شهر زشت

در شهر زشت ما،
اینجا که فکر کوته و دیوارهٔ بلند
افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما!
من سال‌های سال
در حسرت شنیدن یک نغمهٔ نشاط،
در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،
یک چشمه،
یک درخت،
یک باغ پر شکوفه،
یک آسمان صاف،
در دود و خاک و آجر و آهن دویده‌ام!

فریدون مشیری
/ 0 نظر / 17 بازدید