افسانه ی بهار

 

بهار از باغ ما رفتست ما افسانه می گوییم

پرستوها ندانستند و بر قندیل یخ مردند

بهار از باغ ما رفتست می خواندند پیچک ها
شما بیهوده می گویید و ما بیهوده می روییم

بهار اینجاست ما فریاد می کردیم
بر شاخ صنوبرها
هنوز از برگهای برگ
دریایی است

می خواندند پیچک ها : چه می گویید؟
چه دریایی
شما دیگر نمی خوانید
ما دیگر نمی روییم

بهار بودی ای باد ترا با جان ما پیوند
بهار از باغ ما رفتست
ما افسانه می گوییم .

م.آزاد

flower

/ 4 نظر / 4 بازدید
رهسپار

شعر خوبی بود راستی منهم یه شعرکی سروده ام! بیا و بخوان!

فاطمه

افسانه می خوانیم افسانه می شویم

داداشی

ممنون که سر زدید. اگرچه به جا نیاوردمتان

رندانه

سلام... باید عاشق شد و خواند باید عاشق شد و رفت باید این پنجره را بست و نشست. چه بیابانهایی در پیش است.. و تو و باد ..... .....م ازاد علی یارت[گل]