حرفهای ناگفته

بهانه هایت برای رفتن، چه بچگانه بود.

چه بی قرار بودی که زودتر بروی،از دلی که روزی بی اجازه واردش شده بودی.

رفتنت را پذیرفتم،با همه بهانه های ریز و درشت.

هیچ گاه نخواستم دوباره برگردی،چون غروب روزی که ترکم کردی،

پشت کامیونی خواندم:"برگ از درخت خسته می شه،پاییز بهونه است." 

   

  

 

نقل از وبلاگ حرفهای نا گفته

/ 4 نظر / 6 بازدید
تهمينه

سلام مرسی از حضور گرمت حال خواهرم هم خوبه لطف داری اونی که دوستت داره هيچوقت بهانه ای نمی ياره موفق باشی و آزاد

نیما

سلام وبلاگ خیلی باحالی داری. حاضر به تبادل لینک هستی ؟