بهار

درزمستانی که بی هنگام آمده بود

وابرهایی که ناغافل،

تو

بهاررابه پنجره ام هدیه کردی

وماه مهربان را

             به دست هایم.

*

حالاکجامانده ای

دوباره بیایی کنارپنجره ام

بگویی:سلام،

بهارآورده ام،نمی خواهی؟!

رضا کاظمی

/ 10 نظر / 4 بازدید
سوگند

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تولدمه نمی خواااااای بیای؟ آپم. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سایه

سلام اووووووووووووووووووووووووول اومدم بگم مر30 که اومدی و نظر دادی راستی به اون آدرس رفتی امضا کنی؟ مطلبتم قشنگ بود

بهار

سبدش خالی بود دخترک اما باز در خم کوچه و بازار با صدایی لرزان بانگ بر می آورد گل نرگس دارم گل سوسن گل یاس.... پیکر همچو گلش را شاید.....

فرنگیس

ممنونم . سال نو شما هم مبارک باشه.

لرشی

اگه من بودم می گفتم: می خوام ولی از 6 تا 12 فروردین رو نمی خوام! (حوصله ام نافرم سر رفته و دلم لک زده برای بدو بدو کردن های روزهای معمولی!) با یه مطلب جدید منتظر نظر ت هستم.[گل]

هیسنا

اندوه بر بال زمان پرواز می کند و دور می شود [گل]