قلب شاعر

از محمدتقی بهار :

چه خوب بودمن هم دارای قلبی سخت و سنگین می بودم که از دیدن و احساس نا ملایمات روزمرّه به ناله های قلبی دچار نمی شدم !

نمی دانم قلب من ، قلب یک کودک است ، یا قلب اطفال ، قلب یک شاعر

گمان می کنم همه دل ها در بدو خلقت یکسان ساخته می شوند ، از این راه دل اطفال همه بهم شبیه است . بعد به تدریج دل ها تفاوت و تغییر می کنند ، بزرگ می شوند ،بر ضخامت و سختی خود می افزایند ، دیگر کم باور کرده ، کم دوست داشته و کم راست می گویند ، از انتقام لذّت می بردند ، کنجکاوی وکشف اسرار مردم را مثل یک گیلاس شراب کهنة لذیذ با تأنّی و رغبت می نوشند و باز هم تکرار می کنند . حوصلة زیاد حرف زدن و یک مقصود را بدون صراحت و در ضممن الفاظ پیچیده از پیش بردن ، دارند ، شجاعت را برای دیگران و نتیجه را برای خود می خواهند ، از ضربت خوردن متألّم نشده از ضربت زدن هم باک ندارند ، پول را بر همه چیز حتّی بر عشق ترجیح می دهند . قلب آن ها به قدری بزرگ می شود که میلیون ها سکوکات طلا و همینقدر هم آرزو در آن جا می گیرد !

اینها سیاسیّون ، پاپ ها ، کاردینال ها ، سردار ها ، زعما و امپراطور ها و صاحبان مطامع بزرگ اند ولی من 

من یک طفل بیش نیستم که با خیال خود مثل عروسکی بازی می کنم !

دل من از کودکی دیگر نمو نکرده و بزرگ نشده ، اشک های درونی من هیچوقت تمام نشده و یک حسرت و الم دائمی شبیه به یأسی که به بی اعتنایی و اعراض از همه چیز منجر شده باشد ، در دل من باقیست .

عشق هم دیگر این دل سودا زده را ترک گفته است . خاطرات اندوهگین سراسر حرمان عشق به قدری سخت است که گاهی دل را مدهوش و بی حس می سازد ولی یک بی حسی که از درد دائمی ناشی شده باشد .

چرا از هیچ چیز خوشم نمی آید ؟

چرا زود می رنجم و زود می بخشمو چرا دیر فراموش می کنم ؟

چرا اثر هر حادثه ای اینقدر عمیق در قلب من می ماند و در این صورت چرا انتقام نمی کشم ؟

چرا به خودم غرق شده ام ، معذلک به خودم نمی پردازم ؟

گاهی خیال می کنم که این علامات به واسطة اینست که عشقم تمام شده ، ولی می بینم به بچّه و ارحام و عائله ام عشقی شبیه جنون و در سر حد تفدیه و از خود گذشتگی دارم و در مورد رفیق هم همینطور ، بعضی اوقات علاقه جنون آمیزی در خود مشاهده می نمایم .

ای کاش با نخوت یک جوان و با قلب یک کودک در جوانی پیر نمی شدم و ای کاش درس های عمیق و دقیق روزگار را که در کلاس محیط ، هر دقیقه تکرار می کنند ، نمی فهمیدم و یا آن را قبول می کردم .

نفهمی نعمتی است و فهمیدن و پذیرفتن هم نعمت دیگر ،‌ولی فهمیدن و قبول نکردن فقط بد بختی و سیاه روزیست .

محمد تقی بهار

/ 6 نظر / 4 بازدید
رضا

کاش قلب همه مان مثل بچه ها آينه ای بود و مثل شاعر زلال.بهز هم گل ها برای تو

علوم قرآن

سلام طاعات وعبادات شما مورد قبول حق. با موضوع: زبان وحي يا ربان قرآن چيست؟ به روزم تشريف بياوريد .راستی لینک ما را هم در بین لینکهای وبلاگت بگذار.ممنونم مديريت وبلگ علوم قرآني

حميد ص.

منم سلام!

مهکامه

سلام وب خوبی داری . به منم سر بزن . اگه مايل به تبادل لينک بودی خبرم کن

نهست

یک شعر درباره ی سربازی دوره کلاش (نوعی اسلحه!) میگه : تو نهست کن و مرد باش ; سنگ صبور من باش lol !!!!