احمدی

 

 

جای چنین شرابی بر این میز نیست.

پس میز را به بهار خواب ببریم

شاید ستاره‌ها و بهار نارنج چنین شرابی را

تسلی دهند

رفتارِ ما با بهار نارنج‌ها متغیر است

گاهی آرام و گاهی پر از دغدغه و سکوت

چنان با قدم زدن‌های بی‌هوده

این خیابان را تباه کردیم

که هنوز هم در تعجب هستم

از صبح امروز تا کنون

فقط دوسه بار به ساعت نگاه کرده‌ام

نه ما را به برف حاجت است

نه می‌توانیم حرکت قطارها را که به جبهه

پسر همسایه‌ی جوان ما را می‌برند به تأخیر اندازیم

کاش این تکه‌های معلق ابر بر خانه‌ی ما

سقوط می‌کردند

ما از این همه روزهای‌ دل‌زده رها می شدیم

و پناه به کتاب‌های قدیمی می‌بردیم.

 احمد رضا احمدی

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسمر

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگرنمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن است

آریانا داریوش

این بهار نارنجو که اینحا دیدم دیگه هواسم رفت به شیراز [نیشخند] خیلی دلم میخواد یه بار دیگه برم ... شرمنده اگر انقدر بی ربط بود [لبخند]

محمد

سلام. آیا بهار نارنج ها در بهار خواب، بیدارند و نمی خوابند؟! موفق باشید!

محمد

سلام. آپم. موفق باشید!

سورنا

سلام متن زیبا و قشنگی بود خوشحال می شم به من هم سر بزنی

مهدی نادری نژاد

با سلام شعرتان را خواندم. مفاهیم عرفانی که در اشعار کلاسیک ما وجود داشته کمی در اشعار امروزی ما کمرنگ شده است. می و شراب یکی از مفاهیم پر رنگ در ادبیات کلاسیک ماست . متشکرم[گل]