مولانا

بیخود شده‌ام لیکن بیخودتر از این خواهم
با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تاج نمی‌خواهم من تخت نمی‌خواهم
در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من
گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن
چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم

در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم
مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم

ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان
زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم

مولوی

/ 1 نظر / 4 بازدید
فرهاد

سلام دوست عزیز ! در قدم اول سال نو را به شما از صمیم قلب تبریک و تهنیت عرض میدارم . دوست عزیز وبلاگ بسیار استفاده کننده داری من شعر تان را خواندم بسیار زیبا بود درود بر شما دوستم ... امید موفقیت شما ...