آزرم

از پُشتِ شیشه عجب بارانی بود... یعنی غروب بود و شب نبود. آفتاب که نبود، ابر بود و تاریک بود و از پُشتِ شیشه عجب بارانی بود. غروبِ چندشنبه بود. یک‌شنبه بود، یا پنج‌شنبه بود. جُمعه نبود. یک‌جورِ غریبی بود آن غروب. هوا که گرفته بود، آفتاب که نبود و آدم‌ها تویِ خیابان نبودند و این خلوت، این بارانی که داشت بی‌وقفه می‌بارید، این تنهایی که در آن چندشنبه‌یِ کذایی نصیب شده بود، جور بود با حالَم. حالِ خودم بود این تنهایی، این خلوتی که آدمی در آن نبود و عجیب بود که این بعدازظهرِ چندشنبه، این کافه‌یِ شلوغ هم خلوت بود و بویِ قهوه فقط از فنجانی بلند می‌شد که رویِ میزِ من بود...

 

نوشته ای از محسن آزرم

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپيده

هرگز تاريکی را لعن و نفرين نکنيد بلکه سعی کنيد شمعی روشن کنيد تا قسمت کوچکی از آن را روشن کرده باشيد. زيبا بود. ممنون که سر زدين.موفق باشيد

امین

برگزیدگان سینمای ایران در سال ۱۳۸۶ (به انتخاب سینماهفت) افتخار زرین بهترین فیلم : برنده : روز سوم ... راستی : آخرش به وبلاگ من افتخار ندادید ها !

خبرنگار(شبنم)

سلام ممنون که به من سر زديد. تقريبا تمام مطالب وبلاگتون رو خوندم خيلی خوب بود. باز هم منتظر حضور سبزتون هستم. موفق باشيد

آسا

سلام آقاي كربلايي چند وقتي به وبلاگتون سر نزده بودم دلم برا نوشته هاتون تنگ شده بود .

هدی

سلام من دوباره به روزم و منتظر قدمهای نقره ای شما

نیما

سلام وبلاگ خیلی باحالی داری. حاضر به تبادل لینک هستی ؟

امين

اگه آسمون دلت آبی باشه حتی غروب غمگین جمعه هم واست قشنگ میشه... اميدوارم دلت هميشه شاد و آبی باشه