سیب و تسبیح

واژه هایم را به دست دزدی سپردم که مرا شبانه از من برد!

و من در سکوت شب ترسیدم!

برای تو مینویسم برای تو که ماندنم بی تو یقیناْ

 درد است و رفتن ام با یاد نگاهت سوگی ماندگار!

برای تو که خشم ات دلم ریش میکند ! 

لبخند بزن در این شب سرد که گرم ام میکند ولی نخند با صدای بلند که تعبیر اش زیبا نیست...!

 امشب مهمان خانه ای دگر بودم! ...صاحبخانه خواب بود و من با  دردی غریب به خود

میپیچیدم... و خواب که خود را از چشمانم ربوده بود!

یاد لبخند خشمگین ات مرا از خود بی خود میکرد....!و کمرم میشکست از این عشق!

 من نا خواسته عاشق شده بودم.... عشقی که میکشد کم کم  هوس های افسار گسیخته ام را!

و این عشق مقدس است...! حکمت اش چیست یاربّ!

یاری ام کن که جز تو یارای ای نیست...!

 

 

 

  نقل از وبلاگ سیب و تسبیح

/ 3 نظر / 4 بازدید
آهوخانوم

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا

جادوگر طلايی

سلام. بسيار زيبا. ممنون که به وب من سر زدين.اگه با لينک موافقين بگين تا لينکتون کنم