملکرد دکتر شریعتی باید کارکرد مثبت وی را نیز در نظر گرفت .

 

 

قسمتی از کتاب زندگینامه شهید آیت الله علی قدوسی نوشته سید مسعود موسوی آشان نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامی در سال 1384 .


 
سلام
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

درشگفتم که "سلام" ، همیشه آغاز هر دیداریست

ولی در نماز ، پایان است

شاید به این دلیل که

پایان نماز ، آغاز دیدار است

دکتر علی شریعتی


 
شریعتی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... چه وضع طاقت فرسائی . نفرین بر این زندگی و بر این کشور پوسیده در سنت ها و بند ها ، لعنت براین جامعه جدایی ها و غربت ها ، چه ستمکارند ؟ چه آشنایی هایی ها که پامال بایستن ها نمی شود ! چه خویشاوندی ها که در اسارت بیگانگی ها نمی میرد ! چه آسان عشق ها را به چیزی نمی گیرند ، آن را به هر قیمتی می فروشند ، آن را هیچ کسی ارج نمی نهد ، چه می گویم ؟ چه پست مردمی هستند ! دوست داشتن را جنایت می شمارند ! کینه مجاز است ، چاپلوسی مجاز است ، نوکری مجاز است ، دزدی و دروغ رایج است ، پول پرستی زشت نیست ، هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است ، حق کشی آزاد است ، پستی و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی و صد ها پلیدی و سگی و خوکی و روباهی مجاز است ، آزاد است ، مشروع است اما عشق را کسی نمی بخشد ، دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند ! آن جا چه خطرناک و وحشت آور است اگر دو انسان هم را براستی دوست بدارند ! دل یک انسان میتواند مزبله دان هر کثافتی باشد اما وای اگر پای عشق بدان برسد ! روح می تواند خود را به هر پلیدی بیالاید اما وای اگر با دوست داشتن آشنا باشد ! افسوس ! دو روح می توانند به هم خیانت کنند ، به هم دروغ بگویند ، هم را فریب دهند ، به هم تملق های سگانه بگویند ، اما نباید به راستی و پاکی و قداست به هم عشق بورزند ! در آن جا ، اگر دو چهره در هم خطوط آشنایی دیرین ، خویشاوندی راستین بخوانند و به هم نیازمند شوند باید هم را کتمان کنند !

چه رنج ها که در خویش نیندوختیم ! یک عمر در خویش گره خوردن و سال ها نفس در سینه زندانی کردن و زندگی را ، روح را ، دل را همه در زیر آوار سنگین تقیه پنهان کردن طاقت فرساست و طاقت فرساتر از آن ناگهان احساس کردن که خفقان ها و ترس ها و تقیه ها و رنج ها و دلهره های دائم هر روزه و هر ساعته و هر لحظه یکباره پایان یافته است ! یکباره غیب شده است و اینک دو زندانی ابد ، با دست های باز و پاهای باز در دشت های خرم و مهربان و بی مرز دوست داشتن و آزاد بودن و رهائی مطلق ! خوشبختیِ ناگهانی ، شادیِ بزرگِ ناگهانی و رهایی ناگهانی که همه یکباره سر رسد و دو روح تشنه را ناگهان در قلب دریای زلال مهر ، دریای بزرگ ِ همه خواستن ها ، بهشت همه خیالها رها کردن تحملش دشوار است .

مرد تنهایی که راه سخت و دراز کویری سوزان و خشک را پیموده و در زیر آتش خورشید خون در رگهایش خشکیده است ، ناگهان می بیند اینک سبزه و درخت و سایه سرد و آرام و چشمه سار زلال و مهربانی که چشمک می زند ! گاه چنان بی تاب و پریشان می شود که پیش از آن که آب بنوشد در کنار چشمه می افتد و از هوش می رود ، جان می سپارد ؛ چه سخت است در این حال تماشای این آب و آبادی ! چه سخت است سر و صورت را در چشمه فرو بردن و آب بلعیدن ! همه سختی کویر و رنج راه دراز ناگهان در کنار چشمه ، زیر این سایه احساس می شود !

بوده اند کسانی که سی سال زندان تنگ و تاریک و مرطوب و شکنجه ها و سختی ها و محدودیت هایش را به آرامی تحمل کرده اند و توانا بوده اند ، ناگهان عفو شده اند و رها شده اند ، از زندان بیرون آمده اند ، به خانه بازگشته اند ، پس از سی سال دیوار های خانه و خانواده و خویشاوندان و عزیزان و آزادی ! تنها در جمع عزیزانشان در خانه مانوس شان آزاد نشسته اند ، ناگهان رنج سی سال رنج را در زندان یکجا حس کرده اند ! چه سخت است ! دیوانه کننده است ...

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 634


 
شریعتی
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

 

 

- چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی ؟ هرجور دلت میخواهد می گویی و می نالی و می گریی ؟ هرگز فکر نمی کنی که دل دیگری هم مبتلا است ، و شاید درد او سخت تر است ، هرگز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ، به خاطر او تحمل کنی ، به خاطر آنکه او با رنج خود بماند با بی تابی و رنجوری خود رنج او را دو چندان نسازی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است درهم نشکنی ؟ چرا الان فکر نکردی که من نیز چنین پریشانیِ طغیانیِ دشواری را در خود سنگین تر و تند تر از تو حس می کنم ، مگر من چوبم ؟ مگر تو نمی فهمی که رنج تو و ناله تو با من چه می کند ؟! عزیز من ، به من تکیه کن ، من تمام هستیم را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسائی ، تمام نیروئی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند ، تمام « بودنِ » خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی ، خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی ، هرگونه بخواهی ، باشم .

از این لحظه مرا داشته باش ! اگر باز هم سیر نیستی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم ؟ جز افسوس و غم که مرا چرا به اندازه ای که تو می خواهی نمیابی ؟ اما این افسوس و غمی که تحملش بر من محال است ، می ترسم مرا وادارد که بگریزم ، من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم احساس کنم اگر در نزد تو ، چهره تو خود را آن چنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو ، نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ، باید حتما خود را از نزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهایی خویش به خاطر آورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ، من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن و آنگاه تو می مانی و آرزوی من بدرقه ات که ... ؟ خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه تو که در آن بگنجی ، بیارامی ...

-بس کن ، بس کن ، تو داری تسلیتم می دهی یا رنجم ؟ من خود را ماهی یی می یابم که در تو شنا می کنم ، افسوس که الان قادر نیستم تصویری را که از تو دارم در کلماتی که شایسته آن است پیش تو رسم کنم ... تو نخواستی بفهمی که من الان به چه حالتی دچار شدم ، یک حالت شگفتی بود ، خوب تر شد ، ناگهان در من بیدار شد ، نمی دانم چه بود ؟ نمی دانم چه می خواستم ؟ فکر می کردم پس چرا پرواز نمی کنم ؟ پس چرا به جای کلمه از زبان هامان آتش ، گلوله های آتش بیرون نمی آید ؟ پس چرا باز هم مثل دو « نفر » کنار هم نشسته ایم و داریم عادی و منطقی مثل همه انسان ها حرف می زنیم ؟ پس چرا ؟ « یک نفر » نمی شویم ؟

در هم محو نمی شویم ؟ یکیمان در دیگری نمی میرد ؟ چرا باز هم داریم به هم نگاه می کنیم ؟ چرا آسمان و شب و شهر و هوا و ماشین و رنگ ها و چراغها غیبشان نمی زند و به جای آن ، چیزهای دیگری ظاهر نمی شود ؟ پس کو آن دنیای دیگر ؟ پس کو روح ها ، فرشته ها ، خیال ها ، رویاها ، افسانه هایی که همه راست شده است ؟ نمی دانم ، به هر حال خوب تر شدم اما تو نفهمیدی ... نمی دانم ، شاید هم فهمیدی ، شاید هم دستی از این حرف ها زدی این جور جوابم را گفتی ، شاید از همین حرف های تو بود که بهتر شدم ... مرسی ، خوب شدم ... اما ... باز هم مضطربم ... باز هم تلاطم دارم ، کمی وضع عوض شود ، چیزهایی تازه ببینم ، کمی سرم را گرم کن ، چیزی مثل جنون دارد هی در من سر بر میدارد ، هی مرا پر میکند ، تا کمی غفلت می کنم چیزی مثل دودِ دماغ در مغزم ، مغز سرم می پیچید و نفسم بند می آید ...

معلم شهید علی شریعتی گفتگوهای تنهایی صفحه 636


 
من آنم که اکنون هستم !
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... ببین من حق ندارم بترسم ، گله مند باشم ؟ تو خودت را جای من بگذار . من آنم که هم اکنون « هستم » نه آنکه باید باشم ، آنکه باید باشم کسی است که نیست ، به من مربوط نیست . من یکی است . همان که هست ، پس طبیعی است که من از تو بخواهم که مرا دوست داشته باشی ، منی را که هستم ، الان در برابرت نشسته ام ، مرا که می بینی ، که می بینم ، اگر تو منی را که باید باشم دوست بداری ، با منی که باید باشم حرف بزنی ، باشی ، پس مرا کی دوست بدارد ؟ پس من تنها می مانم ، تو را با خود بیگانه احساس می کنم ، احساس می کنم تو با من نیستی ، با من حرف نمی زنی ، مخاطبت من نیستم ، کسی دیگر است ، منی است که باید باشم اما نیستم و من کس دیگری است . تو احساس نمی کنی که آن که به تو نیاز دارد ، به دوست داشتن تو نیاز دارد منم ، منی که هستم ، همین جوری که هستم ، همین که می خوابد ، بیدار می شود ، می پوشد ، می خورد ، می آشامد ، دم می زند ، می خندد ، می گرید ، رنج می برد ، تنهائی می کشد ، احتیاج دارد ...

تو متوجه نیستی که آن کسی که تو را دوست دارد منی نیست که باید باشم ، منی است که هستم ، این خیلی عجیب است که من واقعی ، منی که هستم تو را دوست بدارم و بی تو رنج ببرم و از تنهایی مضطرب باشم و انتظار بکشم و اسارت تحمل کنم و صبرها و تلخی ها و حماقت ها و حسد ها و کینه ها و دوری ها و بی کسی ها و بیگانگی ها همه را من داشته باشم و اما کسی را که تو دوست می داری و با اویی من نباشم ، آن منی باشد که نیست و نمی دانم کیست ! من هرگز تحمل نمی کنم که ببینم تو اصطلاحی را دوست داری به نام من ، با تصویری همدمی شبیه من ، به منی می اندیشی که خود ساخته ای ... من یک اصطلاح نیستم ، تصویر نیستم ، خیال نیستم ، من یک بدنم که دل دارد و رگ و پی و روح و رنج و اندوه و نیاز و تنهایی و عشق و کینه و ... همچون تو .

اگر تو احساس کنی که من توئی را دوست دارم که تو نیستی ، توئی که من می خواهم که باشی و نیستی راضی خواهی بود ؟! اگر در برابرت بایستم و بگویم ای قهرمانی که چشمها را در المپیک خیره میکنی ؟ ای که پنجه های هنرمندت بر روی گیتار طلائی ات دلهای دختران و پسران مولن روژ را بی تاب میکند ؟ ای که زیر ابروهای برداشته ات ، دندانهای طلایت ، زلفهای کرنلی ات ، چشمهای خمارت ، انگشتهای کوتاه کلفتت ، زنجیر گردنت ، صدای لطیف ظریف ژیگولو مآبت ، احساسات سوزناک رقیقت ، جوکهای با مزه ای که میگی ، سوت های قشنگی که با دهنت میزنی ، ادا های ملموس و با نمکی که از خودت در می آوری ... همه برای من سرگرم کننده است و واقعا تیپ انترسانی ! آن وقت ، تو در همان حال که دارم این تعریف ها را از تو می کنم چه جوری به من نگاه می کنی ؟! ها ؟

از گفتگوهای تنهایی صفحه 662 – علی شریعتی


 
تبعیدگاه
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

این جا جای من نیست .

بر روی این زمین غریبم .

این آسمان ، سقف خانه ی من نیست .

نباید به این جا می آمدم .

این جا تبعیدگاه من است .

چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است ؟

 

معلم شهید علی شریعتی

 


 
شریعتی
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 معلم شهید علی شریعتی در کتاب گفتگوهای تنهایی :

 

... چشمهایت را ببند ، نگاهم مکن ! من طاقت دیدن آنها را ندارم .

 

چه بگویم ؟

 

گریستن ، تنها کار یک ناتوان است و

من سخت ناتوانم !

 


 
شریعتی
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

هوا ، تیره  و شب ، سیاه و افق ، گرفته و عبوس و زمین ، از هول آرام گرفته و ظلمت ، حاکم و برقی اگر بود ، برق نگاه گرگی و صدایی اگر بود ، زوزه روباهی و توطئه ها در کار و بازار اتهام و دروغ گرم و متفرعان مسلط و قارونیان و بلعمیان و ساحران و ریسمان های بردگی به سیماب فریب آغشته و دشمنان بیدار و دست اندر کار و عوام برافروخته جهل و خواص فروخته علم و حقیقت ، در میان دشمنانش پایمال منفعت ، و در میان دوستانش پایمال مصلحت ، و زبان بریده و قلم شکسته ، لب و دست ، بسته و پا مجروح و راه بن بست و کوله بارم سنگین و دشمن از چهار سو به تیرم گرفته و دوستان ... !

 

برای نخستین بار ، در سراسر عمرم ، به نالیدن محتاج شدم ، اما ... آن نخلستان های محرم و آشنای من نبودند ...

 

 

برگرفته از کتاب وارث آدم نوشته معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

 


 
شریعتی
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

   ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را به من می‌اموزد

نه اندیشه ها را !

علی شریعتی


 
من انتظار در پس درهای بسته ام .
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی
چه آتشی ؟ چه آتشی ؟ اگر آب اقیانوس های عالم را بر آن می ریختند زبانه هایش آرام نمی گرفت . خیلی پیش رفتم ... خیلی ... مرگ و قدرت شانه به شانه ام می آمدند.

 

... و هرگز افسوس نخوردم و سخت غرق لذت و فخر که ماندم و دنیا مرا نفریفت و به آزادی ام ، به ایمانم  و به راهم ، خیانت نکردم ... ایستادم ... اما برنگشتم ...

 

اما ایستادن هم نه از عجز و از ترس ... نه دیوار بود ... دیوار !

 

 و ایستادم ... اما بازنگشتم ، به بیراهه هم نرفتم که من نه مرد بازگشتم ! استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن دین من است ، دینی که پیروانش بسیار کم اند . مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب .

 

اما اگر آنها نام خویش را به نان فروختند من بر آب دادم ... و اگر آنها لذت بردند من غم آوردم و اگر آنها پول پرست شدند من بت پرست شدم و اگر آنها همچون زر آلات خوان گستردند و از نقره دیگدان زدند . من همچون مولوی در « آفتاب » شکفتم و در خورشید سوختم و سفره از دل گستردم و مائده از درد نهادم و شراب از خون سر کشیدم ؛ اگر آنها مرد ابلاغ شدند من مرد داغ شدم و اگر آنها در شب نشینی های آلوده با زنان آلوده می رقصند من در خلوت پاکم گل صوفی می بویم ، اگر آنها شکم فربه کرده اند آنچنان که در خشتک خویش نمی گنجند من عشق پرورده ام آنچان که در خویشتنم نمی گنجد، ... اگر آنها در انبوه هم بیگانه هم اند ما در تنهایی خویش آشنای همیم ، اگر آنها طلا دارند من عشق دارم ، اگر آنها خانه دارند من محراب دارم ، اگر آنها صعود می کنند من به معراج می روم ، اگر آنها در زمین می خرامند من در آسمان می پرم ، اگر آنها پایان یافته اند من آغاز شده ام ، ... من کجا و آنها کجا ؟

 

... فریاد رسی می آید و به صدای هر پایی سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که : کسی می آید ، و او خریدار تو است ، مفروش ، نگهدار ، او گران خواهد خرید ، ... مفروش ، برگیر و برو ، برو ، برو ، تا به کویری رسیدی خلوت و سوخته و پر هول و بی آب و آبادی ، مترس ، مهراس  ، برو ، برو ، عطش سوزان و گرگان آدمی خوار بسیار و افسون و جادو همه جا در کمین و ماران و غولان بر سر راه اما ... مترس ، برو ... برو.

 

من انتظار در پس درهای بسته ام .

 

... و دریغ ! و دریغ که کسی در همه عالم نمی داند که چه می گویم ؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنها است که آدمیان می شناسند که آدمیان عشق خدا را می شناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از این گونه ... وآنچه با من است ، نه ، آنچه من با اویم با این رنگ ها بیگانه است ، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است ... اما ... افسوس که ... نیست !

 

معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود .

 

معشوق من ، رزاس من ، موعود بکت ، « گودو » ی بکت است . منتظری که هیچ گاه نمی رسد ! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان می گیرد ، چنانکه این عشق نیز ... هم !

 

... چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد و مهتاب رنگ بازد و ستاره سحری باز گردد و راه کهکشان بسته شود ...

 

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پرکشد .

 

من چیستم ؟

 

لبخند پر ملامت پائیزی غروب

 

در جستجوی شب ...

 

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

 

گمنام و بی نشان

 

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

 

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ شب حیات را تحمل کردم و آفتاب سر زد ، طلوع کرد اما آفتاب مرگ نبود ... شگفتا آفتاب دیگری بود . آفتاب عرفان بود با رنگ زرینش و گرمای آتشینش و درخشش نازنینش و پنجه های نرم و لطیف نوازشگرش و هر لحظه گسترده تر و فراگیرترش !

 

چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها است که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است ! و چقدر دعا می کنم که بعضی اصوات را نشنوی ، بعضی رنگ ها را نبینی ، بعضی افکار را نفهمی و بعضی حرف ها را نشنوی و بعضی حالات را حس نکنی ای انسان ! که ظلومی و جهول ! و چه خوب ! ناگهان ، سایه ای از دور دیدم ، نقطه ای مبهم بر سینه کویر ، کویری تافته و خشک و بی آب و سبزه ، خلوت و خاموش ... همه جا سایه وحشت ، همه جا بوی مرگ ... رنگ یأس ! سکوت ! بر این جاده متروک این راه گم کرده کیست ؟ از کجا آمده است ؟ به کجا می رود ؟

 

... آمد و آمد و نزدیک تر آمد ... دیدم ... اِ ! نگاهش آشناست ، مرا دید او را دیدم و گویی برای دومین بار است ؛ با من سخن گفت و صدایش را شنیدم و گویی برای دومین بار است ؛ حرف زد و گویی خاطرات مشترکمان را بازگو می کند ؛ از من پرسید و از راه و از سفر ، و گفتم که این راه به باغ و آبادی نیست ، به صحراهای پر هول می رود و سرزمین های درشتناک و نیش خار است و سیلی طوفان و برق نگاه گرگ و عوعو شغال و رهزنان وحشی در هر کمین گاه و تو ساقه نازک گل نازی و طاقت سرما و تاریکی و طوفان نداری ، دست های کوچک قشنگت پژمرده می شود ، ساق های ظریف شکننده ات می شکند و پاهای لطیف زیبایت را که برای رقص بر پیست نرم و براق یک باله ، یا نوازش مخمل یک چمن نو رسته بهاری ، یا بستر خواب آور قو ساخته اند کشتزار خار مغیلان و سنگلاخ های خشن بیابان و سنگریزه های یخ بسته نوک تیزی که آن سرزمین را فرو پوشانده اند پوست می کند و به خون می آورد و مجروحت می کند ، تو طاقت این راه صعب و این سفر هولناک دراز را نداری ، برگرد ، مرو ، مرو که این راه به شهر و باغ و آبادی نمی رود !

 

جای پای رهروی پیداست

 

کیست این گم کرده ره ؟ این راه ناپیدا چه می پوید ؟

 

مگر او زین سفر ، زین ره چه می جوید ؟

 

از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست ؟

 

بشهری بر کناره پاک هستی

 

بشهری کش بباران سحر گاهی

 

خدایش دست و رو شسته است

 

بشهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه هستی

 

نمی بینی ؟ کنار تک درختی خشک

 

زره مانده غریبی رهنمودی بینوا مرده است

 

و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش

 

هزاران غنچه امید پژمرده است

 

و یا دستی که در دست اجل بوده است

 

بر آن تک درخت خشک

 

حدیث سرنوشت هر که این ره را رود کنده است

 

که :

 

« من پیمودم این صحرا ، نه بهرام است و نه گورش » !

 

کجا ؟ ای رهنمود راه گم کرده

 

بیا برگرد !

 

این راه را خوب می شناسم و می دانم که رو به کجا است و می دانم که چه سفری است و می دانم که سر نوشت هر که این ره را رود چیست و باید بگویم که کسی « غریق این راه » نگردد ، باید بیم دهم و راه را بندم و جز از ترس و  وحشت و بیابان و طوفان و گمراهی سخنی نگویم !

 

... در چهره او نگریستم و در هر نگاه خاطره ای در عمق چشمانش می خواندم و هر لحظه خط آشنایی دیرینی در سیمایش می یافتم و ... بالاخره نزدیک آمد و نزدیک تر ، و درست در کنارم ، در برابرم ایستاد و دیدم او ... آشنای دیرین من است ، خویشاوند دیرین من است .

 

در آن سال ها که بر این راه گام می نهادم و کوله بار سفر بر دوش و زاد سفر آماده  و چوبدست خیزران بر مشت و نیرومند و امیدوار همچون سوار افسانه ای می تاختم  و می راندم و گرد راهم چشم ها را خیره می داشت با چه شوقی انتظار او را داشتم و نیامد ... نیامد و ...

 

و من در نیمه راه از رفتن باز ایستادم و در راه ماندم ؛ همسفرانم ، آنان که تلاش ها کرده بودند تا با من همگام شوند و همراه و قصه ها از سفر و از سر منزل به گوششان می خوانم هیچ کدام مرد سفر نبودند ، مرد زیستن بودند و ماندن و خوشبختی ! و من چه رنجی بردم تا چند گامی ، چند متری آنان را با خود بیاورم و ... افسوس ... داستانم دراز است و دشوار ... حکایتش سخت است ... همان ها بودند که مرا خسته کردند و از پایم در آوردند ... و حال در مانده ام و یک گام نمی توانم برداشت  و سال ها است که دیگر مرد راهی نمیبینم  و شوق سفری در چهره ای نمی خوانم و ردپایی بر سینه این راه نیست ، مرد راهی پدیدار شد و پیش آمد و آمد و نزدیک تر آمد و دیدم اوست ، او که در آن سال ها که انبوهی همسفر بر من گرد آمده بودند و من مرد راه بودم و از شوق سفر می سوختم و پاهایم پرهای عقاب بود و اسم رب النوع سرعت ، فرفوریس ! در میان چهره ها او را می جستم و نمی یافتم و نیافتم و حال ... که : آب ها از آسیاب افتاده است ، دارها بر چیده ، خون ها شسته اند ، پشکین های پلیدی رسته اند ... حال همسفر من می رسد که من از رفتن باز مانده ام و اسبم پی شده است و زانوان ام ناتوان اند و عقاب پیر و نومید و مجروحی را در قفسی می مانم که از سایه ابر مسافر و از وزش بادهای رهگذر می هراسد و بر شاخسار آن تک درخت خشک آشیان بسته و در آن نومید خفته و چشمان بی فروغش سال ها است به راهی دوخته شده است که چه انتظار ها کشید تا او را به سر منزل برساند و نشد !

 

و حال چه بگویم ؟ چه سخت است ! چه بگویم ؟ چه سخت است ، سخت است ! خدایا مرا راهنمایی کن ! مرا بگو چه کنم ؟ بگویم : از این صحرا به شهر آرزو ها راهی نیسته ، برگرد ! برگرد ! یا قصه سفر در گوشش بخوانم و شوق راه را در دلش دامن زنم و از شهر و باغ و آبادی برایش بگویم ؟ خدایا ! هرگز در عمرم به چنین حیرتی گرفتارم نکرده ای ؛ آزمایش سختی است ؛ تو هرگز مرا اینچنین ساکت و بی رحمانه نمی آزمودی ، از امتحان های پیش که به سادگی گذشتم و لحظه ای در کنار سد ها و مانع ها و تنگنا ها و پرتگاه ها درنگ نکردم و در هیچ باطلاقی نماندم و عمر را همه راهوار و به هنجار و توانا تاختم و آمدم با این کوه دشوار و بی رحمی که در برابرم سر بر کشیده و تا سینه آسمان رفته است و خیال را یارای پرواز بدان سوی نیست خیلی فرق دارد . نمی توانم خوب حرف بزنم ، اصلاً قدرت وصف شرح و تشبیه و حوصله استعاره و کنایه و ظرافت بیان و از این حرف ها ندارم ؛ حالم خوب نیست .

 

حوصله ی قصه سرایی ندارم ، نمی توانم دنبال کنم ، تب آتش در سرا پایم افکنده است ، چه نشئه ی مطبوع و گرمی دارد، اما خیلی ضعیف شده ام، درد و ضعف مرا محتاج تر کرده است . همچون یک کودک شده ام ، به چه چیز ها می اندیشم، چه نیازها در من سر بر داشته است ...

 

چه کوه نرمی شده ام ، چقدر احتیاج به پرستاری دارم، مثل بچه ای که بگرید تا نازش کنند، اشک بریزد تا اشک هایش را پاک کنند . کشمکش ها و سختی ها و ایستادگی ها و مردانه ایستادن و ماندن ها و نگهبانی شرف و انسانیت و شهامت در محیطی که سرا پاش را نجس کرده اند و همه را به قیمت های اندکی می خرند و می فروشند...

 

خدایا تو را سپاس می گزارم ، باز هم رستم ، باز هم از منجلاب در آمدم ، تیز و سالم و خوب و راست ، اوه!

 

نمی گویم پیش از او با آتش آشنا نبودم ، چرا، با آتشی سخت سوزان و مشتعل . در آن جا ، نخستین بار، پرومته را دیدم که آتشی بر گرفته بود تا در من افکند ، اما در دامن خودش گرفت و سوخت و من او را که همچون ابراهیم در آتش می سوخت تماشا می کردم ، التهاب و پریشانی و مهربانی بود اما سوزش نبود و من در کنار او نشسته بودم و مشتعل شدنش را با التهاب می نگریستم اما از دوست داشتن پیشتر نیامدم و چون شعله ها سرکش تر شد و حریق دیوانه تر در سرا پایش افتاد ، خود را در آب افکند و من کمکش کردم تا سرد شود ، خاموش شود و خاموش شد ، شعله ها که در آب فرو مرد من تنها ماندم و هوا تاریک شد و کم کم سرد و دیگر شب شد و زمستان رسید و هر لحظه تاریک تر و هر لحظه سرد تر ! یخ بندان خاموش و وحشت انگیز سیاه و من گرگ تنها بر برف و بر باد ! شب و روز در تعقیب صیاد ، جلاد ... و آنگاه من در حسرت آتشی که فرو مرد ، در داغ پرومته ای که خاموش مرد هر روز وحشت تاریکی و لرزه سردی و هر روز اشتیاق آتش ، افسوس گرما و روشنی یی که دیگر نبود . و اینچنین بود که من با عشق آشنا شدم و چه کسی اینچنین آشنا شده است ؟ نه گرم آتش ، روشن از آتش بلکه عاشق خاطره گرما ، شیفته یادِ روشنایی ! هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود ، هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ... !

 

... و دانستم که نباید فراموش کنم که اگر او را فراموش کنم باز شب فرا میرسد و صف های سیاه خیمه های نیم سوخته برافراشته می شود و این بار سیاه تر و سرد تر و وحشت بار تر که نه پس از خاموشی آتش تاریکی موحش تر است و سرما بی رحم تر ؟! و آنکه طعم آتش چشیده است و در دامن گرما خفته است و با آتش آشنا شده است و خو کرده است و زمستان و یخ و تاریکی برایش طاقت فرسا است ... و مغرورانه در کنار غار بزرگ تنهاییش گردن بر افراشته بود ، حال که به شهر آمده است و به خانه دخترک شهری و در کنار بخاری و نور و نوازش و خوراک چرب و شراب سکر آور و بستر نرم و دست ناز و گفتگو و آشنایی و گرمی و امید اگربه صحرا برگردد زمستان و شب او را خواهند کشت .یک لحظه طاقت نمی آورد !

 

 

گفتگوهای تنهایی – دکتر علی شریعتی

 

خلاصه ای از صفحات 14 و 15 و 17 و 23 و 27 و 34 و 35 و 77 و 82 و 97 و 116

 

 


 
معلم شهید شریعتی
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی
دکتر علی شریعتی در کتاب نیایش این گونه مناجات میکند :

 

 

 

خدایا ! همواره ، تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو ، پیشتر رنج میبرم ، آنها که باید مرا بنوازند میزنند ، آنها که باید همگامم باشند ، سد راهم میشوند ، آنها که باید حقشناسی کنند حقکشی میکنند و آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی میزنند ، آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند و انها که باید در برابر سمپاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند ، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند . سرزنشم می کنند ، تضعیفم میکنند نومیدم میکنند متهمم میکنند تا – در راه تو – از تنها پایگاهی که چشم یاری یی دارم و پاداشی ، نومید شوم ، چشم ببندم  رانده شوم ... تا تنها امیدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم تنها از تو پاداش گیرم در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد تا تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خود معلوم گردد تا حلاوت " اخلاص " را – که هر دلی اگر تندکی چشید ، هیچ قندی در کامش شیرین نیست – بچشم . خدایا ! اخلاص ! اخلاص !

 


 
شریعتی
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

اصلاً نمیدانم چه احساسی می کنم ؟ نمی دانم چرا ؟ ... راحت نیستم ... مثل این که باید حرفهای دیگری بزنیم ... مثل این که حرفهایی هست که به یادمان نمی آید و آن ها را باید گفت ! نمی دانم ، مثل این که باید یک جور دیگری باشیم ... نمی دانم چی بگم ؟ من کم کم دارم دیوانه میشم ! خیلی عجیب است مثل این که هنوز هم مصنوعی با همیم ، مثل این که هنوز ادای خودمان را در می آریم ، مثل این که باید جور دیگری باشیم ، این باور کردنی نیست که من الان خودم را ، تو را ، آسمان را ، چراغ ها را ، شب را ... همه چیز را مثل همیشه می بینم فقط خوب تر ، آزاد تر ، خوشبخت ! راحت ! نه ، این ها کافی نیست ، باید همه چیز دگرگون باشد ، اصلاً امشب نباید تاریک باشد ، اصلاً چراغ ها باید جور دیگری روشن شوند ، تو قیافه ات باید جور دیگری باشد ... باید مثل روحی باشیم که بعد از مرگ از تن بیرون می آید و وارد عالم ارواح میشود ، تو حرف بزن ، یک کاری بکن ، زود حرف بزن ، من نمی توانم روی این صندلی ، توی این اطاقک طاقت بیاورم ! خواهش می کنم ، حالم خیلی بد است ... حالم بد شد ، کمکم کن ، حرف بزن !

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  633

 

my garden/  meysam

 امروز قرعه کشی جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی هم برگزار میشه و البته به نظر من ایران با کشورهای عربی بیفته بهتره چرا که هیچ کدوم قدرت قبل رو ندارن مثلن کویت خیلی ضعیف شده و یا حتی امارات . باید تا شب صبر کنیم ببینیم چه میشه هرچند مرحله اول آسونه و مرحله بعد اصلیه و باید با کره و عربستان و بقیه قدر قدرت ها بازی بکنیم . امیدوارم موفق باشیم .


 
شریعتی
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

 

« دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد ، آدمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو می کشاند ، خدا ، آزادی ، هنر و دوست در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه خالی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد . »

 

« هوشیارترین و آشنا ترین مردم ، احساس هر کسی را تنها در سخنش می جویند و این یک غفلت شگفتی است . چه ، میان آنکه با نیرومند ترین کلمات ایمان خویش را به کسی یا امری بیان کرده است و در بیان آن نیز اصرار دارد و برای اظهار آن از همه استعدادهای روح و لفظ کمک گرفته است با آنکه نیرومندی ایمانش به کسی یا امری در کلماتش پیداست اما به کتمان آن اصرار دارد و برای پنهان کردن و انکار کردن آن از همه استعداد هایی که در اراده و تصمیم و گذشت و صبر خویش دارد کمک گرفته است فاصله ای است که حتی کسانی که با زبان و دل آدمی آشنایند نیز از آن غافلند ! و کسیکه شگفت ترین و باورنکردنی ترین و تندترین دوست داشتن ها را خطاب  به خویش احساس می کند و در برابر آن یا سراسیمه و پریشان می شود و یا غزل ها و سروده ها و قصه ها را از زبان کسی می شنود که در نگفتن و نسرودن آن رنج های بسیار دردآور برده و در کتمان کردن آن جهادهای خونین با خویش کرده است و نتوانسته است !

 

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 580

 


 
شریعتی
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

از معلم شهید علی شریعتی – گزیده ای از کتاب ارزشمند گفتگوهای تنهایی از صفحه 665

 

از تو به خاطر آن کارهای بدی که کرده ام و تو را خیلی اذیت کرده ام از ته دل عذر خواهی کنم ... میدان مرا می بخشی ، بخشیده ای ، تو خیلی زودتر از من می بخشی ، تو خیلی صبور و بزرگوار و مهربانی از تو ممنونم ولی به هر حال دلم می خواهد از تو عذر خواهی کنم ، یعنی به خاطر اینکه بدانی ، به تو بفهمانم که از آن کار ها پشیمانم ، یعنی حالا میفهمم که آن کارها خوب نبوده ، نباید آن حرف ها را به تو میزدم ، آن فکر های بد را نسبت به تو در مغزم راه می دادم ، حالا میفهمم هر دلواپسی و نا امیدی و هر اضطراب و ناراحتی و هر ناله ای که داشتم یک کار بدی بوده است که نسبت به تو مرتکب می شده ام ، یک گناهی بوده است و حال میفهمم که آن ها چقدر تو را رنج می داده است و تو چقدر مهربان بودی و مرا دوست داشتی که تحمل کردی ! از تو متشکرم ، تو چقدر خوبی ومن حال قدر تو را میدانم و حال میفهمم که اینکه میگفتی خوب بودن از زیبا بودن گاه زیباتر است و خوب بودن در حد بسیار متعالی و بلندش با زیبائی بلند و عالی یکی میشود یعنی چه حالا میفهمم که چرا تو دلت میخواست من بیشتر به تو ایمان داشته باشم تا عشق ، بیشتر دوستت داشته باشم تا عشق ...

 

حال بدان که همان جور شده ام که تو می خواستی ، باور کن ، تعارف نمی کنم ، احساس میکنم ، دارم خودم را از این جوری می بینم ، به تو ایمان دارم ، و میدانم ایمان چیست و میدانم که از عشق بالاتر است . از همه چیز عالی تر است ، زیباتر است . اینکه از ان طوفان ها و سختی ها و خطر ها و پرتگاه ها و نا امیدی ها و رنج های هولناک و دشوار هر دو جان سالم بدر بردیم و هر دو برای هم ماندیم و آن ودیعه آسمانی را نگه داشتیم و نجات دادیم و پس از آن همه ماجرا ها خود را تا این جا کشاندیم و زندگی را و خوشبختی را و عشق را و خودمان را فتح کردیم همه به خاطر آن بود که تو خوب بودی و من ... من چی بودم ؟ بالاخره من هم یک سهمی داشتم نه ؟!

 

- و تو هم مرا دوست داشتی ، عشق داشتی و آنچه از من در تو بود یک هوس نبود ، یک بازی نبود ، یک ماجرا نبود ، یک خودخواهی نبود ، یک ایمان راستین نیرومند و پر از صداقت و حقیقت بود و به خاطر همین هم بود که قدرت صبر داشتی و توانائی تحمل و ... تنهائی کشیدی و رنج بردی ، و شلئغ نکردی و طغیان نکردی و نومید نشدی و فراموش نکردی و بازی نکردی و ریاضت کشیدی و روزه گرفتی و عبادت کردی و انزوا گرفتی و در خود فرو رفتی و سال های سخت شب اندر شب را به تنهائی گذراندی و بار سنگین و کمر شکن و خفقان آور سکوت و تحمل و شکیبائی را کشیدی و به زانو درنیامدی و آن را هم از دوشت نیفکندی و من نمیدانی ، نمی دانی که هرگاه به تو می اندیشم و تو را می بینم چه احساسی از تو و کار دشوار و سرنوشت و سرگذشت سختت دارم ! چه احساسی ! چگونه این شانه های ظریف تو آن بار سنگین خرد کننده را که شانه های نیرومند و مردانه و سخت مرا به درد آورد ، این همه راه کشید و تا اینجا ، تا اطاق من رساند ؟! چگونه این اندام شکننده تو که به ساقه صبح مانند است در برابر آن ضربه های وحشی تندباد های سیاه ایستاد و نشکست ! چگونه ان چهره نازک و لطیفی که همچون گلبرگ لطیف خاطره ای است که در باغ خیال پرنده عاشقی میشکفد و من چنین میپندارم که ردپای نگاهی بر آن خط می اندازد و با آهی کدر میشود آن همه سیلی های بی رحم زندگی بی عاطفخ و کینه آمیز و خشن را همه خورد و تحمل کرد و به خاطر من ماند و صبر کرد ! ان دل کوچک و مصومی که اعصابش همچون سیم های نازک چنگی باید با اشاره نرم سر انگشت کوچک اخمی یا لبخندی به ناله آید چگونه آن همه دردهای وحشی و خشن را و آن همه حرف های ابلهانه سنگین و زشتی را که از غار های سیاه و متعفن دهن های آن آدم های بد

 

ه
 
شریعتی
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... تو را الان یک کوه بلند بزرگ مهربان می بینم ، تو خیلی خوبی ، هیچ وقت تو را مثل این لحظات با خودم مهربان و نزدیک و محرم احساس نمی کرده ام ، حالا احساس می کنم که دوست داشتن از عشق بهتر است ، تو مرا دوست داری اما ، من هم به تو عشق می ورزم باید هم همین طور باشد ، تو را یک حامی احساس می کنم ، یک حامی مقتدر و دوست برای همین هم هست که الان به تو پناه می آورم ، مرا در حمایت خودت بگیر ، الان ، الان خیلی می ترسم ، نمی دانم چرا یک مرتبه این جور شدم آن سال ها دور از تو این چنین می شدم ، هر وقت پشت می آمدم ، چند لحظه ای ، چند کلمه ای با تو بودم ، آرام می شدم ... اما حال ، باور کردنی نیست از همه وقت بیشتر عذاب می کشم !

اقلاً ... بگو چرا ؟ چرا این احساس را می کنم ؟ این خیلی غیرعادی است ، نمیدانی چقدر سخت است .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  633

 


 
شریعتی
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... چشمهایت را ببند ، نگاهم مکن !

 من طاقت دیدن آنها را ندارم .

 چه بگویم ؟

گریستن ، تنها کار یک ناتوان است و من سخت ناتوانم !

گفتگوهای تنهایی – دکتر علی شریعتی


 
توتم
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است. در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زر خرید یهود نمی شوم . بگذار بر قامت بلند و راستین قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم بکوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شو د، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد ، تا خدا ببیند که به نامجویی بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام ، تا زر بداند و زور بداند و تزویر بداند، که امانت خدا را فرعونیان نمی توانند از من گرفت ، ودیعه عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود .
هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ،
توتم من قلم است .

هر که هنوز آدم است ، هبوط را دردناکانه حس می   کند ، شفا نیافته است ، مجروح است ، هنوز فراموش نکرده است ، بهشت را ، کویر را ، عصیان را ، تبعید را ، خدا را ، شیطان را ، حوا را . و همچنان به آن ودیعه های غیبی که با آدمیت خویش به زمین آورده است ، وفادار مانده است و همه چیز را به یاد دارد . توتمش یادآور آن بهشت است ، جلوه گاه همه آن زادهای غیبی و ذات های ماورایی که با خود آورده است ، توتمش طلسمی است که جادوی زمان را می بندد و حرزی که از بلای زمین نگهش می دارد ، شمعی که در ظلمت شب روشنی اش می بخشد و مخاطبی که در سکوت قبرستانی این کویر ، با او حرف می زند و از او حرف می شنود. حرف هایی را که برای نگفتن دارد!از کتاب کویر و قسمت توتم پرستی اثر ارزنده شهید بزرگوار دکتر علی  شریعتی

 


 
شریعتی
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
دکتر علی شریعتی در کتاب نیایش این گونه مناجات میکند :  خدایا ! همواره ، تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو ، پیشتر رنج میبرم ، آنها که باید مرا بنوازند میزنند ، آنها که باید همگامم باشند ، سد راهم میشوند ، آنها که باید حقشناسی کنند حقکشی میکنند و آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی میزنند ، آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ، پیش از دشمن حمله میکنند و انها که باید در برابر سمپاشی های بیگانه ستایشم کنند ، تقویتم کنند ، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند . سرزنشم می کنند ، تضعیفم میکنند نومیدم میکنند متهمم میکنند تا – در راه تو – از تنها پایگاهی که چشم یاری یی دارم و پاداشی ، نومید شوم ، چشم ببندم  رانده شوم ... تا تنها امیدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم تنها از تو پاداش گیرم در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد تا تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خود معلوم گردد تا حلاوت " اخلاص " را – که هر دلی اگر تندکی چشید ، هیچ قندی در کامش شیرین نیست – بچشم . خدایا ! اخلاص ! اخلاص !
 
شریعتی
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

از معلم شهید علی شریعتی – گزیده ای از کتاب ارزشمند گفتگوهای تنهایی از صفحه 665

از تو به خاطر آن کارهای بدی که کرده ام و تو را خیلی اذیت کرده ام از ته دل عذر خواهی کنم ... میدان مرا می بخشی ، بخشیده ای ، تو خیلی زودتر از من می بخشی ، تو خیلی صبور و بزرگوار و مهربانی از تو ممنونم ولی به هر حال دلم می خواهد از تو عذر خواهی کنم ، یعنی به خاطر اینکه بدانی ، به تو بفهمانم که از آن کار ها پشیمانم ، یعنی حالا میفهمم که آن کارها خوب نبوده ، نباید آن حرف ها را به تو میزدم ، آن فکر های بد را نسبت به تو در مغزم راه می دادم ، حالا میفهمم هر دلواپسی و نا امیدی و هر اضطراب و ناراحتی و هر ناله ای که داشتم یک کار بدی بوده است که نسبت به تو مرتکب می شده ام ، یک گناهی بوده است و حال میفهمم که آن ها چقدر تو را رنج می داده است و تو چقدر مهربان بودی و مرا دوست داشتی که تحمل کردی ! از تو متشکرم ، تو چقدر خوبی ومن حال قدر تو را میدانم و حال میفهمم که اینکه میگفتی خوب بودن از زیبا بودن گاه زیباتر است و خوب بودن در حد بسیار متعالی و بلندش با زیبائی بلند و عالی یکی میشود یعنی چه حالا میفهمم که چرا تو دلت میخواست من بیشتر به تو ایمان داشته باشم تا عشق ، بیشتر دوستت داشته باشم تا عشق ...

حال بدان که همان جور شده ام که تو می خواستی ، باور کن ، تعارف نمی کنم ، احساس میکنم ، دارم خودم را از این جوری می بینم ، به تو ایمان دارم ، و میدانم ایمان چیست و میدانم که از عشق بالاتر است . از همه چیز عالی تر است ، زیباتر است . اینکه از ان طوفان ها و سختی ها و خطر ها و پرتگاه ها و نا امیدی ها و رنج های هولناک و دشوار هر دو جان سالم بدر بردیم و هر دو برای هم ماندیم و آن ودیعه آسمانی را نگه داشتیم و نجات دادیم و پس از آن همه ماجرا ها خود را تا این جا کشاندیم و زندگی را و خوشبختی را و عشق را و خودمان را فتح کردیم همه به خاطر آن بود که تو خوب بودی و من ... من چی بودم ؟ بالاخره من هم یک سهمی داشتم نه ؟!

- و تو هم مرا دوست داشتی ، عشق داشتی و آنچه از من در تو بود یک هوس نبود ، یک بازی نبود ، یک ماجرا نبود ، یک خودخواهی نبود ، یک ایمان راستین نیرومند و پر از صداقت و حقیقت بود و به خاطر همین هم بود که قدرت صبر داشتی و توانائی تحمل و ... تنهائی کشیدی و رنج بردی ، و شلئغ نکردی و طغیان نکردی و نومید نشدی و فراموش نکردی و بازی نکردی و ریاضت کشیدی و روزه گرفتی و عبادت کردی و انزوا گرفتی و در خود فرو رفتی و سال های سخت شب اندر شب را به تنهائی گذراندی و بار سنگین و کمر شکن و خفقان آور سکوت و تحمل و شکیبائی را کشیدی و به زانو درنیامدی و آن را هم از دوشت نیفکندی و من نمیدانی ، نمی دانی که هرگاه به تو می اندیشم و تو را می بینم چه احساسی از تو و کار دشوار و سرنوشت و سرگذشت سختت دارم ! چه احساسی ! چگونه این شانه های ظریف تو آن بار سنگین خرد کننده را که شانه های نیرومند و مردانه و سخت مرا به درد آورد ، این همه راه کشید و تا اینجا ، تا اطاق من رساند ؟! چگونه این اندام شکننده تو که به ساقه صبح مانند است در برابر آن ضربه های وحشی تندباد های سیاه ایستاد و نشکست ! چگونه ان چهره نازک و لطیفی که همچون گلبرگ لطیف خاطره ای است که در باغ خیال پرنده عاشقی میشکفد و من چنین میپندارم که ردپای نگاهی بر آن خط می اندازد و با آهی کدر میشود           آن همه سیلی های بی رحم زندگی بی عاطفخ و کینه آمیز و خشن را همه خورد و تحمل کرد و به خاطر من ماند و صبر کرد ! ان دل کوچک و مصومی که اعصابش همچون سیم های نازک چنگی باید با اشاره نرم سر انگشت کوچک اخمی یا لبخندی به ناله آید چگونه آن همه دردهای وحشی و خشن را و آن همه حرف های ابلهانه سنگین و زشتی را که از غار های سیاه و متعفن دهن های آن آدم های بد

 


 
شریعتی
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

از معلم شهید علی شریعتی – گزیده ای از کتاب ارزشمند گفتگوهای تنهایی از صفحه 659

- دیگر بس است ، باید بگوئیم ، من دیگر تاب ندارم . باید با هم آشنایی بدهیم ، باید اعتراف کنیم ، من نمی دانم باید چه بگویم ، باید چه بگوئیم ، چه حرف هایی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هایی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند ، من دیگر تحملش را ندارم ، از آن دریای آتش های مذاب ، از آن کوه آتشفشان های دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو ، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد ، گفتی از آن جرعه جرعه آب نمیتوان برداشت ، گفتی همه ان اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته ... از آن دریا بگو ، گفتم که من تشنه آب نیستم ، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم ، من تشنه آتشم ، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن ، آن آتشفشان دیوانه را زنجیر از دهانش برگیر و همه را در یک جا بر سرم بریز ، بگذار بسوزم ، بگذار در آن آتش های سیال بگدازم ، مترس ، آن همه را این همه در سینه ات پنهان مکن ، به جان من بریز ، این همه در اندیشه سلامت و راحت من مباش ! می خواهم در آنچه تو می گدازی بگدازم ، بگو ، بریز ، دهانت را بگشای ای قله سنگی آتشفشان !

خاموشی تو مرا در کنارت بیشتر می گدازد !

... من دیگر تحمل ندارم ، آن زندان بزرگ را بشکن ، همه آن زندانی های ابد را ، آن محکومین ابد را ، همه آن مجرمین را همان ها که جرمشان خیلی سنگین است ، همان ها که از همه وحشی ترند ، خطرناک ترند ، همان ها را که سال ها در عمق سیاه چال های درونت به بند کشیده ای ، همان ها را که در سلول های تک نفری محبوس کرده ای ، همان ها که هرگز رنگ آزادی و هوای آزاد و آفتاب را ندیده اند ، همان ها که هرگز کسی به ملاقاتشان نیامده است ، همان ها که در وطن غریب بودند و خویشاوندی ، آشنائی ، دوستی ، همزبانی نداشتند ، همان ها را ، همه شان را یکسره آزاد کن ، همه را به سراغ من بفرست ، من همه شان را در آغوش می گیرم ، همه شان را می بوسم ، دوست می دارم ، من دیوانه دیدار آن هایم ... چرا آن زندان بزرگ را نمی شکنی ؟ چرا آن بند گران را از دهانه کف آلود آن آتشفشان بر نمی گیری ؟ در اندیشه چه هستی ؟ من دارم باز آتش می گیرم ، یک لحظه سکوت مکن که خفه می شوم ، یک کلمه مگو که دیگر طاقت ندارم ، من خیلی مریضم ، باید مرا مواظبت کنی ، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین و سرد و ساکت خم نگهدارم و صبر کنم ، استخوان هام درهم شکسته است بگو ! نمی دانم چگونه باید حرف بزنم ، چه باید بکنم که تو بفهمی که حالم خوب نیست که باید آن انفجار این کوه را از روی سینه ام به زمین اندازد و خورد کند !

- خیلی خوب ، خیلی خوب ، خیلی خوب ... حیف که تو حالت خوب نیست ، اگر نه خیلی من احتیاج داشتم که اقلا تا یک ساعت ، دو ساعت مرا دلداری بدی ، با من مدارا کنی ، نمی دونم چرا این جوری شد ، مثل این که الان جمجمه ام می خواهد بترکد ، چشم هام درد می کند ، مثل این که می خواهد از حدقه بیرون بپرد ، دلم پر شده است ، ورم کرده است ، نزدیک است پاره شود ، اصلا ... احساس می کنم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم بردارند ، و گسیخته شوند .

اَه ! این دست های تو ! چقدر نرم و شکننده اند ! برای حرف زدن های نرم و خوب و شاعرانه خوبند ! می ترسم ! دلم می خواهد چنان بفشرم که در دستم له شوند . اَه ! این انگشت های ظریف و ترد ! چه معصوم و زیبا و خوب اند ! چقدر گرمای دست های تو مهربان است ! آنها را می گذارنم روی پیشانیم ، شقیقه هایم چنان می زند که گویی اکنون می خواهد سر باز کنند ، بترکند ، دست هات را می گذارم روی چشم هام ، خیلی می سوزند ، مثل این که از حدقه دارند بیرون می پرند ، آنها را بر روی مردمک چشم هام فشار می دهم ، راحت تر می شوم ، آرام تر می شود ، این جوری بیرون نخواهند پرید ... نمی دانم . آن حالت تو چقدر سخت بود ! من آن وقت نمی توانستم احساس کنم ! اینها چه حالتی است ! چه روحی در این دنیا چنین پریشانی هایی سخت داشته است ، نمی دانم ! کمی حرف های سبک تر بزن ! کمی عادی تر باش ... تسلیتم بده ! چقدر به تو احتیاج دارم ! کیست که در این دنیا بتواند به من کمک کند ؟ تو خیلی نیرومندی ! این دست ها ، این پنجه ها می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان کرده اند ببندند ، آن را آرام کنند ... سنگ ها دارند ذوب می شوند ! می دانی ، من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش سخن نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس می کرده ام و حقارتی که در نوازش شدن می دیده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و قدرت ! هیچ کس خبر ندارد که در پنهانی های روح من چه التهاب ها به بند کشیده شده است ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده است ، پیش تو چنین احساس نمی کنم اما کسی که عمر را در سلول تاریکی گذرانده است دشوار است ناگهان چشم در چشم خورشید تند و عریان سحر باز کند ، می زند ...

- ... ببین من حق ندارم بترسم ، گله مند باشم ؟ تو خودت را جای من بگذار . من آنم که هم اکنون « هستم » نه آنکه باید باشم ، آنکه باید باشم کسی است که نیست ، به من مربوط نیست . من یکی است . همان که هست ، پس طبیعی است که من از تو بخواهم که مرا دوست داشته باشی ، منی را که هستم ، الان در برابرت نشسته ام ، مرا که میبینی ، که میبینم ، اگر تو منی را که باید باشم دوست بداری ، با منی که باید باشم حرف بزنی ، باشی ، پس مرا کی دوست بدارد ؟ پس من تنها میمانم ، تو را با خود بیگانه احساس می کنم ، احساس می کنم تو با من نیستی ، با من حرف نمی زنی ، مخاطبت من نیستم ، کسی دیگر است ، منی است که باید باشم اما نیستم و من کس دیگری است . تو احساس نمی کنی که آن که به تو نیاز دارد ، به دوست داشتن تو نیاز دارد منم ، منی که هستم ، همین جوری که هستم ، همین که می خوابد ، بیدار می شود ، می پوشد ، می خورد ، می آشامد ، دم می زند ، می خندد ، می گرید ، رنج می برد ، تنهائی می کشد ، احتیاج دارد ... تو متوجه نیستی که ان کسی که تو را دوست دارد منی نیست که باید باشم ، منی است که هستم ، این خیلی عجیب است که من واقعی ، منی که هستم تو را دوست بدارم و بی تو رنج ببرم و از تنهایی مضطرب باشم و انتظار بکشم و اسارت تحمل کنم و صبرها و تلخی ها و حماقت ها و حسد ها و کینه ها و دوری ها و بی کسی ها و بیگانگی ها همه را من داشته باشم و اما کسی را که تو دوست می داری و با اویی من نباشم ، آن منی باشد که نیست و نمی دانم کیست ! من هرگز تحمل نمی کنم که ببینم تو اصطلاحی را دوست داری به نام من ، با تصویری همدمی شبیه من ، به منی می اندیشی که خود ساخته ای ... من یک اصطلاح نیستم ، تصویر نیستم ، خیال نیستم ، من یک بدنم که دل دارد و رگ و پی و روح و رنج و اندوه و نیاز و تنهایی و عشق و کینه و ... همچون تو . اگر تو احساس کنی که من توئی را دوست دارم که تو نیستی ، توئی که من می خواهم که باشی و نیستی راضی خواهی بود ؟! اگر در برابرت بایستم و بگویم ای قهرمانی که چشمها را در المپیک خیره میکنی ؟ ای که پنجه های هنرمندت بر روی گیتار طلائی ات دلهای دختران و پسران مولن روژ را بی تاب میکند ؟ ای که زیر ابرو های برداشته ات ، دندان های طلایت ، زلف های کرنلی ات ، چشم های خمارت ، انگشت های کوتاه کلفتت ، زنجیر گردنت ، صدای لطیف ظریف ژیگولو مآبت ، احساسات سوزناک رقیقت ، جوک های با مزه ای که میگی ، سوت های قشنگی که با دهنت می زنی ، اداهای ملموس و با نمکی که از خودت در می آوری ... همه برای من سرگرم کننده است و واقعا تیپ انترسانی ! آن وقت ، تو در همان حال که دارم این تعریف ها را از تو می کنم چه جوری به من نگاه می کنی ؟! ها ؟

همین قدر که احساس بکنی که آنچه من از تو در خود تصور می کنم ، آن توئی را که دوست دارم با توئی که هستی کمی فرق دارد ناراحت نمی شی به احساس نمی کنی مقداری از تو در این آشنائی و درستی و پیوند کنار مانده و تنها مانده و دور افتاده است ؟

منی که با کلماتت نقاشی می کردی درست من بودم ، درست شبیه خودم بود ، خیلی هم دقیق و حقیقی اما ... زیباتر از من ، خیلی خوب تر از من ... من نمی خواهم ، اگر من آن روز که آمدم و از تو خواستم که عکست را بکشم ، اگر اجازه می دادی و می کشیدم و می دیدی که عکس خودت است ، عکس هیچ کس دیگر نیست ، تنها به خودت شبیه است و من فقط عکس تو را کشیده ام و خواسته ام تو را بکشم و کشیده ام اما چشم هات را قشنگ تر در آورده ام و لب هات را غنچه تر و زلفات را فرفری براق و چرب ! و صورتت را سرخ و سفید پودر زده کرم مالیده و ترگل و ورگل خوشت می آمد ؟

آن عکس ها عکس من بود اما منی که دوست داری باشم ، نه منی که دوست دارم که او را دوست داشته باشی ، یعنی آن که هستم ، دوست دارم عکس فوری ، نه ، غیر فوری اما عکس شیشه حساس مرا داشته باشی ، نه عکس روتوش شده ام را ، نمی خواهم از خالی که بر گوشه لبم ندارم خوشت بیاد ، عکسم را که می کشی خالی که می پسندی روی لبم بگذاری ، خطی را که دوست نداری از چهره ام برداری من او نیستم ، مرا همین جور که هستم بپذیر ، بی روتوش !

 


 
شریعتی
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
دارد مشکل می شود ، تحمل یکدیگر برایمان سنگین شده است ، هنوز جرات آن را نیافته ام که در برابر هم قرار گیریم ، هنوز هم با هم روبرو نشده ایم ، از ترس چنین حادثه ای است که من همواره شلوغ می کنم ، حرفهای دیگر و چیزهای دیگر را به میان می ریزیم تا خودمان در ان ها گم شویم و درست روشن به چشم هم نیائیم ... دیوار عریان روح یکدیگر ، تحمل پذیر نیست ، تو چه بی باکانه خودت را نشان دادی ، باید کم کم بدان عادت کنیم ، یک باره نمیتوان با هم بود ، باید جرعه جرعه از هم بنوشیم ... یک جور دیگری شد ، دیگر حرف زدن از هرچه جز از خودمان محال است ، تو هرگونه فریبی را گرفتی .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 658

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 655

 


 
شریعتی
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... اصلا تجدید تلخ ترین خاطره ها ، بدترین خاطره ها ، گفتن از آن روزها و شب های سیاه و سخت و آن دلهره ها و تنهایی ها و سختی ها و آن رنج ها خوب است ، لذت آور است ، باید نشست و از همه آن ها حرف زد ، چه لذتی بزرگتر از گفتگو از رنج ها و غم هائی که دیگر نیست ؟

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 650

 


 
شریعتی
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... نمی دانستی هر دقیقه انتظار در این حالتی که من هستم چقدر سنگین است ! من که آن همه انتظار های طولانی، صبرهای سنگین و ندیدن های چند روزه و چند ماهه را تحمل می کرده ام و قدرت شگفتی و استعداد عجیبی هم در این کار داشتم حال خود را خیلی ضعیف احساس می کنم ، فکر می کنم ممکن است حتی یک دقیقه انتظار ، یک ریزه دلواپسی از آن نوع انتظار ها و دلواپسی ها دلم را پاره کند ، بمیرم ! خیلی ضعیف شده ام ، دیگه طاقت این چیزها را ندارم ، مواظب من باش ، باید بدانی که تو الان با یک بیمار سر و کار داری ، دوران بیماری طولانی اعصاب و روحیه ام را خسته و حساس و مریض کرده است ، دوران نقاهت را می گذرانم ، دیگه تاب تحمل هیچ چیزی را ندارم از این توقع ها از من نداشته باش ، باید از من پرستاری کنی .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 647

 


 
شریعتی
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
آره ، باز هم « من » ! از بس خودخواه است ! هی « من » هی « من » ، اما باشد ، عیبی ندارد ، من بدم نمیآد ، خودخواهی اش جوری نیست که آدم بدش بیاد ، بلکه خوشم هم میآد ، خودخواهی خشک و احمقانه و متکبرانه و بی معنی نیست ، یک نوع خودخواهی دوست داشتنی دارد . نمی دانم چه جوری است ؟ خودخواهی اش در برابر من نیست ، با من است ، وقتی از خودش می گوید و به خودش تکیه می کند و غرورش نمایان می شود من هم خود را در خودخواهی و غرور او احساس می کنم ، احساس می کنم که در این حال مرا کنار نگذاشته ، خودش تنها از خودش نمی گوید ، خودخواهی نشان نمی دهد ، من هم در آن حضور دارم ، برای همین هم هست که خوشم می آید ، از طرفی ، بی خودی و همیشه خودخواهی ندارد ، هر وقت پستی و حقارت و ذلت و کوچکی و ضعف و این جور چیزها پیش می آید او روحش حماسی میشود و گردنش مغرور و سرش برافراشته و تند و دامنش برچیده ، می خواهد دنیا را به هم بریزد ، از همه چیز چشم می پوشد ، همه چیز را و همه کس را می ریزد و خودش را در می برد ، همین جور هم خوب است ، ضعف و عجز و کوچکی زشت است ، یک مرد هرچند خوب و زیبا ، اگر مثل موم باشد و هیکلش خمیری شکل و روحش لعابی ، مثل گل ، مثل حلوا ارده ، هرچند شیرین باشد و راحت و بی آزار ، باز هم دل را می زند ، حال تهوع به آدم دست می دهد ، یک میله فولادی را زور زدن و کج کردن لذت دارد ، توفیق آمیز است ، هرچند باید عرق ریخت و سختی کشید و خسته شد و به نفس زدن افتاد و پوست شده و خون آلود کرد ، ولی خوب است ؛ خستگیِ رشید و توفیقِ نیرومندی است ، یک لوله لاستیکی و جیر را که سرش را که تو دست میگیری خودش را نمیتواند راست نگه دارد و زِرتِ خم می شود و تا می خورد و هُلُپ می افتد روی پای آدم که یعنی چی ؟ چه احساسی از تا کردن و خم کردن و به زمین انداختنش در آدمی بوجود می آید ؟!... زیبائی اندام یک کرد در داشتن کمری است که سرش می رود اما خم نمی شود ، رکوع چنین اندامی از سجود نمازگزاران حرفه ای خدا را و فرشتگان را بیشتر خشنود میکند ...  معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 644

 


 
شریعتی
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
... راستی من آن وقت ها خیلی تو حرف هایی که با شما می زدم از خودم تعریف می کردم ، بعد متوجه شدم که این شیوه اخلاقی من نیست ، من همیشه بیش از حد متواضع ام و هیچ وقت از چیزهایی که بویی از خودنمایی و خودخواهی داشته باشد حرف نمی زده ام اما فقط در گفتگوی با شما خیلی از خودم ، یعنی به نسبت ، تعریف می کرده ام ! باعث تعجب و کمی هم پشیمانی من شد ، ناراحت شدم و چند بار هم تصمیم گرفتم مواظب باشم دیگه از خودم تعریف نکنم ، اشاره ای به اینکه من چی هستم و کی بوده ام و ... در حرف هام نداشته باشم ولی باز نمیشه و همین که شروع می کردم با شما حرف زدن ناخودآگاهانه از خودم سر در می آوردم !تا « اریک فروم » علتش را برای من تحلیل کرد که این یک حالت طبیعی روحی است و انسان همیشه در برابر کسیکه دوستش میدارد خود به خود وادار به خودنمایی می شود و می کوشد تا ارزش های شخصیت خود را پیش او نمایان کند و به او نشان دهد، این یک نیاز ناخودآگاه روحی است ، بعد برایم این تناقض در اخلاق و رفتار خودم روشن شد که هرجا و نزد همه کس خود را می پوشانم و حتی در برابر اتهامات از خودم دفاع نمی کنم و به تبرئه شدن خودم اهمیتی نمی دهم اما در برابر شما بدون اینکه بفهمم برخلاف عادتم سعی می کردم زوایای پنهانی و احساس ها و صفات پوشیده ام را نشان بدهم و شما را بدان آگاه سازم و این یک حالت روحی طبیعی ناخودآگاه است . خیالم راحت تر شد ، که خودستائی ها که پیش شما می کردم زائیده خودخواهی من نبود ، زائیده دوست داشتن شما بود .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 642

 


 
شریعتی
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
کتاب حج نوشته دکتر علی شریعتی از صفحه45 ای رحمن ! که دوست را مینوازی ! ای رحیم که آفتاب رحمتت ، از مرز کفرو ایمان ، شایستگی و ناشایستگی ، پاکی و ناپاکی ، و حتی دوستی و دشمنی ما میگذرد ، آری ، جز تو ، دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست ، جز تو دیگر کسی را ارباب نخواهم گرفت که رب همه تویی که ملک و مالک روز دین تویی همه بتهایم را میشکنم . هیچکس را جز تو دیگر نمیشرستم ، از هیچ قدرتی جز تو دیگر یاری نمیگیرم ، ای تنها و تنها معبود من ، ای تنها و تنها مستعان من ! ما همه را که اینچنین بر بیراهه های جهل افتاده ایم ، بر گمراهیهای جورمان افکنده اند ، بازیچه ضعف های خویشیم و بازیچه قدرتهای غیر تو و غیر خویش ، به راه آر ، بر راه پاک راستی و آگاهی و حقیقت و کمال ، عشق و زیبایی و خیر بران ، ما را همراه آنها کن که دوستشان داشته ای و نعمتشان داده ای ، نه آنها که بر آنان خشمگینی و نه آنها که گمراهند.   

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
  بیست و نهم خرداد ماه سالروز بزرگداشت معلم شهید دکتر علی شریعتی مزینانی ( شمع ) گرامی باد .- چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی ؟ هرجور دلت میخواهد می گویی و می نالی و می گریی ؟ هرگز فکر نمی کنی که دل دیگری هم مبتلا است ، و شاید درد او سخت تر است ، هرگز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ، به خاطر او تحمل کنی ، به خاطر آنکه او با رنج خود بماند با بی تابی و رنجوری خود رنج او را دو چندان نسازی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است درهم نشکنی ؟ چرا الان فکر نکردی که من نیز چنین پریشانیِ طغیانیِ دشواری را در خود سنگین تر و تند تر از تو حس می کنم ، مگر من چوبم ؟ مگر تو نمی فهمی که رنج تو و ناله تو با من چه می کند ؟! عزیز من ، به من تکیه کن ، من تمام هستیم را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسائی ، تمام نیروئی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند ، تمام « بودنِ » خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی ، خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی ، هرگونه بخواهی ، باشم .از این لحظه مرا داشته باش ! اگر باز هم سیر نیستی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم ؟ جز افسوس و غم که مرا چرا به اندازه ای که تو می خواهی نمیابی ؟ اما این افسوس و غمی که تحملش بر من محال است ، می ترسم مرا وادارد که بگریزم ، من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم احساس کنم اگر در نزد تو ، چهره تو خود را آن چنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو ، نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ، باید حتما خود را از نزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهایی خویش به خاطر آورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ، من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن و آنگاه تو می مانی و آرزوی من بدرقه ات که ... ؟ خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه تو که در آن بگنجی ، بیارامی ... -بس کن ، بس کن ، تو داری تسلیتم می دهی یا رنجم ؟ من خود را ماهی یی می یابم که در تو شنا می کنم ، افسوس که الان قادر نیستم تصویری را که از تو دارم در کلماتی که شایسته آن است پیش تو رسم کنم ... تو نخواستی بفهمی که من الان به چه حالتی دچار شدم ، یک حالت شگفتی بود ، خوب تر شد ، ناگهان در من بیدار شد ، نمی دانم چه بود ؟ نمی دانم چه می خواستم ؟ فکر می کردم پس چرا پرواز نمی کنم ؟ پس چرا به جای کلمه از زبان هامان آتش ، گلوله های آتش بیرون نمی آید ؟ پس چرا باز هم مثل دو « نفر » کنار هم نشسته ایم و داریم عادی و منطقی مثل همه انسان ها حرف می زنیم ؟ پس چرا ؟ « یک نفر » نمی شویم ؟در هم محو نمی شویم ؟ یکیمان در دیگری نمی میرد ؟ چرا باز هم داریم به هم نگاه می کنیم ؟ چرا آسمان و شب و شهر و هوا و ماشین و رنگ ها و چراغها غیبشان نمی زند و به جای آن ، چیزهای دیگری ظاهر نمی شود ؟ پس کو آن دنیای دیگر ؟ پس کو روح ها ، فرشته ها ، خیال ها ، رویاها ، افسانه هایی که همه راست شده است ؟ نمی دانم ، به هر حال خوب تر شدم اما تو نفهمیدی ... نمی دانم ، شاید هم فهمیدی ، شاید هم دستی از این حرف ها زدی این جور جوابم را گفتی ، شاید از همین حرف های تو بود که بهتر شدم ... مرسی ، خوب شدم ... اما ... باز هم مضطربم ... باز هم تلاطم دارم ، کمی وضع عوض شود ، چیزهایی تازه ببینم ، کمی سرم را گرم کن ، چیزی مثل جنون دارد هی در من سر بر میدارد ، هی مرا پر میکند ، تا کمی غفلت می کنم چیزی مثل دودِ دماغ در مغزم ، مغز سرم می پیچید و نفسم بند می آید ... معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه   636 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
... چه وضع طاقت فرسائی . نفرین بر این زندگی و بر این کشور پوسیده در سنت ها و بند ها ، لعنت براین جامعه جدایی ها و غربت ها ، چه ستمکارند ؟ چه آشنایی هایی ها که پامال بایستن ها نمی شود ! چه خویشاوندی ها که در اسارت بیگانگی ها نمی میرد ! چه آسان عشق ها را به چیزی نمی گیرند ، آن را به هر قیمتی می فروشند ، آن را هیچ کسی ارج نمی نهد ، چه می گویم ؟ چه پست مردمی هستند ! دوست داشتن را جنایت می شمارند ! کینه مجاز است ، چاپلوسی مجاز است ، نوکری مجاز است ، دزدی و دروغ رایج است ، پول پرستی زشت نیست ، هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است ، حق کشی آزاد است ، پستی و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی و صد ها پلیدی و سگی و خوکی و روباهی مجاز است ، آزاد است ، مشروع است اما عشق را کسی نمی بخشد ، دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند ! آن جا چه خطرناک و وحشت آور است اگر دو انسان هم را براستی دوست بدارند ! دل یک انسان میتواند مزبله دان هر کثافتی باشد اما وای اگر پای عشق بدان برسد ! روح می تواند خود را به هر پلیدی بیالاید اما وای اگر با دوست داشتن آشنا باشد ! افسوس ! دو روح می توانند به هم خیانت کنند ، به هم دروغ بگویند ، هم را فریب دهند ، به هم تملق های سگانه بگویند ، اما نباید به راستی و پاکی و قداست به هم عشق بورزند ! در آن جا ، اگر دو چهره در هم خطوط آشنایی دیرین ، خویشاوندی راستین بخوانند و به هم نیازمند شوند باید هم را کتمان کنند !چه رنج ها که در خویش نیندوختیم ! یک عمر در خویش گره خوردن و سال ها نفس در سینه زندانی کردن و زندگی را ، روح را ، دل را همه در زیر آوار سنگین تقیه پنهان کردن طاقت فرساست و طاقت فرساتر از آن ناگهان احساس کردن که خفقان ها و ترس ها و تقیه ها و رنج ها و دلهره های دائم هر روزه و هر ساعته و هر لحظه یکباره پایان یافته است ! یکباره غیب شده است و اینک دو زندانی ابد ، با دست های باز و پاهای باز در دشت های خرم و مهربان و بی مرز دوست داشتن و آزاد بودن و رهائی مطلق ! خوشبختیِ ناگهانی ، شادیِ بزرگِ ناگهانی و رهایی ناگهانی که همه یکباره سر رسد و دو روح تشنه را ناگهان در قلب دریای زلال مهر ، دریای بزرگ ِ همه خواستن ها ، بهشت همه خیالها رها کردن تحملش دشوار است . مرد تنهایی که راه سخت و دراز کویری سوزان و خشک را پیموده و در زیر آتش خورشید خون در رگهایش خشکیده است ، ناگهان می بیند اینک سبزه و درخت و سایه سرد و آرام و چشمه سار زلال و مهربانی که چشمک می زند ! گاه چنان بی تاب و پریشان می شود که پیش از آن که آب بنوشد در کنار چشمه می افتد و از هوش می رود ، جان می سپارد ؛ چه سخت است در این حال تماشای این آب و آبادی ! چه سخت است سر و صورت را در چشمه فرو بردن و آب بلعیدن ! همه سختی کویر و رنج راه دراز ناگهان در کنار چشمه ، زیر این سایه احساس می شود ! بوده اند کسانی که سی سال زندان تنگ و تاریک و مرطوب و شکنجه ها و سختی ها و محدودیت هایش را به آرامی تحمل کرده اند و توانا بوده اند ، ناگهان عفو شده اند و رها شده اند ، از زندان بیرون آمده اند ، به خانه بازگشته اند ، پس از سی سال دیوار های خانه و خانواده و خویشاوندان و عزیزان و آزادی ! تنها در جمع عزیزانشان در خانه مانوس شان آزاد نشسته اند ، ناگهان رنج سی سال رنج را در زندان یکجا حس کرده اند ! چه سخت است ! دیوانه کننده است ...معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  634

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
... تو را الان یک کوه بلند بزرگ مهربان می بینم ، تو خیلی خوبی ، هیچ وقت تو را مثل این لحظات با خودم مهربان و نزدیک و محرم احساس نمی کرده ام ، حالا احساس می کنم که دوست داشتن از عشق بهتر است ، تو مرا دوست داری اما ، من هم به تو عشق می ورزم باید هم همین طور باشد ، تو را یک حامی احساس می کنم ، یک حامی مقتدر و دوست برای همین هم هست که الان به تو پناه می آورم ، مرا در حمایت خودت بگیر ، الان ، الان خیلی می ترسم ، نمی دانم چرا یک مرتبه این جور شدم آن سال ها دور از تو این چنین می شدم ، هر وقت پشت می آمدم ، چند لحظه ای ، چند کلمه ای با تو بودم ، آرام می شدم ... اما حال ، باور کردنی نیست از همه وقت بیشتر عذاب می کشم !اقلاً ... بگو چرا ؟ چرا این احساس را می کنم ؟ این خیلی غیرعادی است ، نمیدانی چقدر سخت است .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  633

 


 
شریعتی
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

اصلاً نمیدانم چه احساسی می کنم ؟ نمی دانم چرا ؟ ... راحت نیستم ... مثل این که باید حرفهای دیگری بزنیم ... مثل این که حرفهایی هست که به یادمان نمی آید و آن ها را باید گفت ! نمی دانم ، مثل این که باید یک جور دیگری باشیم ... نمی دانم چی بگم ؟ من کم کم دارم دیوانه میشم ! خیلی عجیب است مثل این که هنوز هم مصنوعی با همیم ، مثل این که هنوز ادای خودمان را در می آریم ، مثل این که باید جور دیگری باشیم ، این باور کردنی نیست که من الان خودم را ، تو را ، آسمان را ، چراغ ها را ، شب را ... همه چیز را مثل همیشه می بینم فقط خوب تر ، آزاد تر ، خوشبخت ! راحت ! نه ، این ها کافی نیست ، باید همه چیز دگرگون باشد ، اصلاً امشب نباید تاریک باشد ، اصلاً چراغ ها باید جور دیگری روشن شوند ، تو قیافه ات باید جور دیگری باشد ... باید مثل روحی باشیم که بعد از مرگ از تن بیرون می آید و وارد عالم ارواح میشود ، تو حرف بزن ، یک کاری بکن ، زود حرف بزن ، من نمی توانم روی این صندلی ، توی این اطاقک طاقت بیاورم ! خواهش می کنم ، حالم خیلی بد است ... حالم بد شد ، کمکم کن ، حرف بزن !

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  633

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... همه کلماتی که دین مینامند به معنی مذهب است یعنی راه ، پس دین پایان پذیر است چون همان راه است ، هر وقت به انتهای راه رسیدی راه دیگر تمام است و طرز راه رفتن هم تمام .

 

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  632

 


 
شریعتی
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

بازگشت که می دانید در سفرهای جسم است ، در سفرهای روح کاری بنام بازگشت نیست ، این کلمه در قاموس دل ها و روح ها وجود ندارد . گشته ام و چه بسیار ... چه بسیار ... و چه امیدها که بیابم اما ... نیافته ام که نبوده است ... ! که نیست ... که نخواهد بود ... ! سفر روح یک طرفه است ، هر کس وارد شود علامت آن را در آغاز این جاده ای که به مرگ منتهی می شود و از منزل ها و آبادی ها و صحراها و خطر ها و سنگلاخ ها و کویر های خشک و حرامیان خونخوار و راهزنان دل آزار و سختی ها و سستی ها و زشتی ها و زیبایی ها و کام ها و نا کامی ها و بحران ها و طوفان ها و خرد ها و جنون های بسیار گذر می کند به چشم می تواند ببیند و می بیند اما گاه هست که خوى را به ندیدن می زند یا اعتراف نمی کند یا بیهوده تلاش های مذبوحانه می کند تلاش های مرغی که سرش را کنده اند و می کوشد فریاد کند و از مرکز این دایره ای که از خون تازه و گرم حلقوم او گردش حلقه بسته و او را سخت در میان گرفته است به لب بام بلند پر بگشاید و رها شود !

این است بازگشتی که تلاش مذبوحانه گویند .

میگفتم صمیمانه باش !

 

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  612

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

« دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد ، آدمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو می کشاند ، خدا ، آزادی ، هنر و دوست در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه خالی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد . »

« هوشیارترین و آشنا ترین مردم ، احساس هر کسی را تنها در سخنش می جویند و این یک غفلت شگفتی است . چه ، میان آنکه با نیرومند ترین کلمات ایمان خویش را به کسی یا امری بیان کرده است و در بیان آن نیز اصرار دارد و برای اظهار آن از همه استعدادهای روح و لفظ کمک گرفته است با آنکه نیرومندی ایمانش به کسی یا امری در کلماتش پیداست اما به کتمان آن اصرار دارد و برای پنهان کردن و انکار کردن آن از همه استعداد هایی که در اراده و تصمیم و گذشت و صبر خویش دارد کمک گرفته است فاصله ای است که حتی کسانی که با زبان و دل آدمی آشنایند نیز از آن غافلند ! و کسیکه شگفت ترین و باورنکردنی ترین و تندترین دوست داشتن ها را خطاب  به خویش احساس می کند و در برابر آن یا سراسیمه و پریشان می شود و یا غزل ها و سروده ها و قصه ها را از زبان کسی می شنود که در نگفتن و نسرودن آن رنج های بسیار دردآور برده و در کتمان کردن آن جهادهای خونین با خویش کرده است و نتوانسته است !

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 580

... صمیمانه آن است که نخواستن را با نتوانستن در احساست از یکدیگر جدا کنی .

... نگفتم تو با من صمیمانه ، این چه خواستن بی معنایی است در آن جا و میان آنان که جز صمیمانه هیچ نیست . بودن ما ، دم زدن ما ، اندیشیدن ما و غم ما و شادی  ما و انتظارهای ما و خواستن های ما و نیازهای ما و رنج های ما و حتی ناگواری ها و دشنام های ما صمیمانه است ، چه میگویم ؟ صمیمانه ! نه ، صمیمیت ، ... نه ، صمیم دل. صمیم راستی . صمیم صدق است . گفتم صمیمانه بگو ، نه میان من و تو ، میان تو و تو ، با خود صمیمی باش ! مگذار در تو ، بودا سر دکارت را کلاه بگذارد . مگر نخوانده ای که : در درون هریک از ما دو تن خانه دارند ، هریک از ما دو نفریم . هر اروپائی عبارت است از یک دکارت و پاسکال ، هر شرقی شامل یک بودا است و یک کنفسیوس ، هر مسلمان یک بوعلی و یک بوسعید را داراست و بالاخره ، در هر دانته ای ویرژیل و بئاتریس زندگی می کنند .

 زندگی ؟ نه ، جنگ ،

 و انسان عبارت است از یک تردید  هر کسی یک چه باید کرد است . حقیقت راستین انسان جز این نیست . جز این تردید ، اضطراب ها ، غم ها ، طغیان ها و تلخی ها ، تاریکی های بی رحم و سنگینی که جان ما را بستوه می آورد از این جا است . از عمق فطرت ما ، از مغز نهاد ما و بطن مجهول هستی ما سر می زند و می بینی که من این کلمات را که در فلسفه ها و عرفان ها و مذهب ها و علم ها و ادب ها و زبان های رایج بکار می برند به چه معنایی با تو می گویم ، که فلسفه ما و عرفان ما و مذهب ما و ادبیات ما و زبان رایج میان ما = من + تو + او – کائنات با آنچه در این آدمزار احمق ، این کلوخ تیپا خورده کثیفی که زمین خوانند سخت بیگانه است و دین ما ، ادب ما و حکمت و دانش و هنر و مکتب و آرمان ما از آنِ آن دو نخلستان خاموش و اسرار آمیز و پر غوغایی است که همه جمعیت ساکن آن یک تن است و بس ، یک تن ، یک تنهای دردمند غریب که بیمناک از شتاب دیوانه ای که روزها و شب ها از پی هم بی امید و بیهوده می گذرند و بیزار از خلقی که آرام و رام در بستر های پلید خوشبختی بی درد خویش در این مدینه منفور خفته اند و دل پر از کینه از این شهر که برج هایش همچون قامت صلیب که مریم و روح القدس را که اسیر جهودان پست نهادند می جویند تا قربانی رومیان آدم خوار و قیصر نابکار گردند و حصارهایش باروی باستیل است و کوچه هایش ، خیابان هایش و هر گذرگاهش همه زاده دیوارهایی زشت و بی انتها یکسره از نبایستن و خانه ها همه سلول ها ، تنگ و تاریک در بسته و  ساکنانش همه یا گرگ یا روباه و یا گوسفند و بزرگانش شتر و پاکانش قاطر و دانشمندانش بل هم اضل ... و غمگین از این حسرت که جنازه نیم سوخته و خشک شده آن سال هایش را در پیش چشم میبیند که بر این کویر آتشناک و بی ثمر گذشته که سکوت گورستان ها را دارد گذر کردند و دور از آب و آبادی لب تشنه و تنها شهید شدند و خاموش و بی حاصل جان سپردند و گریان بر نعش این کودک معصوم و زیبا و شیرین و پر استعداد و پر آینده ای که هنوز دو سال بیش نداشت و قد و بالای جوانی رعنا و پر از شور و شعله و زندگی را یافته بود هر لحظه به روزی و هر شب به سالی می بالید و اکنون ... چه بگویم ؟ از این اسماعیل که خداوند به اعجاز خویش چنین فرزندی را در پیری به ابراهیم بخشید بپاس آن آتشی که از نمرودیان به جان خرید و در نومیدی به هاجر بخشید به پاداش آتشی که از عشق به ابراهیم ، خلیل خداوند ، در جانش افتاد و رنج ها که دلیرانه کشید و صبر کرد از کینه ها و خطر ها و آوارگی ها و غربت ها و هجرت ها و ... اکنون ، نعش این شهید عزیز ، بر روی دست پدر و مادرش ، مانده است ، نه می توانند با آتشی سوزانی که دیوارهای دلشان را به حریق کشانده است و دودش به سر بالا می آید و اشک در چشم می گرداند تن سرد طفلشان را گرم کنند ، چنان به جنونی که از این ازدواج ناکام در پرده های مغزشان گرفته است لبهای دیوانه شان را بر لب های یخ بسته و افسرده کودکشان نهند و چندان دیوانه وار و پریشان و پر از التماس ببوسند که مرگ را از درون او بمکند و زندگی خویش را در حلقوم خاموش عزیز جان سپرده شان بدمند و نه هم می توانند این ... نعش این عزیز شهیدشان را به خاک بسپارند ، و وحشت زده از این دنیا که به صحرای بیکرانه هراس انگیز و خلوتی میماند که در آن پرنده ای پر نمیزند و جز نفیر مرگ و جز صدای پای فرار عمو و جز اشباح دور و مبهم و انتقامجو در آن هیچ نیست در پهنه مخملین این نخلستان های سر سبز بهشتی که رنگش با جان او حرف میزند و چه خوب حرف میزند ! و هر برگ سبزش معرفت عشق را دفتری است سبز که او می خواند هوایش سرشار از عطر گل های شاداب و امیدوار و عاشق مریمی که روح القدس خویش را در کنارشان می بیند و از بخار داغ نفس های تپشدار او طراوت گرفته اند و بر پنج برگشان قطره ای از شبنم اشک های این روح القدس محزونی که در چنگ جهودان گرفتار است نشسته است می گردد و می خواند و می نالد و می گرید و می اندیشد و می خوابد و می زید و می میرد !

و در این جا که ما زندگی می کنیم و در این مذهب که ما پیرو آنیم و با این زبان که ما گفتگو داریم صمیمانه را می دانی که به چه معنایی می گویم . من هرگز نمی گویم تو با من صمیمانه سخن بگو ، که من آن تازه مسلمان نیستم که به امام مذهب خویش بگوید : حقیقت را بگو ، آنچه هست بگو ، به مصلحت حرف مزن ، با همکیشانت تعارف مکن ، ایمانت را از مومنت پوشیده مدار ، اگر آنچه در دلت آمده است کفر است ، اگر روحت به گناه آلوده شده است ، اگر در دینت سست شده ای ، اگر یاد آخرت و اعتقاد به بهشت و نبوت و هجرت و اخلاص و پیوند با مسجد و محراب فراموش کرده ای ، اگر از قیود مذهبی و تکالیف مشکل شرعی و سنگینی و دشواری ریاضت و عبادت بستوه آمده ای اقرار کن ، اعتراف کن ، به صدای بلند آواز ده ، کفرت را بر ملا کن !

 

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه  606

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

اما ... مدتی است بر جاده هموار می رانیم .

حرف های نزدیک دارند فرا می رسند .

مهربانی جاده ای است که هر چه پیش تر روند خطرناک تر میگردد .

نمی توان بازگشت ...

          اما لحظه ای باید درنگ کرد .

و شاید چند گامی بر بیراه رفت .

مدتی است بر جاده هموار می رانیم ... حرف های نزدیک دارند فرا میرسند .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 574

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
... و چه چیز خاموش کننده تر از نوازش هست ؟ نوازش شراب تندی است . در زیر دستهای نوازشگر زبان گنگ می شود ، لب ها خسته از هم رها می شوند ، حتی پلک ها بسته می شود و نگاه ها سر به درون می برند و بازی های خاطرات و سایه های گریزنده ، خیال های رنگین را که در فضاهای مهتابی رویا می گذرند تماشا می کنند ، چه صحنه ها و بازی ها و رنگ های تماشایی و سکر آوری !مهربانی آرام می کند ، قصه خاموش می کند ، نوازش مست می کند ، رویا غرق می کند ، دامان خواب می کند ، دوست داشتن رام می کند ، عشق تسلیم می کند ، ایمان مطمئن می کند ، شعر نرم می کند ، خاطره گرم می کند ، خیال نشئه می آورد ، یاد در بند می کشد ، امید پیوند می دهد ، آرزو خلسه می زاید ... یک چیز دیگر ، خیلی عجیب ، از همه عجیب تر آنچه تا پیدا می شود ، همه چیز و همه کس پنهان می شوند ، تا آغاز می شود همه چیز پایان می گیرد . بگویم ؟ سر به گوشی کردن آن دو پیغمبر پیمان ، دو الهه پیوند ، دست ها که تا سر پیش هم می آورند و هریک صورتش را از سر بر سینه آن دیگری می فشرد و تا به گفتگو آغاز می کنند افلاک از گردش باز می ایستند ، همه حرکت های عالم بر جای خود می مانند ، همه اصوات ناگهان غیب می شوند ... گویی آفرینش ، ستاره ها ، ماه ، ابر ها ، باد ها ، نسیم ها ، موج های دریا ها ، رود ها ، برگهای درختان ، پرندگان آسمان ، شب ، غیب ، فرشته ها ، ارواح ، پریان ، خدا همه همه همه یک باره می ایستند و ساکت به نجواهای آهسته و خوب این دو گوش میدهند غرقه در سکر نوازش شدن ، نشئه از باده مهر ، در دل ابرهای خیال گم می شود ، در سایه روشن جادوئی رویا ها محو می شود و گوش به نجوا های آن دو الهه پیمان و پیوند ساکت می شود و در برابر طلوع هر دم برآمده تر و گرم تر و روشن تر آفتاب مهر آرام می گیرد و در زیر باران های سیل آسای کلماتی که هر یک شور و شوق بهاری را در دل پنهان دارند چشم ها و لب هایش را می بندد و خود را به تسلیم و رضا به باران می سپرد تا خیس شود ، شسته گردد ، سیراب شود ، غرق شود و خود را سرشار از لذت و رضایت تماشا کند .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 573

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
 در آن لحظه که در مقام ابراهیم ایستادم و تمام پیامبران با من بودند و همه تاریخ کنارم ایستاده بود و خدا از در کعبه مرا می نگریست و من او را می نگریستم ، وسوسه ای که داشتم تا در اینجا از او بخواهم که تو را از من براندازد و مرا از این بندی که با زمینم بسته است و با دنیایم پیوسته رهایی دهد ، از من ریشه کن شد . گریخت و ندائی از این آیه را در دلم انداخت که : بگو ای پیامبر ! چه کسی زیبایی و زیور زندگی این جهانی را تحریم کرده است ؟ و به جای آن دعا کردم که ای خدای کعبه ، من اکنون در پاک ترین و بی شائبه ترین و آزادترین و متعالی ترین و راستین ترین و پنهانی ترین حالات خلوت دل خویشم ، از تو میخواهم ، به پاس همه تلاش و جوششی که از فهمیدن تو و داستان تو در این خانه می کنم ، او را از آن آگاهی ده تا بفهمد که چه خبر است ! تا « داستان من و این خانه » را دریابد ، تا  مسئولیت دشوارش را در نگهداری آن امانت مشتعلی که به دست دارد حس کند و این همه « شوخ شیخ » را در پیش رویش نیارد و آن جمله را بر بازویش جمع نکند و مرا که خود جوهر رنجم و خصم جان خویشتنم و جهان و تاریخ و زندگی و همه چیز و همه کس رنجم می دهند و خود بر بدی ها و ضعف ها و کمبود های خویش آگاهم و همه دردم از آگاهی است و از آن میوه درخت بینایی است که محروم بهشتم و تبعیدی زمین نرنجاند و آزرده خویش را نیازارد و تنها دست گرم نوازش من چنگال سخت سرزنش نگردد و صبرش بیش باشد و مرا کوچک تر از آن بداند که می پندارد و بزرگتر از آن ببیند که می نمانم و بداند که « بودن » او تا در کجا « شدن » من دست اندر کار است و با فهم کوچک و هوش و تیز و تندش و عقل ناقص و اشراق پر کراماتش دریابد که « بودن » مرا رها کند تا بد بودن هایم آزارش نکند ، که من نه یک باغ یا یک استخر آب ، که سرزمینی بایرم بی آبی و آبادی یی اما خاکی بارور دارم و بی شمار دانه ها که در سینه ام پنهان است و در زیر ناز انگشتان باران نواختن ها و پیک و پیام اسفند ها و وزیدن های بی امان نسیم های اردیبهشتی و بوی بهارین اسرافیلی قیامت های این حادثه دمادم دانه ها را از شوق در من می شکند و لایه های سخت زمین را می شکافد و چه روئیدن های شگفت و ناگهانی و چه شکفتن های رنگین بی انتظار و سر زدن ها در هر گوشه و قامت برداشتن ها در هر کنار و در هر نگاه بری می رسد و در هر لحظه تازه تر از تازه تری می آید و غوغایی است از خلقت ها و بدعت ها و نمایش های عجایب و ... دریایی است طوفان دیده و سرشار از جنون و جنبش و خشم و خروش و شادی و شور ، موج ها دیوانه و کف بر لب ، رقصان در باد و شتابان به بی سوئی و گریزان نه به جایی ، از خویش ، دست افشان و خروشان که بر هم میتازند و در هم می میرند و فرو می نشینند و بر می جهند و گاه موجی همچون حماسه ای مجسم از قلب دریا بسوی خورشید قامت می کشد و بر سینه آب می ایستد و ناگهان بی تاب و هراسان سر فرود می آورد و در عمق دریا می گریزد و بی درنگ  از گوشه ای دیگر ، به گونه ای دیگر ، لرزان و طناز و ترسیده سر می کشد و همچون ماهی بزرگی سینه نرم و درخشان و مرتعشش را در برابر چشمان آفتاب نگاه میدارد و ... رستاخیزی از خشم و خروش و انفجار و انقلاب و قیامتی از بی قراری ها و فریاد ها و طغیان ها و بی طاقتی های دیوانه و شور و شعف های عاشقانه ، که خلقتی است بی شمار و بیکران که طوفان در آب ساده و بی رنگ و لطیف دریایی آرام و فروتن برپا کرده است و در این دو قیامت آب و خاک ، ای فرشته رستاخیز ، ای اسرافیل من ، هر موجی نه یک « چگونگی » است که یک بی قراری است و تو در کناره این زمین ، این دریا تماشاگر باش و نه قضاوتگر و ببین که چه ها میکنی !- نه ، هرگز ، هرگز ،من هیچ هوسی ندارم که فردا همراه تو پا به ادبیات بگذارم و نامم در تاریخ بماند که این است آن آتش که دل « خردمندی » را سوخت و هنرمندش ساخت و از راه به کویرش کشاند و چه کرد و چه ها کرد ... نه، این تو را و مهر خویشاوندی را ابراز کردن خویش است. هدف را وسیله ساختن است . اگر چنین وسوسه ای در اعماق دل من می بود باید هم منفور تو می بودم و هم منفور خویش . اما اکنون سرفرازم._ ..._ من به ستایشگری شکر گذاری و حق شناسی های بزرگ و آگاه تو نیازمند نیستم ، آزارم میدهند . هر وقت مرا بر قله ی بلند سپیده ی صبحم ، همچون شمس تبریزم تکیه میدهی ، من از رنج بر خویش می لرزم ، از درد و هراس فریاد می کشم . آخر ، چه بگویم ؟ در آن بالاهای بلند ستایش ها و بر فراز برج الهه ها تنها می مانم ، من از تنهایی است که پیش تو می گریزم، برای من، تنها ماندن ، چه در پای یک پنجره ی گنگ و تاریک و چه در اوج آسمان های زیبا و روشن یکی است ، هر دو زندان بی تویی است . نه عقده های من دلم را به تو کشانده است ، نه هنر های تو مرا به تو خوانده است و نه بی کسی تو را کس من کرده است و نه بی مهری مرا جویای تو سرچشمه ی مهر کرده است و نه هیچ کمبودی مرا به بودن تو محتاج ساخته است ... بودن تو خود نیاز به تو را در من آفریده است ، بی کسی نیست که تو کسم باشی ، بی تویی است که اگر نبودی کم نبود.... می فهمی ؟ تنها وحشت تنها ماندن در زیر این آسمان غریب ، بر روی این زمین بیگانه است که این حادثه را پدید آورده است . تشنه را چه در یک سلول به زنجیر کشند ، چه در کویری رها کنند و چه بر تخت زئوس ، بر قله پارناس  بنشانند رنجش یکی است . بانگ آب تنها سمفونی جان اوست . باید این را بفهمی ، می فهمی ، اما باید هرگز فراموش نکنی که من نمی خواهم ساکن کوهستان پارناس باشم ، نمیخواهم نسیم روینده کویر دل تو باشم ، نمیخواهم در من همچون دانته در بئاتریس بنگری ، مرا بر تخت آفرینندگی قیامتی که در تو بر پا کرده ام بنشانی ، من الهه شدن را ، جبرئیل بودن را و چشمه پیامبری های تو بودن را دوست ندارم ، چه می گویم ؟ می هراسم ، می گریزم ، تنها می مانم ، بی تو میشوم ، من این جاه و جلال ها را دوست ندارم .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 512  

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... تو در من بیشتر از آن خوبی که بدی های تو بتوانند چیزی از آن کم کنند . از آن روح غیبت مترس ، در من هم هست و نمی ترسم . آن روح خبیث در تو میدانی کیست ؟

من !

 خود من ، من بودم که در تو به گفتن آمدم . هر وقت او در تو به به دشنام دادن من سر میزند من آرام تر میشوم . خطاها و عجزهای من چندان است که هرگاه تو بدم میگویی اندکی احساس میکنم که بار سنگین شکنجه هایم سبک تر میشود . هیچ چیز در این زندگی مشترک به اندازه بی گناهی تو و خوب بودن تو و در مهربانی مطلق بودن تو مایه رنج من نیست . ای کاش هیچگاه در نابودی آن روح پنهانی که در تو با من دشمنی میورزد توفیق نیابی . اگر او در تو ریشه کن شود و خانه ای شوی که در آن همه جا را محبت من اشغال کرده باشد ، یکدست و یکپارچه و مسخر گردی ، آنوقت برای من ، معلم انشا ماندن چه طاقت فرسا ست ! آنوقت من که هر صبحگاه دسته ای از کبوتران رنگین و خوش پرواز کلماتم را در هوای تو پرواز میدهم و گرد در و بام تو به چرخ میآورم و این زندگی کردن من شده است ، شرمنده این بازی بی ثمر از بام خانه خویش فرود خواهم آمد و پنهان شده از چشم هوا و آسمان و نگاه ستاره ها افسرده به کنج خلوت انزوایم خواهم خزید و در هجوم بی ثمری خویش و حمله نومیدی سیاه خویش تو را نیز از دست خواهم داد . آنچه مرا همچنان در برابر تو به پا داشته است تسلیتی است که در مطلق نمودن تو برای من احساس می کنم ، مقصودم از مطلق بودن این است که گاه تصویر من در جان تو می لرزد ، تار می شود ، غباری می گیرد و این تقصیرهای مرا برایم کمی تحمل پذیر می کند ، دشنام های تو ناخن های رنج را در جانم کمی نرم میکند . آن روح ملعون که در تو با من بدی میکند در من نیز هست ، اما با تو بد نیست ، با من بد است ، در من هیچکس و هیچ چیز با تو بد نیست . تمام من تایید مطلق و یک کلمه ظهور تو است .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 512

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
 

... دل نهانگاهی است غیبی که در آن سراپرده قدس جز دو کس را راه  

نیست   ، معبود و معشوق.

و خوشا آنان که معبودشان و معشوق شان هر دو یکی است و اینان اند که از 

شرک به توحید رسیده اند و آخرین مرحله ی توحید یگانگی این دو گانه

است . معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 455

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
 ... من اشک های شما را نمی توانم ببینم ، هر قطره اش کلمه ای است که بیچارگی مرا حکایت می کند . هر کلمه اش دشنامی است که هستی مرا آتش میزند ... سرتان را بالا بگیرید ، این شانه ها که می لرزد احساس می کنم که دنیا زیر پایم دارد متلاشی می شود، احساس می کنم که از من ، از همه ی هستی من جز توده ی دودی که در دست نسیمی پریشان می شود هیچ باقی نمی ماند و آن چه می ماند خاکستر سرد و تیره ای است که از آن نفرت دارم ... رنج می برم ... معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 422  

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
 پس از مرگ نیز رنج سرنوشت او را خواهم داشت ، در زیر سنگ سیاه و سنگین لحد نیز که بر سینه پوسیده ام افتاده است غم سنگینی هوایی که از آن پس او به تنهای باید در آن دم زند بر سینه ام بی رحمانه فشار خواهد آورد ، در تنگی و تاریکی گور من از تصور این درد در وحشت و خفقان خواهم بود که او چگونه فراخنای تنگ زمین و قفس حقیر آسمان را تحمل خواهد کرد ؟ ظلمت روزهای تنها ماندن را در زیر اشعه این خورشیدی که تنها بر او خواهد تابید چگونه به سر خواهد برد ،آری ، من در زیر زمین همواره به او که در زیر آسمان مدفون میشود خواهم اندیشید و نمیخواهم چنین باشد .معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 375 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
کاش این مرمر بلورین و قیمتی روح تو را به من می سپردند تا آن را با تیشه اعجازگر خویش بتراشم و شعارها و یادگاری های عامیانه ای را که مردم زمانه بر آنکه سنگ هر کاره ای می شناخته ای حک کرده اند از قبیل : « این یادگاری من است هرکس بخواند خر است !» ( راست میگوید ) و « این نیز بگذرد ! » و « در حقیقت مالک اصلی خداست  این امانت بهر روزی دست ماست !» ( راست هم نوشته است ) و « قدر زر زرگر شناسد  قدر گوهر گوهری » و « کبوتر با کبوتر باز با باز   کند همجنس با همجنس پرواز » ( دروغ نوشته )... و ...همه را با سرعت و خشم پاک کنم و صاف کنم و صیقل دهم و آن را درست به شکل خودم تراش دهم و بعد قد و بالایش را درست نگاه کنم و ناگهان برسم باز به یک یادگاری دیگری که از زیر دستم در رفته بود و پاک نکرده بودم و درست که در آن بنگرم و بخوانم ببینم نوشته است : منمشتعلعشقعلیمچکنم و هرچه دقت کنم نتوانم بخوانم و مقصودش را بدانم و خیال کنم که این نه جمله ای است یا یادگاری یی بلکه یک نقش تزیینی است برای قشنگی و بعد فکر کنم که پاک کنم ؟ پاک نکنم ؟ چکار کنم ؟ و بعد پاک نکنم !  معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 304 

 


 
سید احمد خمینی
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

“ سید احمد خمینی “ درباره نقش “
دکتر شریعتی “ در پیدائی “ حکومت اسلامی “ تاکید میکند :
“ پدر من
( آیت الله خمینی ) برای مردم و انقلاب چیزی نداشته و کاری نکرده است ؛ همه از آن شریعتی است ......
( ’موحدٌین انقلابی - هواداران مکتب دکتر شریعتی – اطلاعیه 29 دیماه 1364 - ص 2 - نقل از صفحات شورا - نشریه مجاهد ) .

 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

او رفت  و من پس از آنکه از دستش دادم فهمیدم که او را داشته ام ! وقتی که دیگر او را نداشتم احساس کردم که او را داشته ام ! وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم ، وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم ، وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم ، وقتی او تمام کرد من شروع کردم ، وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن است .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 192

 


 
میلاد امام حسن عسکری علیه السلام مبارکباد
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

من اکنون برکناره ساحل ایستاده ام ، مرا به تنه درختی پیر و خشک و تناور بسته اند ، چشمانم را بسته اند ، دهانم را قفل زده اند ، دست هایم را از پشت به درخت ریسمان بند کرده اند ، پاسبان و گماشته و خطر و دیوار ، در برارم دریا است ، اقیانوس بیکرانه ای که هرگز با من مهربان نبوده است ... دریا ! من چقدر دریا را دوست می دارم ! چقدر او را بزرگ می دارم ، چقدر دریا را می فهمم ، چقدر با او صمیمی ام ، به او احترام می گذارم ، مقدسش می شناسم ، خوبش می دانم اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده است ... من شنا را دوست دارم ، شنا را خوب آموخته ام ، می دانم ، شناور زبردستی ام ، از کودکی تمرین دارم ... هیچ لذتی را ، کاری را در زندگی بهتر از شنا کردن در دریا ندیده ام ... دریا دوست من ، عزیز من ، معشوق من است و شنا کردن ! در آغوش دریا ! ... اما دریا هیچگاه با من مهربان نبوده است .

معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 189

 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
 مردم یکی از چیزهایی را که در این عالم هست نمی شناسند ، می شناسند اما زیبایی اش را در نمی یابند ، این هم همچون هزاران زیبایی دیگری است که هست و ناشناس مانده است چشم ها بسیار سطحی و نگاه ها به طور وحشتناکی خشن و درشت بین و عامیانه اند . چقدر راست است آن کتیبه : « مردم حتی حواس پنجگانه شان هم خوب کار نمی کند ، باید یک سطل پودر و ماتیک و رنگهای مختلف را برای رنگرزی چهره ات مصرف کنی تا چشم های زیباپرست تشخیص دهند که ها ... خوب شده است . یک من ادویه را باید توی کاسه غذایی چپه کنی تا ذائقه لطیف آن ها بوی غذا را حس کند ، باید خودت را جلوشان لخت کنی تا متوجه بشوند که زیبایی یک اندام چیست ... »راست است اما این را نگفتی که وقتی هم که با این فوت و فن های عامیانه آن ها را متوجه کردی تازه متوجه چی میشوند ؟ چه زیبایی یی را می فهمند ؟ چگونه ؟ و تا کجا می توانند دید ؟ این چشم ها ، دقیق ترین چشم ها ، از یک آیینه جیوه ریخته و دقیق تر نمی بینند ... یکی از زیباترین چیزهای این عالم که نه تنها زیبایی آن را تشخیص نمی دهند بلکه آن را یک بلا ، مرگ ، خطر ، شومی ، مصیبت تلقی می کنند و یکی از مایه های زاینده « نصیحت های مشفقانه »  است ، « سرعت » است .  معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 170  

 


 
کتاب و جهاد
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 

نمی توانم ، نیستی که مرا ببینی ، ببینی که آن کوه چگونه ذوب شده است و آن قله مغرور و بلندش همچون قیر در زیر آفتاب تموز وا شده ، نرم شده و کج شده و دارد با سنگینی و سختی و بی رمقی فرو می ریزد و به سوی دره ، عمق پست دره سرازیر می شود و له میشود و وا می ریزد و متلاشی می شود و هیچ می شود و پوچ می شود ... ،

زندگی من گرچه همه به اندوه و اندیشه گذشته است ، کودکی که خوابی بود و بگذشت و جوانی همه را در دنیایی دیگر گذراندم ، دنیای کشمکش ها و جنب و جوش ها و در دو کلمه : کتاب و جهاد و دیگر هیچ . هرگز به شادی و نشاط و آسودگی و لذت خو نکردم و هرگز با آنچه جوانی میگویند آشنا نگشتم و به هر حال هرچه بود گذشت و دریغ که همه بی ثمر گذشت و از همه جز طعم شکست در مذاق من بر جای نماند .

اما هر چه بود نیرومند بودم و مصمم و آگاه و خردمند و بر همه چیز و همه کس و بر خودم مسلط و چه تسلطی !

وسوسه های بسیار و لغزشگاه های هولناک و افکار و عقاید نیرومند و پر جاذبه را همه رد کردم و از هر تنگنا به سلامت جستم ، خود را از صد ها پرتگاه و دره و دشت و هفت خوان های پیاپی یک زندگی پر آشوب به در کشیدم و آمدم و آمدم ...

گفتگوهای تنهایی – دکتر علی شریعتی

صفحات143 و 160

 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی
 طوفان حوادث که ناگهان بر می خاست و به سوی من هجوم می کرد ، من با لبخند آرام و تحقیر کننده ای خودم را کمی بالاتر می بردم ، بالاتر می گرفتم و طوفان را می دیدم که از زیر پایم می گذرد و من در ورای آن تنها تماشاگر آسوده آن هستم و برای دیدن آن باید همچون مردی که هجوم صفهای سیاه و مورچه ها را می نگرد که از زیر پایش می گذرد سرم را پائین می گرفتم و چشمم را به تحقیر به زیر می انداختم .اما این ها همه گذشت و اکنون ، همچون پایان روزگار ناپلئون ، خود را در دست روزگار اسیر می یابم و احساس می کنم که اراده ام ، توانم و استقلال و استغنایم همه درهم شکسته است ، قلبم ، همچون قلعه استواری که پس از کشمکش ها اکنون برج و بارو های مستحکم اش درهم ریخته و درش به روی مهاجم باز مانده و صحن و رواق ها و اطاق ها و شبستان ها و سنگرهایش همه در اشغال دشمن است و مغزم چنان فلج شده است که جز خیال ، خیال دردمند و بیمار در آن هیچ جنبشی پدیدار نیست.اکنون زندگی من ساعت ها خاموش ماندن است و گذر لحظه ها را دیدن که هر یک به سختی و سنگینی صخره بزرگی که در مسیل سیلی آهسته در حرکت است ، بر روی سینه ام افتاده اند و می خزند . لحظه ها ، همه همچون هم هیچ یک پیامی تازه ندارند ، هیچ یک رنگی ، بویی ، خبری .همه تکرار دیگری اما چنان سنگین و کند می گذرد که مرا در زیر گام های خویش به خفقان آورده اند . گویی صف طولانی گاوهای وحشی اند که از زمینی باطلاقی عبور می کنند ، هر گامی که می گذارند تا زیر سینه در گل لزج و سفت و غلیظی فرو میرود و برای برداشتن گامی دیگر باید تلاشی طولانی کنند تا آن را از گل و لای بیرون کشند و چه سخت ! چه دشوار ! چه طولانی !و من اینچنین عبور لحظه ها را بر روی خود احساس می کنم و احساس می کنم که در زیر گام های این گاوان بزرگ و سنگین و سیاه و یکرنگ و یک اندازه و همانند و تنبل ، من ، بودن من ، روح و قلب و هستی من باطلاقی شده است ، باطلاقی که تنها عیور لحظه ها را چنین طاقت فرسا و سنگین و دشوار کرده است . اوو !   چه طولانی اند این شنبه ها ، این یکشنه ها ، این جمعه ها ، این سه شنبه ها ، این پنج شنبه ها ، این دوشنبه ها ! گویی از قرن های موهوم زمان در پیش از آفرینش سخن می گویم ، پیش از آنکه گردش خورشید و زمین و ماه ستارگان زمان را این همه سریع و ریز کرده باشد و هر دوره ای ، هر سالی ، هر ماهی و هر هفته ای با چنین سرعتی که ساعت ها و تقویم ها از آن حکایت می کنند بیایند و بشتاب بگذرند ! اما من گویی هرگز آن را احساس نکرده ام . گویی برای حرکت از ابتدای هر ساعتی تا رسیدن به انتهای ساعت باید از کویری که انتهایش در افق گم میشود بگذرم و به پایان آنکه میرسم و خسته و بی تاب و رنجور و درهم شکسته می خواهم کوله بارم را به زمین بگذارم و بیاسایم  و باز میبینم ساعتی دیگر و راهی طولانی و صعب العبور و خوفناکی دیگر و همچنین ساعت ها را باید بپیمایم و بپیمایم و بیست و چهار سفر پیاپی که کردم تازه میرسم به سر منزل اول ، همانجا که بیست و چهار سفر پیش بودم و خود را در همان نقطه که از آنجا عزیمت کردم میبینم و باز بیست و چهار کویر خشک و ساکت و مخوف و پهناور دیگر که در پیش دارم و باید بروم و لحظه ای مجال ایستادن نیست ، ثانیه ای توقف محال است ؛ زمان است و زمان رحم ندارد و اینچنین من هر روز از نقطه صبح حرکت میکنم و پس از طی بیست و چهار بیابان که هر یک را در زیر بار سنگین بودنم می پیمایم و له له زنان و با پای پر آبله و لب های شکافته از عطش و چهره سوخته در آفتاب و زبانی که از تشگنی و خستگی از دهانم بیرون افتاده و با چشمانی که از وزش تندباد های غبار آلود سرخ شده و میسوزد میرسم باز به همان نقطه اول ، باز صبح و باز ... اُه که دیگر طاقت یک گام  برداشتن ندارم ، دارم می افتم ، زانوانم از من نیست ، پاهایم همچون دو پای فلج در زیر اندام له شده ام به زحمت بر روی زمین می خزند و خار و خاشاک و سنگ و خاک راه را جارو میکنند و من نمیدانم چه کنم ؟ نمی توانم ، نمی توانم ، ای خورشید اندکی درنگ کن ! اما ... زمان ، این مامور بی رحم که مرا به تبعید گاه میبرد همچنان زنجیر لحظه ها را به گردنم افکنده است و می کشد ، و می کشاند .تمام آفرینش نابود شده است ، نه زمینی است ، و نه آسمانی و نه طبیعتی ! عدم خود را بر همه چیز افکنده است ، و من در قلب عدم ، نیستی مطلق عالم وجود ، نشسته ام و تنها در برابرم یک صفحه گرد کوچک ساعت پیداست ؛ گویی قیامت رسیده است و دنیا در عدم ناپدید گشته و از آن تنها همین صفحه کوچک ساعت مانده است که هنوز عقربه اش می چرخد و ساعت ها را پیاپی می خورد و پیش می رود ... اما نه ، من اشتباه می کنم ، عقربه ساعت نیز از کار افتاده است ، اما ، نه ، چرا می گردد ، عقربه می گردد ، اما این عقربه ساعت شمار نیست ، دقیقه شمار نیست ، ثانیه شمار است ، اما ، همین عقربه ای است که پیش از این یک دور که پیرامون این دایره را می گشت ، یک روز ، یا یک شب تمام به سر آمده بود ، ولی اکنون ،صفحه را که دور میزند تنها یک ثانیه را طی کرده است ! اکنون یک ثانیه دوازده ساعت طول میکشد ! آری ، قیامت شده است ، مگر نمی گویند در قیامت هر روزش هزار سال است ، صد هزار سال است ، صد و بیست و چهار سال است ؟باور نمی کنید ؟ من آن را همین روزها ، همین شب ها ، همین ساعت ها ، همین دقیقه ها ، همین لحظه ها ، همین چه می دانم چه بگویم ، همین الان به چشم می بینم ، به دل حس می کنم ، به جان می کشم ، الان خود را همچون اسکلتی که از صبح محشر گورش را ترک کرده و نامه اعمالش را به دست گرفته و نگران و هراسان و ملتهب ، تنها و خاموش و بی کس ، در آن گوشه صحرای محشر در زیر آفتاب بی رحم و سوزنده قیامت ایستاده و انتظار می کشد که نوبتش فرا رسد ، بیچاره مرد ! از کی اینجا منتظر است ! از صبح نه سه ساعت ، چهار ساعت ، پنج ساعت ، از هزار سال پیش ، یادش نیست از کی ، همین قدر می داند که دیگر جانش از انتظار به لب آمده است ، صبح کی بوده است و حال کی ؟ اُوو ! چند سال می گذرد ؟ کسی چه می داند ؟!اکنون زندگی من تماشای این لحظه هاست و عبور این گاو های سیاه و تنبل وحشی از این باطلاق ... اکنون کارم ، سفر است ، مسافری تنهایم که در زیر کوله باری سنگین پشتم خم شده و استخوان هایم به درد آمده است و می روم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر لحظه ای است و اینچنین باید صدها هزار ، میلیون ها لحظه را طی کنم تا برسم به یک روز و همچنین تا به رسم به دو شبانه روز ، همچنین تا به رسم به سه شبانه روز و همچنین تا به رسم به چهار شبانه روز و همچنین تا به رسم به پنج شبانه روز و همچنین تا به رسم به شش شبانه روز و همچنین تا برسم به یک هفته ! هیچکس در این دنیا نمی داند که یک هفته چند سال است ، چند هزار سال است ؟ کسی چه می داند که هفته هایی هست که از آغاز تا پایان ابدیت است ، هفته هایی هست که گویی « همیشه » است ، کسی چه می داند ؟ کسی چه می داند که چه می کشم ؟ حال میفهمم که خدا زمین و آسمان و ستاره ها و درخت ها و همه و همه را در یک هفته آفرید یعنی چه ؟ چه ساده اند آنها که نمی فهمند ، یک هفته را برای آفریدن هستی کم می دانند و سبک می دانند !! کسی چه می فهمد که : از این همه رفتن  و رفتن و رفتن و بریدن ره ها و گذشتن منزل های همه تکراری و همه یکنواخت و همه بی امید و همه بی خبر و همه بی آب و آبادی خسته ام و میبینم هنوز بیست و چهار ساعت دیگر ، چه میگویم ؟ هنوز بیست وچهار سفر طولانی دیگر ، چه میگویم ؟ میلیون ها لحظه های دراز و یلدایی در پیش دارم و این همه را باید طی کنم تا برسم به شهر و آبادی ، آن جا که چشمه ای هست و سایه درختی و در برابرم باغ های سر سبز و خرمی که در بلندی صخره ای که تا ابر ها کشیده است نشسته اند و مرا می نگرند و من آن ها را می نگرم ، آن ها را که  همچون سر در معبدی و چشم مناره ای باریک و بلند جلوه ای به زیبایی آسمان دارند و پرتوی به جلال و قداست عشقی ملکوتی ، باغ هایی که خوابگاه روحی آشفته و مرموز است و در خرمی درختان سر سبز و درخشانش ، من آن روح را که با من خویشاوند است عریان میبینم و جز من و جز چشم های من چه کسی روح را در آئینه باغی می تواند دید ! باغی که می گویند بر بلندی قله مغرور و بلند و بر کشیده صخره ای است ، صخره ای که در بهار پوشیده از چمن های سبز یکدست است ، چنانکه گویی اندامی به ظرافت خیال شاعری است که جامه ای از مخمل سبز بر تن کرده باشد و در پائیز و در پرتو غروب خونین آفتاب خونرنگ می گردد و چشم های خسته خو کرده به تاریکی و نگاه های آبی پرست را می زند ، می آزارد ، و زمستان ها ، در زیر سایه ابرهای گرفته و تیره دل و ساکت که از آن اندوه و نومیدی می بارد ، سیاه می گردد و همچون صخره ای که در دل تاریکی سر بر داشته باشد چنان می شود  که گویی شاعری ، ناگهان به سرزمین غم های دردناک رسد و در موج های تیره اندوه فرو افتد و خیالش رنگ تاریکی گیرد و آرزویش در لهجه سیاهیِ یاس غرقه شود و جوانه های بی تاب و شاداب صد ها غزل ، مصیبت شود و آهنگ مرثیه گردد و ای کاش ، در پایان این سفر ها و سفر ها و سفر ها ، اگر رسیدم به آن چشمه آب و پای آن صخره بلند و آن باغ های سر سبز که روح خویشاوندم در لای شاخ و برگ های خرم و شاداب آن به خواب رفته اند ؛ فصل بهار باشد و هنگام سبزه باران ، نه پرتو خونین غروب و نه سایه ظلمانی ابر های اندوه ، نه کسوت عباسیان و نه شعار سرخ علمان ، شیعه پاک و باغ ها دماغه تیز و ظریف کوه ، از دل صخره پیش آمده است و همچون منقار پرنده ای وحشی است . معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی از صفحه 161 

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... چشمهایت را ببند ، نگاهم مکن ! من طاقت دیدن آنها را ندارم .

چه بگویم ؟

گریستن ، تنها کار یک ناتوان است و

من سخت ناتوانم !

گفتگوهای تنهایی – دکتر علی شریعتی

صفحه126

 


 
من انتظار در پس درهای بسته ام !
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

من انتظار در پس درهای بسته ام .

چه آتشی ؟ چه آتشی ؟ اگر آب اقیانوس های عالم را بر آن می ریختند زبانه هایش آرام نمی گرفت . خیلی پیش رفتم ... خیلی ... مرگ و قدرت شانه به شانه ام می آمدند.

... و هرگز افسوس نخوردم و سخت غرق لذت و فخر که ماندم و دنیا مرا نفریفت و به آزادی ام ، به ایمانم  و به راهم ، خیانت نکردم ... ایستادم ... اما برنگشتم ...

اما ایستادن هم نه از عجز و از ترس ... نه دیوار بود ... دیوار !

 و ایستادم ... اما بازنگشتم ، به بیراهه هم نرفتم که من نه مرد بازگشتم ! استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن دین من است ، دینی که پیروانش بسیار کم اند . مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب .

اما اگر آنها نام خویش را به نان فروختند من بر آب دادم ... و اگر آنها لذت بردند من غم آوردم و اگر آنها پول پرست شدند من بت پرست شدم و اگر آنها همچون زر آلات خوان گستردند و از نقره دیگدان زدند . من همچون مولوی در « آفتاب » شکفتم و در خورشید سوختم و سفره از دل گستردم و مائده از درد نهادم و شراب از خون سر کشیدم ؛ اگر آنها مرد ابلاغ شدند من مرد داغ شدم و اگر آنها در شب نشینی های آلوده با زنان آلوده می رقصند من در خلوت پاکم گل صوفی می بویم ، اگر آنها شکم فربه کرده اند آنچنان که در خشتک خویش نمی گنجند من عشق پرورده ام آنچان که در خویشتنم نمی گنجد، ... اگر آنها در انبوه هم بیگانه هم اند ما در تنهایی خویش آشنای همیم ، اگر آنها طلا دارند من عشق دارم ، اگر آنها خانه دارند من محراب دارم ، اگر آنها صعود می کنند من به معراج می روم ، اگر آنها در زمین می خرامند من در آسمان می پرم ، اگر آنها پایان یافته اند من آغاز شده ام ، ... من کجا و آنها کجا ؟

... فریاد رسی می آید و به صدای هر پایی سر از گریبان تنهایی غمگینش بر می دارد که : کسی می آید ، و او خریدار تو است ، مفروش ، نگهدار ، او گران خواهد خرید ، ... مفروش ، برگیر و برو ، برو ، برو ، تا به کویری رسیدی خلوت و سوخته و پر هول و بی آب و آبادی ، مترس ، مهراس  ، برو ، برو ، عطش سوزان و گرگان آدمی خوار بسیار و افسون و جادو همه جا در کمین و ماران و غولان بر سر راه اما ... مترس ، برو ... برو.

من انتظار در پس درهای بسته ام .

... و دریغ ! و دریغ که کسی در همه عالم نمی داند که چه می گویم ؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنها است که آدمیان می شناسند که آدمیان عشق خدا را می شناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از این گونه ... وآنچه با من است ، نه ، آنچه من با اویم با این رنگ ها بیگانه است ، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است ... اما ... افسوس که ... نیست !

معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود .

معشوق من ، رزاس من ، موعود بکت ، « گودو » ی بکت است . منتظری که هیچ گاه نمی رسد ! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان می گیرد ، چنانکه این عشق نیز ... هم !

... چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد و مهتاب رنگ بازد و ستاره سحری باز گردد و راه کهکشان بسته شود ...

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پرکشد .

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پائیزی غروب

در جستجوی شب ...

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ شب حیات را تحمل کردم و آفتاب سر زد ، طلوع کرد اما آفتاب مرگ نبود ... شگفتا آفتاب دیگری بود . آفتاب عرفان بود با رنگ زرینش و گرمای آتشینش و درخشش نازنینش و پنجه های نرم و لطیف نوازشگرش و هر لحظه گسترده تر و فراگیرترش !

چقدر ندانستن ها و نفهمیدن ها است که از دانستن ها و فهمیدن ها بهتر است ! و چقدر دعا می کنم که بعضی اصوات را نشنوی ، بعضی رنگ ها را نبینی ، بعضی افکار را نفهمی و بعضی حرف ها را نشنوی و بعضی حالات را حس نکنی ای انسان ! که ظلومی و جهول ! و چه خوب ! ناگهان ، سایه ای از دور دیدم ، نقطه ای مبهم بر سینه کویر ، کویری تافته و خشک و بی آب و سبزه ، خلوت و خاموش ... همه جا سایه وحشت ، همه جا بوی مرگ ... رنگ یأس ! سکوت ! بر این جاده متروک این راه گم کرده کیست ؟ از کجا آمده است ؟ به کجا می رود ؟

... آمد و آمد و نزدیک تر آمد ... دیدم ... اِ ! نگاهش آشناست ، مرا دید او را دیدم و گویی برای دومین بار است ؛ با من سخن گفت و صدایش را شنیدم و گویی برای دومین بار است ؛ حرف زد و گویی خاطرات مشترکمان را بازگو می کند ؛ از من پرسید و از راه و از سفر ، و گفتم که این راه به باغ و آبادی نیست ، به صحراهای پر هول می رود و سرزمین های درشتناک و نیش خار است و سیلی طوفان و برق نگاه گرگ و عوعو شغال و رهزنان وحشی در هر کمین گاه و تو ساقه نازک گل نازی و طاقت سرما و تاریکی و طوفان نداری ، دست های کوچک قشنگت پژمرده می شود ، ساق های ظریف شکننده ات می شکند و پاهای لطیف زیبایت را که برای رقص بر پیست نرم و براق یک باله ، یا نوازش مخمل یک چمن نو رسته بهاری ، یا بستر خواب آور قو ساخته اند کشتزار خار مغیلان و سنگلاخ های خشن بیابان و سنگریزه های یخ بسته نوک تیزی که آن سرزمین را فرو پوشانده اند پوست می کند و به خون می آورد و مجروحت می کند ، تو طاقت این راه صعب و این سفر هولناک دراز را نداری ، برگرد ، مرو ، مرو که این راه به شهر و باغ و آبادی نمی رود !

جای پای رهروی پیداست

کیست این گم کرده ره ؟ این راه ناپیدا چه می پوید ؟

مگر او زین سفر ، زین ره چه می جوید ؟

از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست ؟

بشهری بر کناره پاک هستی

بشهری کش بباران سحر گاهی

خدایش دست و رو شسته است

بشهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه هستی

نمی بینی ؟ کنار تک درختی خشک

زره مانده غریبی رهنمودی بینوا مرده است

و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش

هزاران غنچه امید پژمرده است

و یا دستی که در دست اجل بوده است

بر آن تک درخت خشک

حدیث سرنوشت هر که این ره را رود کنده است

که :

« من پیمودم این صحرا ، نه بهرام است و نه گورش » !

کجا ؟ ای رهنمود راه گم کرده

بیا برگرد !

این راه را خوب می شناسم و می دانم که رو به کجا است و می دانم که چه سفری است و می دانم که سر نوشت هر که این ره را رود چیست و باید بگویم که کسی « غریق این راه » نگردد ، باید بیم دهم و راه را بندم و جز از ترس و  وحشت و بیابان و طوفان و گمراهی سخنی نگویم !

... در چهره او نگریستم و در هر نگاه خاطره ای در عمق چشمانش می خواندم و هر لحظه خط آشنایی دیرینی در سیمایش می یافتم و ... بالاخره نزدیک آمد و نزدیک تر ، و درست در کنارم ، در برابرم ایستاد و دیدم او ... آشنای دیرین من است ، خویشاوند دیرین من است .

در آن سال ها که بر این راه گام می نهادم و کوله بار سفر بر دوش و زاد سفر آماده  و چوبدست خیزران بر مشت و نیرومند و امیدوار همچون سوار افسانه ای می تاختم  و می راندم و گرد راهم چشم ها را خیره می داشت با چه شوقی انتظار او را داشتم و نیامد ... نیامد و ...

و من در نیمه راه از رفتن باز ایستادم و در راه ماندم ؛ همسفرانم ، آنان که تلاش ها کرده بودند تا با من همگام شوند و همراه و قصه ها از سفر و از سر منزل به گوششان می خوانم هیچ کدام مرد سفر نبودند ، مرد زیستن بودند و ماندن و خوشبختی ! و من چه رنجی بردم تا چند گامی ، چند متری آنان را با خود بیاورم و ... افسوس ... داستانم دراز است و دشوار ... حکایتش سخت است ... همان ها بودند که مرا خسته کردند و از پایم در آوردند ... و حال در مانده ام و یک گام نمی توانم برداشت  و سال ها است که دیگر مرد راهی نمیبینم  و شوق سفری در چهره ای نمی خوانم و ردپایی بر سینه این راه نیست ، مرد راهی پدیدار شد و پیش آمد و آمد و نزدیک تر آمد و دیدم اوست ، او که در آن سال ها که انبوهی همسفر بر من گرد آمده بودند و من مرد راه بودم و از شوق سفر می سوختم و پاهایم پرهای عقاب بود و اسم رب النوع سرعت ، فرفوریس ! در میان چهره ها او را می جستم و نمی یافتم و نیافتم و حال ... که : آب ها از آسیاب افتاده است ، دارها بر چیده ، خون ها شسته اند ، پشکین های پلیدی رسته اند ... حال همسفر من می رسد که من از رفتن باز مانده ام و اسبم پی شده است و زانوان ام ناتوان اند و عقاب پیر و نومید و مجروحی را در قفسی می مانم که از سایه ابر مسافر و از وزش بادهای رهگذر می هراسد و بر شاخسار آن تک درخت خشک آشیان بسته و در آن نومید خفته و چشمان بی فروغش سال ها است به راهی دوخته شده است که چه انتظار ها کشید تا او را به سر منزل برساند و نشد !

و حال چه بگویم ؟ چه سخت است ! چه بگویم ؟ چه سخت است ، سخت است ! خدایا مرا راهنمایی کن ! مرا بگو چه کنم ؟ بگویم : از این صحرا به شهر آرزو ها راهی نیسته ، برگرد ! برگرد ! یا قصه سفر در گوشش بخوانم و شوق راه را در دلش دامن زنم و از شهر و باغ و آبادی برایش بگویم ؟ خدایا ! هرگز در عمرم به چنین حیرتی گرفتارم نکرده ای ؛ آزمایش سختی است ؛ تو هرگز مرا اینچنین ساکت و بی رحمانه نمی آزمودی ، از امتحان های پیش که به سادگی گذشتم و لحظه ای در کنار سد ها و مانع ها و تنگنا ها و پرتگاه ها درنگ نکردم و در هیچ باطلاقی نماندم و عمر را همه راهوار و به هنجار و توانا تاختم و آمدم با این کوه دشوار و بی رحمی که در برابرم سر بر کشیده و تا سینه آسمان رفته است و خیال را یارای پرواز بدان سوی نیست خیلی فرق دارد . نمی توانم خوب حرف بزنم ، اصلاً قدرت وصف شرح و تشبیه و حوصله استعاره و کنایه و ظرافت بیان و از این حرف ها ندارم ؛ حالم خوب نیست .

حوصله ی قصه سرایی ندارم ، نمی توانم دنبال کنم ، تب آتش در سرا پایم افکنده است ، چه نشئه ی مطبوع و گرمی دارد، اما خیلی ضعیف شده ام، درد و ضعف مرا محتاج تر کرده است . همچون یک کودک شده ام ، به چه چیز ها می اندیشم، چه نیازها در من سر بر داشته است ...

چه کوه نرمی شده ام ، چقدر احتیاج به پرستاری دارم، مثل بچه ای که بگرید تا نازش کنند، اشک بریزد تا اشک هایش را پاک کنند . کشمکش ها و سختی ها و ایستادگی ها و مردانه ایستادن و ماندن ها و نگهبانی شرف و انسانیت و شهامت در محیطی که سرا پاش را نجس کرده اند و همه را به قیمت های اندکی می خرند و می فروشند...

خدایا تو را سپاس می گزارم ، باز هم رستم ، باز هم از منجلاب در آمدم ، تیز و سالم و خوب و راست ، اوه!

نمی گویم پیش از او با آتش آشنا نبودم ، چرا، با آتشی سخت سوزان و مشتعل . در آن جا ، نخستین بار، پرومته را دیدم که آتشی بر گرفته بود تا در من افکند ، اما در دامن خودش گرفت و سوخت و من او را که همچون ابراهیم در آتش می سوخت تماشا می کردم ، التهاب و پریشانی و مهربانی بود اما سوزش نبود و من در کنار او نشسته بودم و مشتعل شدنش را با التهاب می نگریستم اما از دوست داشتن پیشتر نیامدم و چون شعله ها سرکش تر شد و حریق دیوانه تر در سرا پایش افتاد ، خود را در آب افکند و من کمکش کردم تا سرد شود ، خاموش شود و خاموش شد ، شعله ها که در آب فرو مرد من تنها ماندم و هوا تاریک شد و کم کم سرد و دیگر شب شد و زمستان رسید و هر لحظه تاریک تر و هر لحظه سرد تر ! یخ بندان خاموش و وحشت انگیز سیاه و من گرگ تنها بر برف و بر باد ! شب و روز در تعقیب صیاد ، جلاد ... و آنگاه من در حسرت آتشی که فرو مرد ، در داغ پرومته ای که خاموش مرد هر روز وحشت تاریکی و لرزه سردی و هر روز اشتیاق آتش ، افسوس گرما و روشنی یی که دیگر نبود . و اینچنین بود که من با عشق آشنا شدم و چه کسی اینچنین آشنا شده است ؟ نه گرم آتش ، روشن از آتش بلکه عاشق خاطره گرما ، شیفته یادِ روشنایی ! هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود ، هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ... !

... و دانستم که نباید فراموش کنم که اگر او را فراموش کنم باز شب فرا میرسد و صف های سیاه خیمه های نیم سوخته برافراشته می شود و این بار سیاه تر و سرد تر و وحشت بار تر که نه پس از خاموشی آتش تاریکی موحش تر است و سرما بی رحم تر ؟! و آنکه طعم آتش چشیده است و در دامن گرما خفته است و با آتش آشنا شده است و خو کرده است و زمستان و یخ و تاریکی برایش طاقت فرسا است ... و مغرورانه در کنار غار بزرگ تنهاییش گردن بر افراشته بود ، حال که به شهر آمده است و به خانه دخترک شهری و در کنار بخاری و نور و نوازش و خوراک چرب و شراب سکر آور و بستر نرم و دست ناز و گفتگو و آشنایی و گرمی و امید اگربه صحرا برگردد زمستان و شب او را خواهند کشت .یک لحظه طاقت نمی آورد !

 

گفتگوهای تنهایی – دکتر علی شریعتی

خلاصه ای از صفحات 14 و 15 و 17 و 23 و 27 و 34 و 35 و 77 و 82 و 97 و 116

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۳   کلمات کلیدی: علی شریعتی

... ببین من حق ندارم بترسم ، گله مند باشم ؟ تو خودت را جای من بگذار . من آنم که هم اکنون « هستم » نه آنکه باید باشم ، آنکه باید باشم کسی است که نیست ، به من مربوط نیست . من یکی است . همان که هست ، پس طبیعی است که من از تو بخواهم که مرا دوست داشته باشی ، منی را که هستم ، الان در برابرت نشسته ام ، مرا که می بینی ، که می بینم ، اگر تو منی را که باید باشم دوست بداری ، با منی که باید باشم حرف بزنی ، باشی ، پس مرا کی دوست بدارد ؟ پس من تنها می مانم ، تو را با خود بیگانه احساس می کنم ، احساس می کنم تو با من نیستی ، با من حرف نمی زنی ، مخاطبت من نیستم ، کسی دیگر است ، منی است که باید باشم اما نیستم و من کس دیگری است . تو احساس نمی کنی که آن که به تو نیاز دارد ، به دوست داشتن تو نیاز دارد منم ، منی که هستم ، همین جوری که هستم ، همین که می خوابد ، بیدار می شود ، می پوشد ، می خورد ، می آشامد ، دم می زند ، می خندد ، می گرید ، رنج می برد ، تنهائی می کشد ، احتیاج دارد ...  

تو متوجه نیستی که آن کسی که تو را دوست دارد منی نیست که باید باشم ، منی است که هستم ، این خیلی عجیب است که من واقعی ، منی که هستم تو را دوست بدارم و بی تو رنج ببرم و از تنهایی مضطرب باشم و انتظار بکشم و اسارت تحمل کنم و صبرها و تلخی ها و حماقت ها و حسد ها و کینه ها و دوری ها و بی کسی ها و بیگانگی ها همه را من داشته باشم و اما کسی را که تو دوست می داری و با اویی من نباشم ، آن منی باشد که نیست و نمی دانم کیست ! من هرگز تحمل نمی کنم که ببینم تو اصطلاحی را دوست داری به نام من ، با تصویری همدمی شبیه من ، به منی می اندیشی که خود ساخته ای ... من یک اصطلاح نیستم ، تصویر نیستم ، خیال نیستم ، من یک بدنم که دل دارد و رگ و پی و روح و رنج و اندوه و نیاز و تنهایی و عشق و کینه و ... همچون تو .

اگر تو احساس کنی که من توئی را دوست دارم که تو نیستی ، توئی که من می خواهم که باشی و نیستی راضی خواهی بود ؟! اگر در برابرت بایستم و بگویم ای قهرمانی که چشمها را در المپیک خیره میکنی ؟ ای که پنجه های هنرمندت بر روی گیتار طلائی ات دلهای دختران و پسران مولن روژ را بی تاب میکند ؟ ای که زیر ابروهای برداشته ات ، دندانهای طلایت ، زلفهای کرنلی ات ، چشمهای خمارت ، انگشتهای کوتاه کلفتت ، زنجیر گردنت ، صدای لطیف ظریف ژیگولو مآبت ، احساسات سوزناک رقیقت ، جوکهای با مزه ای که میگی ، سوت های قشنگی که با دهنت میزنی ، ادا های ملموس و با نمکی که از خودت در می آوری ... همه برای من سرگرم کننده است و واقعا تیپ انترسانی ! آن وقت ، تو در همان حال که دارم این تعریف ها را از تو می کنم چه جوری به من نگاه می کنی ؟! ها ؟

از گفتگوهای تنهایی صفحه 662 – علی شریعتی

-------------------------------------------

الان حدود پانزده ساله که ماه خرداد یعنی ماه امتحان و در برنامه کاری هر کسی تغییراتی ایجاد میشود تصمیم گرفتم که تغییراتی در بلاگ موسیقی و گیتار ایجاد کند . چون چند وقتی است چندان فرصت تمرین جدی نداشتم و همون طور هم که دیدید آکورهای زیادی را نتوانسته ام برای اینجا آماده کنم .

 پس بهتر دیدم با نزدیک شدن به خرداد ماه که با سالروز شهادت معلم شهید علی شریعتی هم همراه است مطالبی از این بزرگوار را در اینجا قرار دهم و از شما عزیز که زحمت کشیدید و اینجا اومدید هم ممنون خواهم بود اگر مطلب و نظری در مورد اینها دارید برایم بنویسید .

همچنین در قسمت لینک ها هم تغییراتی ایجاد شده است . از جمله حذف چندین لینک که چندان مورد توجه قرار نگرفته است و البته اضافه کردن لینک دوستانی که مطالب زیبا و جالبی مینویسند .

 

عکسایی که گرفته ام رو میتونید در این دو آدرس زیر ببینید  :

 http://mguitar.fotopages.com  

http://public.fotki.com/mguitar

 

لینک این دوستان را در قسمت مربوط میبینید :

 /  آسمان بارانی عشقآهنگ شرق /احمد بلو/اراجیف من  /از دل تا قلم اشلایگر/ النا نازدختری در اوج زیبایی/ امید به بقا/اندر خـم یــه کــــوچـــــه /باران سرخ /با مخاطبهای آشنا /بلاسفمی   /بهار لبخند زندگیپشت دیوار شب یه راهی داره/  پونه/ تا شقایق هست میمانم/ ترانه های تنهایی/  ترانه های کوچک/ تنهاییهای پریـا/تو را من چشم در راهم /  /صدای سکوتجوان ها//چیست آن پیدای پنهان/چوبین/حرفای خودمونی*/حرفهای لطیفهحرفهایی برای نگفتن//حرفهای یه دیوونه/خاطرات/خاله سوسکه/خانم کوچولو/دختران فاطی خانوم/دریا در من/دفتر ممنوع/دلتنگی های غریبهدلتنگیهای یک زن//دوران سرکشی/دوربین دیجیتال/دهکده عشق/رهگذار عمر/رهگذر سرزمین شعر/زرشک /زیر نویس/ساحل آرامش/سارا/ساعت سرد/سپیده شهریست پر ظریفان و هر طرف نگاری/ستاره دریایی /ستاره شبهای بارانی/سرخی بارون/سرشار از درد دل/سلام بر سحر خیز مدینهسلام علی ال یاسین//سکوت/سوته دلان/سهراب زنده است/ســـیندرلا و غریــــبه ها /شاه کلید/شاید تو هم تنها باشی؟/شراگیم/شعر سینا/شعر و فریاد و آرزو/تلخضامن آهو/طنین یک ترانهعاشقان خوب خدا/عاقلانهعشق تولد دوباره/عکس دیجیتال/عکسهای روز/علی سیا/غریبی مثل خودمی/فیوژنه افرا/قصه ی شهر سکوت/کربلائی رهام/کلبه کوچولوی منگاهی شاد ، گاهی غمگین/گل یخ من/گلهای رنگارنگ/گیتار فلامنکو پدرام امینی ابیانه/لیست وبلاگهای دانشجویی! /ما 2 تامارمولک آنلاین//ماه شب/مپ/مرا آفرید آنکه دوستم داشت/مریم/مسافر کوچولو/مستانه ها و عاشقانه هامسلمون//من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم/موزیک پاپ گیتار/مهسا/میخانه عشاق/نامه های بی مقصد/نیکا /و اما عشقیادداشتهای فرهاد عشقی//یادداشت های یک جوان دانشجو ایرانی*/یادداشت هاى دلتنگىیادداشتهای مغشوش یک دانشجو//یاور همیشه مومن/یاوه های عاشقانه یک من/یه پسر شمالی

 

 


 
فریادرسی می آید
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: علی شریعتی
... فریاد رسی می آید و به صدای هر پایی سر از گریبان تنهایی غمگینش بر میدارد که : کسی می آید ، و او خریدار تو است ، مفروش ، نگهدار ، او گران خواهد خرید ، ... مفروش ، برگیر و برو ، برو ، برو ، تا به کویری رسیدی خلوت و سوخته و پر هول و بی آب و آبادی ، مترس ، مهراس  ، برو ، برو ، عطش سوزان و گرگان آدمی خوار بسیار و افسون و جادو همه جا در کمین و ماران و غولان بر سر راه اما ... مترس ، برو ... برو. من انتظار در پس درهای بسته ام . گفتگوهای تنهایی علی شریعتی

 


 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: علی شریعتی

 به نام خدای شاهد و شهید

لحظه ها و ساعت ها و روزهاو هفته ها و ماه ها و سال ها و حتی قرن هاست که آن روز واقعه گذشت ولی هنوز در برابر چشمان تاریخ گسترده است !

هفته ای گذشت و نتوانستم مطلبی جز این را برای اینجا آماده کنم وباز هم از یک عزادار حسینی که سال ها پیش نوشت ، معلم شهید علی شریعتی در کتاب گفتگوهای تنهایی :

... چشمهایت را ببند ، نگاهم مکن ! من طاقت دیدن آنها را ندارم .

چه بگویم ؟

گریستن ، تنها کار یک ناتوان است و

من سخت ناتوانم !

 


 
شریعتی
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: علی شریعتی
هوا ، تیره  و شب ، سیاه و افق ، گرفته و عبوس و زمین ، از هول آرام گرفته و ظلمت ، حاکم و برقی اگر بود ، برق نگاه گرگی و صدایی اگر بود ، زوزه روباهی و توطئه ها در کار و بازار اتهام و دروغ گرم و متفرعان مسلط و قارونیان و بلعمیان و ساحران و ریسمان های بردگی به سیماب فریب آغشته و دشمنان بیدار و دست اندر کار و عوام برافروخته جهل و خواص فروخته علم و حقیقت ، در میان دشمنانش پایمال منفعت ، و در میان دوستانش پایمال مصلحت ، و زبان بریده و قلم شکسته ، لب و دست ، بسته و پا مجروح و راه بن بست و کوله بارم سنگین و دشمن از چهار سو به تیرم گرفته و دوستان ... !برای نخستین بار ، در سراسر عمرم ، به نالیدن محتاج شدم ، اما ... آن نخلستان های محرم و آشنای من نبودند ... برگرفته از کتاب وارث آدم نوشته معلم شهید دکتر علی شریعتی

 


 
وارث
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢   کلمات کلیدی: علی شریعتی
آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در توانستن میفهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در غلبه بیاموزد که شهادت نه یک باختن ، که یک انتخاب است ، انتخابی که در آن مجاهد با قربانی کردن خویش ، در آستانه معبد آزادی و محراب عشق ، پیروز میشود .... و وارث آدم – که به بنی آدم زیستن داد – و وارث پیامبران بزرگ – که به انسان چگونه زیستن را آموختند – اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم  « چگونه باید مُرد » را بیاموزد !... آموخت که مرگ سیاه سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن میدهند تا زنده بمانند ، چه ، کسانی آن را ندارند که شهادت را انتخاب کنند ، مرگ آنان را انتخاب خواهد کرد . برگرفته از کتاب وارث آدم نوشته معلم شهید علی شریعتی