شعری از افضلی

 

اسیر سرزنش باد و هفته ها باران

پرنده در نفس سرد و وحشی طوفان

در آرزوی رسیدن به آشیانی گرم

غریب و خسته و پرواز منقطع بی جان

کمی میان درختان تلو تلو می خورد

کمی میان زمین می نشست در پی نان

کمی میان نگاهش جرقه حسرت

کمی میان سکوتش تفکری پنهان

چگونه می شود از چنگ باد هرزه گریخت

نمی توانم از آن بگذرم خدایا هان؟

تمام بال و پرم سوی لانه می رقصد

تمام هستی من رو به خانه در جریان

پرنده فکر ..نِ...!می کرد.غصه هم می خورد

برای خاطر این روزهای سرگردان

 

نقل از اینجا

/ 6 نظر / 4 بازدید
شهاب الدین کاراندیش

مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است که رخت خویش به هیچ آشیانه ای نفکند مرسی که سر زدید.[لبخند]

ساناز صلح دوست

سلام به روزم خوشحال میشم بیشتر بنویسید منظورم دوسه تا کلمه بیشتر از عالی بود

س.م.ع

سلام... شعر بسیار زیبا و تامل بر انگیزی انتخاب کردید.... ممنون